Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 11

گلپری که سرایدار آپارتمان است وقتی همراه بچه ها به خانه اش می رسد، همسایه ها او را به خاطر مدتی که غیبت داشته است سرزنش می کنند. بدریه که حوصله ندارد بلافاصله بعد از رسیدن به خانه به اتاق خواب می رود تا استراحت کند. گلپری به جان غذا می دهد و او که زیر نگاه های سنگین حسن نمی داند بخورد یا نه در نهایت تصمیم می گیرد غذای مادرش را بخورد. گلپری که کلی از کارهای آپارتمان عقب افتاده، مجبور می شود به نظافت ساختمان رسیدگی کند و مشغول تمیز کاری راه پله ها می شود. از طرفی  کادیر با ارائه ی گزارش پزشکی گلپری، یعقوب خان را به دفتر قائم مقام می کشاند. یعقوب خان کتک زدن گلپری را گردن نمی گیرد و کادیر هم با گلپری تماس می گیرد تا از دهان خودش بشنوند که چه اتفاقاتی افتاده. برخلاف انتظار کادیر، گلپری می گوید: «من واسه این چیزا وقت ندارم. شکایتی هم ندارم. » اژدر و یعقوب خان به طرف استانبول حرکت می کنند. حسن برای اینکه مطمئن شود نقشه ای که با عمویش کشیده عملی خواهد شد، با او تماس می گیرد. اژدرهم که نمی تواند جلوی پدرش صحبت کند، به طور رمزی به او می فهماند که نقشه سرجایش است. جان وارد اتاق بدریه می شود و با نگرانی به او می گوید: «مامان هنوز نیومده. » بدریه با گریه می گوید: «بهش نگو مامان! اون مارو نیست فرض کرد. تو هم همین کارو بکن. دو سال ازما خبر نگرفت و نیومد. » جان می گوید: «من قایمکی براش نامه می نوشتم. همه ی نامه هارو خونده و حفظ کرده. اگه مارو نیست فرض می کرد و دوستمون نداشت حفظشون نمی کرد. » بدریه بیشتر گریه می کند و جان هم او را می بوسد. حسن برای هواخوری به پارک می رود و آرتمیس را روی صندلی می بیند که هندزفری به گوش، با صدای بلند آواز می خواند. حسن با دیدن این صحنه اعصابش نمی کشد و هندزفری را از گوش او درمی آود. آرتمیس هم به این حرکت او اعتراض می کند. حسن کنارش می نشیند و این گونه آن ها با هم هم صحبت می شوند و می فهمند که خانه هایشان در یک محله است. گلپری وقتی از بیرون رفتن پسرش مطلع می شود به پارک می رود و او و آرتمیس را می بیند. حسن جلوی آرتمیس می گوید که گلپری مادرش نیست و سرایدار آپارتمان آنها است. گلپری که از این حرف دلش شکسته به رویش نمی آورد و دروغ او را انکار نمی کند. بعد از برگشتن حسن به خانه، گلپری با جدیت به او می گوید: «همین جوری نمی تونی بری و بیای. باید به من خبر بدی. » حسن می گوید که بچه نیست و به کسی اجازه دخالت در کارهایش را نمی دهد. صبح روز بعد، جان با ذوق سر میز صبحانه حاضر می شود و گلپری با نان تازه وارد خانه می شود. او با دیدن جان خیلی خوشحال می شود. بدریه هم خیلی بی حوصله سر میز می نشیند. گلپری که می خواهد سر کار برود، آنها را به یکدیگر می سپارد و گوشی هایی که خریده را به حسن و بدریه می دهد تا بی خبر از هم نباشند. حسن به پولی که مادرش برای یک هفته ی او درنظر گرفته اعتراض می کند و بازهم باعث ناراحتی او می شود. گلپری لباسی که شب قبل ناقص بود را آماده کرده و با خود می برد. بعد از رفتن او بدریه با دلسوزی به حسن می گوید: «لباس رو تموم کرده. کل شب داشته کار می کرده. » در آن سو بعد از رفتن آرتمیس به مدرسه، شیما به کادیر می گوید: «امروز به مادرت سر می زنم. برای فردا هم پیش مشاور وقت گرفتم. برای خوشحال کردنت دارم تلاش می کنم. » کادیر از این کار او تعجب می کند. IC1

Leave a Comment