سریال گلپری قسمت 109


حسن مصمم و در عین حال نگران به کلانتری می رود و وارد اتاق سر کمیسر می شود و به او می گوید که قصد دارد اعترافی بکند. کمیسر برای کاری از اتاق بیرون می رود و در همین مدت کوتاه کادیر و گلپری وارد اتاق می شوند تا حسن را از تصمیمش منصرف کنند. کادیر به او می گوید: «ببین پسرم به زور رو پام وایسادم. از بیمارستان اومدم اینجا. با اسلحه نتونستی بکشی اینجوری می خوای منو بکشی؟ یالا… بریم. » حسن، کادیر را در آغوش می گیرد و معذرت خواهی می کند. کادیر هم می گوید که او را بخشیده است. آنها به خانه می روند و کادیر روی کاناپه استراحت می کند و بچه ها هم کنار یکدیگر می نشینند. حسن می خواهد با کادیر صحبت کند. او روبروی کادیر می نشیند و در بین همه می گوید که هیچ وقت نمی خواسته به کادیر صدمه بزند و گلوله شلیک کردنش تصادفی بوده و معذرت می خواهد. کادیر می گوید: «نمی بخشمت، می دونی چرا؟ چون باید برای این که اسلحه دستت گرفتی عذرخواهی کنی. » کادیر کمی حسن را نصیحت می کند و در آخر از او می خواهد که مادرش را در آغوش بگیرد. حسن، گلپری را بغل می کند و همه لبخند می زنند. کادیر برای بخشیدن حسن شرطی می گذارد و آن شرط این است که فردا او و بدریه در مدرسه ی آرتمیس ثبت نام کنند.
یعقوب خان سوار ماشین می شود تا جایی برود. سردار به بهانه ای برای لحظاتی از ماشین پیاده می شود و در این مدت ایوب پشت فرمان می نشیند. یعقوب خان از دیدن او جا می خورد و می ترسد و می خواهد فرار کند اما درها قفل است. ایوب با لبخند به او می گوید: «بریم پدر و پسری یکم بگردیم. هان؟! » او یعقوب خان را به کلبه ای وسط جنگل می برد. یعقوب خان که نمی داند پسرش چه نقشه ای دارد خواهش و التماس می کند و به ایوب وعده ی پول می دهد. در داخل کلبه، ایوب به او می گوید: «اینجارو یادت میاد؟ وقتی کوچیک بودم تابستونا منو میاوردی استانبول، به این کلبه. برای شکار، دستم اسلحه می دادی. وقتی می گفتم نمی خوام شکار کنم بهم سیلی می زدی. اگه بازم نمی خواستم منو تو کلبه حبس می کردی و ساعت ها پیدات نمی شد و من ساعت ها زیر پتو گریه می کردم. » ایوب تمام دارایی پدرش را می خواهد و می گوید که تا زمان مرگ او بدی هایی که در حقش کرده را تلافی می کند. ایوب در کلبه را قفل می کند و از آنجا می رود. یعقوب خان در را می کوبد و فریاد می زند.
گلپری از خانه بیرون می رود و ایوب سر راه او پیدا می شود و اسلحه را نشانش می دهد و می گوید که می تواند با آن حسن را به زندان بیندازد. گلپری می گوید که چون شاهدی ندارد نمی تواند حرفش را ثابت کند و به راهش ادامه می دهد. ایوب با عصبانیت به شیما زنگ می زند و می گوید که دارد از دست گلپری دیوانه می شود اما شیما خبرهای خوبی برایش دارد. آنها بار دیگر مخفیانه ملاقات می کنند.
در خانه ی گلپری، بچه ها سر یک میز شام می خورند و پانتومیم بازی می کنند و می خندند. گلپری و کادیر که آرزوی آن لحظات را داشتند با عشق به بچه ها نگاه می کنند.
از طرفی شیما از ایوب می خواهد که خود را تسلیم پلیس کند. ایوب قصد چنین کاری را ندارد و این کار را احمقانه می داند. شیما به او می گوید: «حداکثر یه ماه می خوابی و بعد میارمت بیرون. من همه چیزو درست می کنم. » شیما فیلم اعتراف حسن را نشان می دهد. ایوب با دیدن فیلم خوشحال می شود و شیما می گوید: «اول این که کسی نباید بفهمه این فیلمو من بهت دادم. دوم این که من قول میدم تورو تبرئه کنم تو هم نباید کار احمقانه و خودسرانه ای بکنی. » ایوب شرایط او را قبول می کند و فیلم را می گیرد.
صبح روز بعد، حسن و آرتمیس و بدریه صبحانه می خورند و با هم به طرف مدرسه حرکت می کنند. آرتمیس هنوز از حسن دلخور است. حسن به او می گوید که هرکاری برای جبران اشتباهاتش انجام می دهد. اما آرتمیس با ناامیدی می گوید: «نمی دونم… مثل خواهر و برادرا صبح بیدار شدیم و داریم میریم مدرسه! شایدم حق با سلن بوده و این رابطه اشتباهه. » حسن با خود می گوید که از کک مکی دست نخواهد کشید.
ایوب گوشه ای از فیلم اعتراف را برای گلپری می فرستد و با او تماس می گیرد و می گوید: «تا یه ساعت دیگه این فیلمو می برم کلانتری ولی می تونی مانعم بشی، یا بیای و فقط تسلیم شدنمو تماشا کنی. » گلپری با عجله خود را به جلوی ساختمان کلانتری می رساند و ایوب را می بیند و او را صدا می زند.
IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز