سریال کلاغ قسمت ۱۵


دیلا به دیدن مریم می رود و از او می خواهد که مراقب قمری باشد تا دخترش درمورد شرف تحقیق نکند و خود را در خطر نیندازد. دیلا که نیتش کمک و هوشیار کردن است، به محض ورود به خانه مریم یاد خاطرات زیبای دوران کودکی اش می افتد و می گوید: «عطر خونه اصلا عوض نشده… » مریم با هر بار دیدن دیلا زخم هایش تازه می شود و بی اختیار بدی های رفعت را به یاد می آورد. او با بغض می گوید که در مدت بیماری سلطان، خودش موهای دیلا را شانه میزد و او را به مدرسه می فرستاد. بغض دیلا می شکند اما چیزی برای گفتن ندارد و سکوت می کند. مریم یادآوری می کند که دیلا کسی بود که بسته مواد مخدر را در خانه آنها انداخته و باعث دستگیری یوسف شده. او می گوید: «فرض کنیم اون موقع بچه بودی اما بعدا هم نگفتی که عمو یوسف بی گناهه و بابام شیطانه. تو عطر این خونه رو سال ها پیش از بین بردی دیلا خانم. » دیلا بعد از خارج شدن از آن خانه به شدت گریه می کند.

صبح روز بعد دیلا خوشتیپ و پر انرژی در خانه کوزگون را می زند و سلام گرمی می دهد و تولدش را تبریک می گوید و او را برای صبحانه دعوت می کند. کوزگون که روز تولدش را فراموش کرده بود می گوید تولد دوست ندارد. اما دیلا اعتراض قبول نمی کند و اصرار دارد که حتما آن روز را با هم بگذرانند. فسون که به کوزگون علاقه دارد با شنیدن حرف های آنها ناراحت می شود و سریع شالگردنی که مریم برای تولد کوزگون بافته بود را طبق قرار قبلی به اسم خودش به او می دهد. کوزگون شال را دور گردنش می اندازد، تشکر می کند و به همراه دیلا می رود.

علی که از بی خبری دارد دیوانه می شود مخفیانه به خانه قبلی کوزگون که قبلا خانه خودشان بوده می رود و اتاق او را زیر و رو می کند و فقط دسته ای روزنامه پیدا می کند که نشان می دهد کوزگون تمام مدت اطلاعات مربوط به خانواده بیلگین را جمع آوری میکرده. در همین حین فسون از خرید برمی گردد. وقتی فسون وارد اتاق می شود علی اسلحه را روی سر او و فسون هم چاقویی را روی گردن علی می گذارد. آنها توافق می کنند و با سه شماره اسلحه هایشان را پایین می آورند و خودشان را معرفی می کنند. علی متوجه می شود که فسون خواهر کسیک است. بنابراین از این فرصت کوتاه هم نهایت استفاده را برای خراب کردن کوزگون می برد و می گوید: «من اگه جای تو بودم از کوزگون یه سوالی می پرسیدم. می پرسیدم برادر منو کی کشت؟ بپرس کسیک بخاطر کی مرده! » او بعد از گفتن این حرف ها از آنجا می رود.

دیلا و کوزگون سوار برکشتی به طرف شهر ساحلی حرکت می کنند. دیلا از زن ماهیگیری برای کوزگون گل می خرد. آن زن فال دیلا را می گیرد و با ناراحتی درباره کوزگون به او هشدار می دهد و می گوید: «بدون که این بی دل خیلی ناراحتت میکنه. برای این که به حرف بابات گوش نکردی خیلی پشیون میشی. » حرف های زن فالگیر توی ذوق دیلا می زند اما او سعی می کند ظاهرش را حفظ کند و به کوزگون می گوید فال و فالگیری را باور ندارد.

بورا از تئو می خواهد بفهمد که رابطه ای بین دیلا و کوزگون هست یا نه. تئو به او خبر می دهد کخ رفعت زخمی شده و توسط پزشک بازنشسته ای جراحی شده است. بورا همراه افرادش سراغ دکتر می رود. آدم های بورا دکتر را کتک می زنند و برایش قبر می کنند. دکتر کمی مقاومت می کند اما وقتی او را درون چاله می اندازند اعتراف می کند که رفعت در روزی که شرف مرده زخمی شده و توضیح می دهد که دکمه سردست رفعت در جایی که تیر خورده افتاده است. بورا با وجود گرفتن تمام اطلاعات از دکتر دستور قتلش را می دهد.

طاقت علی دیگر تمام شده. او با عصبانیت به دفتر پدرش می رود و روزنامه هایی که از خانه کوزگون پیدا کرده را نشان می دهد و می گوید: «یه دلیل واقعی برای نکشتنش بهم بگو. وگرنه به روح مادرم یه جا واینمیسم. » رفعت بالاخره ماجرای خیانت شرف و در نهایت کشته شدن او به دست کوزگون را برای علی تعریف می کند و می گوید کوزگون جانش را نجات داده پس نمی تواند او را بکشد. رفعت توضیح می دهد که برای محکم کاری، فیلم های ضبط شده در رستوران را پیش خودش نگه داشته تا اگر کوزگون سرپیچی کرد او را وادار به اطاعت کند. علی نگران و آشفته می شود و می گوید: «چرا منو با خودت نبردی؟ چرا دست این پسره ی سه روزه آتو دادی؟ اگه بورا بفهمه هفت نسلمون… » رفعت عصبی می شود و باز تاکید می کند که علی نباید کاری به کار کوزگون داشته باشد. اما علی هنوز معتقد است همه اینها نقشه ی کوزگون برای نابود کردن آنها بوده و می گوید که جلوی او را خواهد گرفت.

دیلا و کوزگون در رستورانی نزدیک ساحل می نشینندو دیلا کادوهایی که از کودکی به مناسبت های مختلف برای کوزگون خریده را همراه خود آورده و آنها را یکی یکی و به ترتیب به کوزگون می دهد. اولین هدیه او یک کیسه پر از تیله است. دیلا توضیح می دهد: «به خودم قول داده بودم اگه برگردی تیله هامو میدم بهت. چنتاشو از خودت کش رفته بودم. » آنها مدتی از خاطرات کودکی و بچه محل هایشان حرف می زنند و می خندند. میز پر می شود از کادوهای دیلا که بین آنها کاست و جاسوئیچی و آتاری دیده می شود. کوزگون با جدیت آتاری بازی می کند اما مدتی بعد می گوید تا شب نشده باید به خانه برگردند. دیلا دوست ندارد برگردد و می گوید: «بذار ما هم یه روز خوش داشته باشیم. » کوزگون می گوید: «ما جور نیستیم. یه روزی جوری بودیم اما الان نیستیم. » او می خواهد به کشتی ها برسد تا بتواند شب را در خانه باشد. اما دیلا لجبازی می کند و از جا بلند می شود و می گوید: «من میمونم. تو نمیخوای برو. » او به تنهایی به سمت ویلا حرکت می کند و در خروجی را باز می گذارد تا شاید کوزگون هم منصرف شود و دنبالش بیاید.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز