سریال گلپری قسمت 112


کادیر باز هم به عمارت می رود تا با گلپری صحبت کند. فریاد های کادیر به گوش گلپری می رسد و او را بیرون می کشاند. کادیر از او توضیحی می خواهد تا قانع شود که نمی توانند با هم باشند. گلپری ماجرای فیلم اعتراف حسن را تعریف می کند. کادیر می گوید: «همین؟! فوقش حسن یه ماه میره زندان و بیرون میاد. » گلپری می گوید که اجازه نمی دهد یک دقیقه هم حسن به زندان برود.  کادیر از آنجا می رود اما مصمم است که گلپری را به خانه برگرداند.

حسن وقتی بدریه را به خانه سلن می رساند با دکتر محمد روبرو می شود و بابت کله ای که به او زده معذرت خواهی می کند. در خانه سلن، وقتی بدریه می خواهد به دستشویی برود متوجه باز بودن در اتاق محمد می شود و از لای در کمی او را دید می زند. محمد کتش را می پوشد و با زنی به اسم آسلی صحبت می کند و به او می گوید که دلش برایش تنگ شده اما باید سر قراری برود. بدریه با شنیدن حرف های او کمی پکر می شود. محمد بدریه را جلوی در می بیند و آنها کمی درباره درس و مدرسه و شغل آینده حرف می زنند.

فاطما به بهانه آوردن کادیر به عمارت و آبروریزی کردن او به گلپری بد و بیراه می گوید و او را هول می دهد و کتکش می زند. کادر به زور مادرش را از اتاق بیرون می کند و بالای سر گلپری که بیهوش روی زمین افتاده می رود. گلپری بعد از به هوش آمدن دردی در کمرش احساس می کند اما فقط به آرامی در گوشه ای گریه می کند و به هیچکس حرفی نمی زند.

حسن به دیدن کادیر می رود تا با هم درباره ی برگرداندن مادرش به خانه صحبت کنند. او متوجه می شود که فیلم اعترافش دست ایوب است و تصمیم می گیرد خود را تسلیم کند. اما کادیر به او می گوید به جای این کار باید فیلم را پیدا کنند. حسن درباره پدربزرگش می گوید که او بی خبر به سوریه رفته و این موضوع خیلی مشکوک است و حدس می زند که ایوب، یعقوب خان را دزدیده باشد. کادیر از حسن می خواهد که درباره ی یعقوب خان اطلاعات بیشتری به دست آورد تا از طریق او به ایوب برسند. آرتمیس از پشت در حرف های آنها را می شنود. او در راه پله با حسن روبرو می شود و ادامه ی شعری که حسن برایش در کلاس خوانده بود را می خواند. حسن هم خوشحال می شود. آرتمیس که از غم و غصه پدرش در نبود گلپری ناراحت است شب را کنار کادیر می نشیند و به درد دل او گوش می کند.

حسن دوبار از سردار می پرسد که یعقوب خان کجاست؟ سردار که از ایوب می ترسد چیزی نمی گوید. فیدان به خاطر کتک خوردن گلپری گریه می کند و دلش برای او می سوزد. سردار که تحت تاثیر این قضیه قرار گرفته صبح روز بعد به حسن می گوید: «ایوب، یعقوب خان را به کلبه کوهستانی برده است. » حسن تشکر می کند و این موضوع را به کادیر خبر می دهد. کادیر تصمیم می گیرد همراه او به کلبه برود. آرتمیس متوجه قرار آنها می شود و پیش از کادیر سوار ماشین می شود و خود را در آنجا پنهان می کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز