پست‌های بیشتر ...

سریال گلپری قسمت 110


وقتی ایوب جلوی کلانتری با گلپری روبرو می شود، دو راه پیش روی او می گذارد و می گوید: «یا برمیگردی عمارت و با مادرم و خواهرم و بچه هات زندگی میکنی یا فیلمو به پلیس میدم و حسن مستقیم به زندان میره. » گلپری غمگین و ناراحت به خانه برمی گردد و یک نامه ی خداحافظی برای کادیر می نویسد و در آن نامه به او می گوید که با هم بودنشان ممکن نشد اما دوستش دارد. سپس ساکش را جمع می کند و وقتی بچه ها در مدرسه اند همراه جان به طرف خانه ی یعقوب خان می رود. ایوب هم بعد از این که با کمک سردار وارد عمارت شده و خودش را به عنوان ارباب جدید معرفی کرده، اتاقی را برای خودش و گلپری آماده می کند و کت و شلوار می پوشد و در حالی که آواز می خواند انگشتر یعقوب خان را دستش می کند. فاطما و کادر از رفتار او جا می خورند اما خیال می کنند که این کارها با هماهنگی خود یعقوب خان است.
حسن و بدریه با خوشحالی در مدرسه ثبت نام می کنند. حسن همان روز اول جلوی همه دستش را به طرف دوروک دراز می کند و می گوید: «نمی گم جون جونی بشیم اما می تونیم یه صفحه ی جدید باز کنیم. بدون دعوا و بدون مشکل. » دوروک دست او را پس می زند و می گوید: «به نظر من زیاد اینجا دووم نمیاری. »
گلپری به خانه ی یعقوب خان می رسد و ایوب در را به رویش باز می کند و می گوید: «خوش اومدی سلطان قلبم. » فاطما به محض دیدن گلپری با صدای بلند به او بد و بیراه می گوید. ایوب می گوید که از آن لحظه به بعد خودش آقای عمارت و گلپری خانم آنجاست. کادر و فاطما از حرف های او حرص می خورند و اعتراض می کنند. ایوب سر مادرش فریاد می زند و می گوید که کسی نباید روی حرفش حرف بزند. فاطما به یعقوب خان زنگ می زند اما گوشی یعقوب خان خاموش است و خودش در کلبه گیر افتاده و مدام فریاد می زند و کمک می خواهد و برای ایوب لعنت می فرستد. ایوب اتاقی که آماده کرده را به گلپری نشان می دهد و می گوید: «گلم پسندیدی؟ برای تو آماده ش کردم. خودمم برای تو آماده شدم، کت و شلوار پوشیدم و خوشتیپ شدم. ادکلنم زدم. بوی خوبی میدم؟ » گلپری قیافه می گیرد و سکوت می کند. ایوب موبایل او را می گیرد و کت خود را درمی آورد و روی تخت می نشیند و از گلپری هم می خواهد که پیشش بیاید. گلپری از جایش تکان نمی خورد. ایوب فریاد می زند: «چرا ساکتی؟ منو دیوونه نکن… اصلا باشه سکوت کن. ما که توی یه خونه ایم. تو هم مجبور میشی منو بخوای. » ایوب از اتاق بیرون می رود و سر راه گوشی گلپری را به فاطما می سپارد و درباره ی گلپری به مادرش می گوید: «من دارم دیوونه میشم. این از راه به در شده و اطاعت از شوهر یادش رفته! با این که از راه به در شده ولی ما راهو بهش نشون میدیم. »
بدریه سر کلاس ادبیات کنار سلن می نشیند و درباره ی محمد با او حرف می زند. معلم متوجه پچ پچ آنها می شود و از بدریه سوال درسی می پرسد. بدریه جواب را نمی داند و دوست دوروک با صدای بلند می گوید: «این دوستای جدید انگار کند ذهنن! » حسن با حرص به او نگاه می کند. اما بلند می شود و مودبانه رو به معلم می گوید: «بدریه کند ذهن نیست. خیلی باهوشه. روز اولشه و هیجان زده است. » سپس خودش به خوبی جواب سوال را می دهد و در آخر هم اجازه می گیرد و در حالی که به آرتمیس نگاه می کند شعر زیبایی می خواند. آرتمیس لبخند می زند و خانم معلم وقتی می فهمد که حسن به ادبیات علاقه دارد او را تشویق می کند. دوروک که دقایقی قبل خودش چاقویی را در جیب کت حسن انداخته بود رو به معلم می گوید: «ظاهرش روح حساسی داره ولی امروز منو با چاقو تهدید کرد. » حسن می گوید که چنین اتفاقی نیفتاده و با اطمینان کتش را به معلم می دهد تا آن را بگردد. چاقو پیدا می شود و خانم معلم حسن را پیش مدیر می برد.
کادیر وقتی به خانه برمی گردد و نامه را می خواند با نگرانی به گلپری زنگ می زند. فاطما به او جواب می دهد و می گوید: «گلپری ولت کرد فهمیدی؟ دیگه زنگ نزن. »
وقتی حسن از اتاق مدیر بیرون می آید، آرتمیس جلوی در منتظرش است. حسن می گوید که تنبیه شده و چند روزی باید از مدرسه دور بماند اما توضیح می دهد که چاقو مال او نبوده و احتمالا نقشه ی دوروک است. آرتمیس به درستی حرف های او شک دارد و دودل است و می گوید: «شاید اگه جای دیگه ثبت نام میکردی بهتر میشد. »
IC1

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟