پست‌های بیشتر ...

سریال گلپری قسمت 107


فاطما، حسن را به خاطر این که می خواسته پدرش را بکشد سرزنش می کند و به او متلک می گوید و گلپری را باعث و بانی تمام این اتفاقات می داند. حسن هم عصبی می شود و جواب مادر بزرگش را می دهد و می گوید ایوب آدم کثیفی است. او پس از این جر و بحث می خواهد خانه ی یعقوب خان را ترک کند که سردار جلویش را می گیرد و می گوید اجازه ی رفتن ندارد.
دکتر محمد که همان پسرعموی سلن است از اتاق عمل بیرون می آید و به خانواده ی کادیر خبر می دهد که عمل، موفقیت آمیز بوده است. همه خوشحال می شوند و یکدیگر را در آغوش می گیرند. بدریه از دیدن محمد تعجب می کند و کمی با او حرف می زند.
در این میان ایوب به شیما زنگ می زند و می گوید که او به کادیر شلیک نکرده ولی می داند چه کسی این کار را کرده و اگر به دیدنش بیاید اسم آن شخص را خواهد گفت.
وقتی یعقوب خان از حسن می شنود که ایوب اسلحه را برداشته، حالش بد می شود و تمام آدم هایش را خبر می کند تا زودتر از پلیس ایوب را پیدا کنند، ابتدا اسلحه را به دریا بیندازند و بعد هم کار ایوب را تمام کنند.
جان می خواهد برای دیدن کادیر وارد اتاق او شود اما اجازه ی این کار را ندارد به همین خاطر پنهانی وارد اتاق کادیر می شود و از پشت شیشه ابتدا برایش دعا می کند و بعد می گوید: «با دکتر حرف می زنم که بهت آمپول و اینا نزنه. تو هم قول بده که بیدار بشی. » بدریه و جان می خواهند به خانه برگردند. هوا تاریک شده و اتوبوس پیدایش نیست. بدریه کنار خیابان ماشین محمد را می بیند و از او خواهش می کند که آنها را به خانه برساند. محمد هم با خوشرویی قبول می کند.
کادیر همچنان بیهوش است و بعد از آرتمیس، گلپری هم وارد اتاق او می شود و بالا سرش می نشیند و می گوید: «عشقم تو بزرگترین آرزوی منی. همش تقصیر من شد. خیلی دوستت دارم ولی ای کاش همه چیز من نبودی. اون وقت ایوب انقدر دیوونه نمیشد و حسن اسلحه دستش نمی گرفت. توروخدا منو ببخش. » در همین لحظه کادیر چشمانش را باز می کند و گلپری لبخند می زند.
حسن از پنجره ی خانه پدربزرگش بدون این که کسی متوجه شود فرار می کند و با خود می گوید: «بابای دختری که دوستش داری رو زدی و بیکار نشستی؟! بهت نمیاد حسن تاشکین. »
شیما، نیمه شب، پنهانی و با ترس به دیدن ایوب می رود. ایوب اسلحه ای که حسن با آن شلیک کرده را نشان می دهد و همه ی ماجرا را تعریف می کند. شیما تصمیم می گیرد که حسن را تحویل پلیس بدهد اما ایوب می گوید: «داری با کارای الکی همه چیزو خراب می کنی. تو کادیرو می خوای منم گلپری رو. بدون دخالت پلیس یه نقشه ای می کشیم که به نفع جفتمون باشه. »
گلپری بالا سر کادیر است و در همان موقع ماموران برای گرفتن اظهارات کادیر وارد اتاق می شوند. شیما از راه می رسد و منتظر جواب کادیر است. گلپری مضطرب می شود و نمی داند که کادیر چه خواهد گفت. کادیر در جواب به این که چه کسی به او شلیک کرده می گوید چیزی یادش نمی آید. بعد از رفتن ماموران، شیما تنها با کادیر صحبت می کند و می گوید که به نظرش او همه چیز را می داند اما برای محافظت از شخصی چیزی نمی گوید. کادیر باز هم می گوید که چیزی ندیده و به خاطر نمی آورد.
حسن پیش گوکهان می رود و ماجرای تیر خوردن کادیر را برای او تعریف می کند. گوکهان از او می خواهد که خود را مقصر نداند زیرا بلایی سر کادیر نیامده است. حسن می گوید: «تصمیممو گرفتم. میرم و از کادیر حلالیت می طلبم. اگه حلال کرد که خوبه ولی اگه نکنه مستقیم میرم کلانتری. »
IC1

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟