سریال گلپری قسمت 111


ایوب وارد کلبه می شود و یعقوب خان را از خواب بیدار می کند. یعقوب خان گردنش را خم می کند و با مظلومیت می گوید: «پسرم حالم خوب نیست منو ببر پیش دکتر. » ایوب می گوید: «وکیلتو صدا بزن که امضا کنی و همه دار و ندارتو بدی به من. بعدش هرجا میری برو. » سپس با تهدید پدرش را مجبور می کند که به فاطما زنگ بزند و به او بگوید که چند روزی به سوریه خواهد رفت. ایوب موقع رفتن با تمسخر به یعقوب خان می گوید: «یالا بابا جونم! تو بخواب و استراحت کن من برمی گردم. »

کادیر همراه ماموران به عمارت می رود تا گلپری را به خانه برگرداند. فاطما مدتی با او جر و بحث می کند و می گوید که گلپری در خانه ی آنها نیست. ناگهان جان به طرف کادیر می دود و او را در آغوش می گیرد و از او می خواهد که مادرش را نجات دهد و گلپری هم مجبور می شود که خودش را نشان دهد. او می گوید: «من با رضایت خودم اومدم اینجا. کسی مجبورم نکرده. » کادیر از او می پرسد که ایوب اینبار با چه چیزی تهدیدش کرده؟ گلپری جواب می دهد: «تهدیدم نکرده ولی نمیبینی چه کارایی می کنه؟ نزدیک بود تورو بکشه. شیما و منو دزدید. ما اگه این کارو نکنیم داغون میشیم. » او قبول نمی کند که همراه کادیر برود و در عمارت می ماند.

در حیاط مدرسه، حسن به طرف دوروک و دوستانش می رود و می گوید که بلاهای زیادی می تواند سر آنها بیاورد اما چون به آرتمیس و مادرش و خودش قول داده کاری نمی کند. او از دوروک می خواهد که آدم شود و حد و حدودش را بداند. آرتمیس که هنوز به حسن اعتماد نکرده همراه دوستانش به خانه برمی گردد. بدریه هم که از درس ها عقب افتاده و می خواهد در خانه سلن همراه او درس بخواند به حسن می گوید به شرطی اخراج چند روزه اش از مدرسه را از مادرش پنهان خواهد کرد که به خانه سلن برود. حسن قبول می کند.

شیما متوجه می شود که ایوب طبق نقشه عمل نکرده و خود را تسلیم نکرده است. ایوب سر راهش قرار می گیرد و شیما به اقدام خودسرانه ی او اعتراض می کند. ایوب توضیح می دهد: «مگه من دیوونه م که پسر خودمو تحویل پلیس بدم؟ نیت من مشخصه. اینه که زنمو بگیرم. توام شوهرتو می خوای. اشتباه میگم؟ » شیما می گوید: «بله اشتباه میکنی. می خواستم تو دادگاه نشون بدم هدف اصلی تویی و اثبات کنم که بی گناهی. » ایوب باز حرف خودش را می زند و تاکید می کند که از این به بعد قوانین را خودش تعیین خواهد کرد. او می گوید: «گلپری تو عمارته و کادیر تنهاست. بعد این باید فکر کنی که چطور منو نجات بدی. »

بدریه و حسن که از طریق جان متوجه شده اند مادرشان به عمارت رفته خود را به آنجا می رسانند. حسن که حسابی تعجب کرده در اتاق به مادرش می گوید: «مگه ما دیشب تو خونه ی خودمون نبودیم؟ به خوبی و خوشی همه با هم نخوابیدیم؟ من داداش کادیرو به عنوان شوهر تو قبول کردم. الان چی شد با چی تهدیدت کرد؟ گفت منو لو میده؟ » حسن تصمیم می گیرد که خودش را تسلیم کند. گلپری اجازه نمی دهد و می گوید که اگر چنین کاری کند خودش جرم را گردن خواهد گرفت. او حسن را در آغوش می گیرد و می گوید: «تا شماها کنارمین خوشبختم. چه اونجا و چه اینجا. »

کادیر غمگین و بی حوصله است و دل به کار نمی دهد. شیما به خانه او می رود و می گوید: «حق داشتی. من سرپرستی آرتمیس رو به تو میدم. خودمم پیش روانشناس میرم و جلساتم رو شروع می کنم. » کادیر می گوید که به خاطر تصمیم درستش خوشحال شده است. شیما که منتظر فرصتی برای نزدیک کردن خودش به کادیر است، ناگهان با گریه او را در آغوش می گیرد و می گوید: «خیلی ترسیدم که بلایی سرت بیاد. اونروز وقتی اونجوری دیدمت فهمیدم خیلی برام مهمی. مراقب خودت باش. » کادیر او را تحویل نمی گیرد و شیما به خانه خودش برمی گردد.

کادر که نگران پدرش شده در گوشه ای به حسن می گوید که دلشوره دارد و نگران است که ایوب بلایی سر یعقوب خان آورده باشد. حسن هم می گوید که ماجرا را خواهد فهمید.

از طرفی فاطما چپ و راست به گلپری متلک می گوید و خیال می کند که او از زندگی در عمارت بزرگ آنها خوشحال و راضی است. گلپری که می داند حرف هایش تاثیری روی فاطما ندارد با او وارد جر و بحث نمی شود.

حسن و بدریه به طرف خانه سلن حرکت می کنند. حسن در ماشین از بدریه که برای درس خواندن زیادی آرایش کرده و به خودش رسیده می پرسد که واقعا برای درس خواندن پیش سلن می رود؟ بدریه مدتی با او بگو مگو می کند و می گوید که می خواهد مثل جوان های دیگر رفتار کند و خوش بگذراند و زندگی کند. بدریه لا به لای حرف هایش می گوید: «یکمم به خوشگلای دور و برت نگاه کن. سلن یه ریز از تو حرف می زنه. » حسن می گوید با سلن کاری ندارد و ذهنش درگیر مشکلاتش با آرتمیس است.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز