شخصی به خیاط خبر می‌دهد که قمری جبچی به دنبال اوست. خیاط که درویش نام دارد سر خاک یوسف جبچی می‌رود. او خاطرات گذشته را با خود مرور می‌کند : کوزگون 8 ساله، در خانه ای متروکه زندانی شده است. درویش با افرادش به آن خانه حمله می‌کند تا کوزگون را نجات دهد. اما کوزگون با شنیدن صدای تفنگ ها و سرگرم شدن نگهبانان، فرصت را غنیمت شمرده و فرار می‌کند. درویش در زندان به ملاقات یوسف رفته و پیدا نشدن کوزگون را خبر می‌دهد. یوسف که از دست درویش عصبانیست می‌گوید که از خانواده اش فاصله بگیرد. درویش طی این بیست سال به قول خود عمل کرده و به دنبال یافتن کوزگون بوده است.
رأفت سراغ دخترش می‌رود و به او یک بلیط دونفره ی سفر با کشتی هدیه میدهد. او می‌گوید که تصمیم دارد کارهای خلاف را کنار بگذارد و این لکه ننگ را از خانواده شان پاک کند. همچنین او از اینکه باعث شده دیلا از کودکی بار عذاب وجدان و ترس را به دوش بکشد خود را سرزنش می‌کند. از این رو می‌خواهد خواسته ی دخترش را عملی کند و در نهایت باهم به یک سفر بروند. دیلا خوشحال می‌شود و قبول می‌کند.

کوزگون به سراغ کمیسری بنام امین که دوست پدرش بود، میرود. او خودش را معرفی می‌کند سپس تمام مدارکی که علیه رأفت جمع کرده است به کمیسر می‌دهد. نیمه شب آن روز قرار است که چهار کامیون اجناس قاچاق رأفت فرستاده شود. قرار می‌شود که کمیسر کامیون ها را متوقف کند.
آن شب، کارتال از زکی برنامه کاری اش را می‌گیرد. او در حین خروج از انبار با کوزگون روبرو می‌شود. کوزگون تعجب می‌کند و وقتی متوجه می‌شود برادرش برای کار کردن آمده، عصبانی می‌شود. کارتال به او تیکه می اندازد و میگوید که شخصی مغازه اش را آتش زده و اکنون به پول احتیاج دارد. او کمک کوزگون را پس میزند و میگوید که از او فاصله بگیرد. کوزگون که نتوانسته با زبان خوش برادرش را از آنجا ببرد، با ضربه ای او را بیهوش میکند و میبرد. زکی این اتفاق را به علی گزارش می‌دهد و علی افرادش را جمع می‌کند.
کوزگون، کارتال را به خانه و به مریم تحویل می‌دهد. سپس به مادرش می‌گوید که کارتال نباید امشب از خانه بیرون برود. کوزگون میداند که اگر برادرش راننده کامیون باشد، توسط پلیس به دام می افتد. علی و آدم هایش در کوچه کوزگون را خفت میکنند و با چوب او را کتک می‌زنند. وقتی کوزگون بیهوش میشود او را تنها در کوچه ول میکنند.
قمری با دیدن او با عجله مادرش را صدا می‌کند. قمری و مریم و فسون با کمک یکدیگر کوزگون را به خانه اش می‌برند. کارتال که فرصت را غنيمت شمرده، سر قرار میرود تا کارش را شروع کند. آن شب پلیس ها راه را بر سه کامیون رأفت می‌بندند. پس از بازرسی، بسته های موادمخدر پیدا می‌شوند. کارتال که راننده کامیون چهارم است از مسیری دیگر رانندگی کرده و گیر پلیسها نیوفتاده است.
مریم زخم های پسرش را پاک می‌کند و پماد میزند. تمام بدن کوزگون بخاطر ضربه های چوب، کبود شده. روی سینه ی کوزگون، نام دیلا و مریم با چاقو حک شده است. همچنین جای بخیه در سمت کلیه اش دیده میشود. مریم با دیدن آنها برای پسرش گریه می‌کند. روز بعد، کوزگون از خواب بیدار میشود و به خانه ی رأفت میرود. رأفت و دیلا با یکدیگر صبحانه درست کرده اند و همگی کنار هم خوشحال اند. تا اینکه کوزگون از راه می‌رسد و سر میز می‌نشیند. علی با حرص نگاهی به او میکند. کوزگون بخاطر اتفاق دیشب تمام بدن اش درد می‌کند اما اصلا به روی خود نمی آورد. او آمده تا شاهد دستگیر شدن رأفت باشد.
قمری که آدرس درویش را پیدا کرده به مادرش می‌دهد. مریم به سراغ آن آدرس میرود و خودش را به درویش معرفی می‌کند. او می‌داند که درویش دوست قدیمی شوهرش است و از او طلب کمک میکند. مریم خواهش می‌کند که کوزگون را از این راه بد بیرون بیاورد. درویش می‌گوید :{ کوزگون وارد راهی شده که هیچکس نمیتونه نجاتش بده}

پلیس ها از راه می‌رسند و میخواهند که رأفت را به جرم حمل موادمخدر دستگیر کنند. همه خانواده شوکه شده اند و دیلا پشت سر پدرش گریه میکند.
با حرکت کردن ماشین پلیس، دیلا دنبال ماشین می‌دود و با گریه قول میدهد که پدرش را آزاد کند.
کوزگون یاد روزی که پدرش را دستگير کردند، می افتد. او نیز به دنبال پدرش می‌دوید و کاری از دستش برنمی آمد. او از اینکه انتقام دستگیری پدرش را گرفته، خوشحال است و خنده ی تلخی میزند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است