سریال کلاغ قسمت 23


کوزگون برای یافتن کارت عبور، پنهانی به اتاق دیلا می رود و وسایلش را میگردد. دیلا برای اینکه لباس هایش را عوض کند و بیرون برود به اتاق می آید. کوزگون مخفی میشود و بعد از اینکه دیلا به حمام میرود، اتاق را ترک می‌کند. دیلا حاضر شده و به کافه ای با موسیقی زنده میرود. کوزگون او را تعقیب کرده و از دخترهای دم در خواهشی می‌کند. کوزگون با دخترها وارد کافه می‌شود و تظاهر می‌کند که اتفاقی دیلا را دیده است. دیلا به تنهایی پشت میز نشسته و با کسی قرار ندارد. وقتی کوزگون علت را جویا می‌شود، دیلا می‌گوید که هر از گاهی برای گوش دادن به صدای خواننده می آید. دیلا در مورد اینکه کوزگون همراه دخترها آمده، تیکه می اندازد. کوزگون میگوید :{ زیاد مهم نیستن من تازه باهاشون آشنا شدم. توام همش میخوای منو بیرون کنی.} کوزگون، سکه ای برای شیر یا خط می اندازد. کوزگون می‌گوید که تقدیر تصميم گرفته امشب را کنار دیلا بماند. او به کیف دیلا نگاه می‌کند و تنها به فکر برداشتن آن کارت است. او دست روی احساسات دیلا میگذارد و از او خواهش می‌کند که به صحنه برود و آهنگی به يادگار بخواند. دیلا ابتدا بخاطر صدایش قبول نمی‌کند اما با حرف های کوزگون راضی می‌شود که به صحنه برود. پس از رفتن دیلا و شروع خوانندگی اش، کوزگون در نوشیدنی دیلا دارو میریزد. دیلا تا نصفه های اهنگ میخواند اما خنده اش می‌گیرد و ادامه را به خواننده اصلی واگذار می‌کند. خواننده دست دیلا را می‌گیرد و به کوزگون تحویل می‌دهد. دیلا بغض می‌کند و کمی بعد دستهایش را از دست کوزگون بیرون آورده و نوشیدنی اش را سر می‌کشد.
پس از بیرون آمدن از کافه، دیلا احساس سرگیجه و ضعف می‌کند. کوزگون دیلا را سوار ماشین میکند. دیلا کمی بعد به خواب عمیقی می‌رود. کوزگون از کیف، کارت ورود را پیدا می‌کند و به سوی شرکت می‌رود. او پنهانی وارد شرکت و اتاق رأفت می‌شود. پس از جستجوی پرونده های رأفت کارش تمام می‌شود و به ماشين برمی‌گردد. او کارت را سرجایش در کیف دیلا میگذارد. دیلا پس از مدتی با سردرد به هوش می آید و کوزگون او را به خانه می‌رساند.
صبح روز بعد، شرمین و بورا با يکديگر ملاقات میکنند. شرمین میخواهد از نقشه‌ بورا باخبر شود زیرا اعلام کرده که طرف اوست. همچنین می‌گوید که نمی‌تواند رأفت را بکشد زیرا پدر دخترش (ناز) است. نمی‌تواند اینکار را در حق ناز انجام دهد. در ادامه به بورا می‌گوید که اگر رأفت را بکشد، دیلا از بورا متنفر خواهد شد. بورا داستان زندگی کوزگون را تعریف می‌کند و می‌گوید که قصد کشتن ندارد. او نقشه ای در سر دارد تا خانواده کوزگون را از هم بپاشد.
مریم به دیدن کوزگون می‌رود و میگوید :{ پسرم میدونم که تو منو نجات دادی} مریم با دیدن رفتار سرد کوزگون ادامه می‌دهد :{ بیست سال پیش وقتی داشتن میبردنت پرسیدی چرا؟ صدای تو بیست ساله که توی گوش های منه. راستش رو بخوای دلیلش رو خودمم نمی‌دونم. من توی اون لحظه به این فکر کردم که تو از همه بزرگتر و قوی تری. گفتم تورو ببرن تا وقتی که دنبالت بیام دووم بیاری. من کاست رو پیدا کردم و به رأفت دادم. اومده بودم دنبالت اما رأفت گفت که تو فرار کردی. همه جارو گشتیم اما نتونستیم پیدات کنیم.} مریم به پاهای پسرش می افتد و خواهش میکند تا حرف هایش را باور کند. کوزگون او را بلند میکند و میگوید که همسر یوسف جبچی به پای هیچکس نمی افتد. مریم در ادامه خطاب به کوزگون می‌گوید که اگر پسر یوسف است باید راه پدرش را ادامه دهد. یوسف هیچوقت برای نامرد کار نمی‌کرد و دستش را به خون آلوده نمی‌کرد. او از کوزگون خواهش می‌کند که آنجا را ترک کند و با آن آدم ها همکاری نکند. کوزگون در حالی که بغض کرده، احساساتش را مخفی می‌کند و می‌رود. او مصمم است که کار رأفت را تمام کند.
دیلا فرم واگذاری سهام اش به کوزگون را امضا می‌کند. او سراغ کوزگون رفته و فرم را به او میدهد تا امضا کند. طبق پیشنهادی که داده است، کوزگون با گرفتن تمام اموال دیلا باید آنجا را ترک کند. اما کوزگون کاغذ را پاره می‌کند و می‌گوید :{ من اگه چیزی بدست بیارم، ثمره ی تلاش خودمه. صدقه و چک و سفته نمیخوام}
علی به کارتال در حمل و نقل اجناس قاچاق شغل می دهد. او حقوق کارتال را پیش پیش می‌دهد و اخطار می‌دهد که اینکار خطرناک است و نباید گیر بیفتد. علی به اتاق پدرش می‌رود و خبر استخدام کردن کارتال را می‌دهد. اینگونه اگر کوزگون به آنها خیانت کند، برادر خودش صدمه می‌بیند. رأفت راضی است و این قضیه را به کسی نمی‌گوید.
قمری نام درویش جوهری را به همکارش می‌دهد و می‌خواهد اطلاعات اش را به دست بیاورد. همکار او که هاکان نام دارد قول می‌دهد کمک کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است