Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 100

هوا تاریک شده و حسن هنگام رانندگی به ایست بازرسی توجهی نمی کند و فقط گاز می دهد. ماشین های پلیس دنبال او می افتند و آرتمیس مدام غر می زند و از حسن می خواهد که ماشین را نگه دارد. سپس دستگیره در را می گیرد و تهدید می کند که اگر نگه ندارد خودش را از ماشین پایین خواهد انداخت. حسن مجبور می شود و کنار می زند. بدریه می خواهد از خریدهایش استوری بگذارد که متوجه می شود بیگوم فیلمی را که صبح از گفت و گویشان ضبط کرده را استوری کرده و خیلی ها هم برایش کامنت گذاشته اند. آن فیلم نشان می دهد که بدریه به برداشتن دستبند اعتراف کرده و معذرت خواهی می کند. بدریه گریه اش می گیرد و به کادر می گوید که دیگر نمی تواند به آن مدرسه برود. سر میز شام، فاطما به یعقوب خان می گوید که مدرسه ی بدریه دولتی است و او آنجا را دوست ندارد. یعقوب خان می گوید هرکجا که خود بدریه بخواهد او را ثبت نام خواهد کرد. بدریه از این که می تواند به مدرسه خصوصی برود خوشحال می شود. ایوب به وسیله ی سنجاقی که برداشته نیمه شب در اتاقش را باز می کند و لباس پرسنل تیمارستان را می پوشد و وقتی حواس نگهبان ها پرت می شود سوئیچ ماشین یکی از آنها را برمی دارد و فرار می کند. حسن از کلانتری با پدربزرگش و آرتمیس هم با پدرش تماس می گیرد. کادیر و گلپری به کلانتری می روند و همراه کمیسر شروع به سرزنش بچه ها می کنند. یعقوب خان هم موضوع را به شیما می گوید و شیما که مشروب زیادی خورده همراه او به کلانتری می رود. کمیسر می گوید که برای حسن و صاحب ماشین جریمه ای تعیین خواهد شد و به بچه ها اجازه ی مرخص شدن می دهد. گلپری به حسن می گوید:« بیا بریم خونه خودمون. اونجا موندن به تو نساخته.» حسن می گوید:« من از تو نخواستم بیای. به پدربزرگم گفتم بیاد دنبالم. نمیومدی!» جر و بحثی هم میان یعقوب خان و گلپری در می گیرد. کادیر به یعقوب خان می گوید که با همسرش درست صحبت کند. شیما از این موضوع حرص می خورد و به کادیر و گلپری نیش و کنایه می زند. آرتمیس در گوشه ای به حسن می گوید:« می دونم که مامانت و بابام از هرچی بدشون میاد همون کارو میکنی. ذهنت درگیره و دلت برای مامانت تنگ شده. ولی این وسط من چه گناهی کردم که تورو دوست دارم؟!» او از حسن می خواهد که خودش را گول نزند و انقدر متفاوت رفتار نکند و مثل قبل باشد. آرتمیس به خانه ی پدرش می رود تا با مادربزرگش تنها باشد. کادیر هم مجبور می شود در خانه ی گلپری بماند. جان از کادیر و گلپری می خواهد که برایش کتاب بخوانند. کادیر و گلپری روی تخت جان دراز می کشند و برایش کتاب می خوانند. همان شب وقتی شیما در ماشینش می نشیند ایوب با دستمال او را بیهوش می کند و در ساختمان متروکی دست و پای او را به صندلی می بندد. وقتی صبح می شود و شیما ایوب را می بیند فریاد می زند:« از من چی می خوای مرتیکه دیوونه؟! من وکیلتم. دیوونه شدی؟ آزادم کن.» او جیغ می کشد و کمک می خواهد. ایوب بدون این که توضیحی بدهد می گوید می رود تا برای صبحانه چیزهایی بخرد. بعد از رفتن ایوب، شیما موفق می شود که با کادیر تماس بگیرد. او با ترس و اضطراب به کادیر می گوید:« ایوب منو دزدیده و برده یه جای بزرگ مثل انبار… نمی دونم کجاست. لطفا نجاتم بده…» او التماس می کند و کادیر که فکر می کند این هم نقشه ی جدید است می گوید:« دیشب قشنگ مست بودی و به خوردن ادامه دادی آره؟! بسه دیگه این بازی رو تموم کن.» کادیر گوشی را قطع می کند اما بعد با بارکین تماس می گیرد و از او می خواهد چک کند ببیند ایوب هنوز هم در تیمارستان است یا نه. IC1

Show one comment

Leave a Comment