سریال گلپری قسمت 120

 

جان از فروش دستمال ها فروش کمی به دست آورده به همین دلیل عادل هنگام گرفتن پول یقه ی او را هم می گیرد و تهدیدش می کند که اگر کم کاری کند بد خواهد دید. در همان موقع پلیس ها وارد انبار می شوند و عادل را دستگیر می کنند. گلپری و کادیر هم جان را در آغوش می گیرند.

بار دیگر همه بالای سر حسن جمع می شوند و دکتر به آنها می گوید که حسن تا دو روز دیگر مرخص خواهد شد. محمد بدریه را در بیمارستان می بیند و با مهربانی از محبت و احساس او تشکر می کند اما می گوید که او باید با همسن و سال های خودش دوست باشد. بدریه کمی ناراحت می شود اما قبول می کند.

در سالن بیمارستان کادر به خاطر بدی هایی که در حق گلپری کرده از او حلالیت می طلبد و دوست دارد ارتباطش را با بچه ها حفظ کند. گلپری می گوید: «رابطه ی ما هیچ وقت خوب نمیشه. اما ببین… به خاطر خوبی خودت میگم، بعد این یه خانواده تشکیل بده و به خاطر بچه های خودت ناراحت شو… من دارم از اینجا میرم. بچه هارو برمی دارم و میرم. نمی دونم کجا. » کادیر که تازه متوجه تصمیم گلپری شده وسط صحبت آنها به گلپری اعتراض می کند اما گلپری می گوید: «تا وقتی ما با همیم نه ایوب ولمون میکنه نه یعقوب. من دیگه نمی خوام ناراحت باشم. بچه هارو با خودم میبرم. »

بچه با باخبر شدن از تصمیم مادرشان بسیار ناراحت می شوند. گلپری سفت و سخت سر حرفش ایستاده و نظر کسی را نمی خواهد. بچه ها که می خواهند گلپری و کادیر را آشتی دهند با همکاری آرتمیس پول هایشان را جمع می کنند تا برنامه هایی بریزند.

جان با ناراحتی و ترس تصنعی به کادیر زنگ می زند و خبر غش کردن گلپری را می دهد. سپس بچه ها خانه را برای روبرو کردن کادیر و گلپری آماده می کنند. وقتی گلپری به خانه می رسد و بچه ها را صدا می زند کسی جوابی نمی دهد. کمی بعد کادیر از راه می رسد و حال گلپری را می پرسد. حسن هم در خروجی را قفل می کند و بچه ها از پشت در از پدر و مادرشان می خواهند که آشتی کنند. این موضوع باعث عصبانیت کادیر و گلپری می شود. اما ناگهان موسیقی رمانتیکی پخش می شود و فیلم عروسی آنها روی دیوار نمایش داده می شود. گلپری و کادیر متاثر می شوند و با چشمان پر از اشک به تصاویر خیره می شوند. کادیر دوست دارد آشتی کند اما گلپری جلوی او و بچه ها می گوید که تصمیمش قطعی است.

همان شب آرتمیس و حسن در پارکی کنار هم می نشینند و از این که قرار است از هم دور باشند ناراحت به هم ریخته اند. حسن دست آرتمیس را می گیرد و می گوید دختری را که دوست دارد را هرگز رها نخواهد کرد و قول می دهد که به شکلی با هم دیدار کنند. از طرفی بدریه با گوکهان در پارک قرار می گذارد و ماجرای قرار رفتنشان از استانبول را تعریف می کند و بعد می گوید: «من ازت معذرت می خوام. تو همیشه به ما کمک کردی و در قلب رو به روم باز کردی اما من… من همه چی رو خراب کردم. » گوکهان می گوید: «تو یکم به زمان نیاز داری. به نظرم به هم فرصت بدیم. فعلا به عنوان یه دوست همیشه پیشتم… » بدریه او را در آغوش می گیرد و بار دیگر عذرخواهی می کند.

گلپری در یک روز آفتابی در ایوان زیبای کوچکش که رو به دریاست گلدان هایش را آبیاری می کند. جان بدریه را از خواب بیدار می کند و حسن با وجود گذشت چن ماه با ناراحتی از خواب بیدار می شود و به خاطر نبودن آرتمیس و کادیر به مادرش متلک می گوید. او پیش از رفتن به مدرسه به آرتمیس زنگ می زند و از او می پرسد که وسایلش را جمع کرده و آماده است؟ آرتمیس که مراقب است کسی صدایش را نشنود می گوید آماده است و فعلا کسی شک نکرده است.

بچه ها به گلپری می گویند که او چشمانش همیشه به تلفن است و نمی خوابد و حواس پرت شده. آنها از او می خواهند که به دلتنگی اش نسبت به کادیر اعتراف کند. اما گلپری ناراحتی هایش را گردن نمی گیرد.

حسن به بهانه درس تربیت بدنی ساک ورزشی اش را برمی دارد و از خانه بیرون می رود. بدریه به گلپری می گوید «حسن می خواد یه کارایی کنه. تا صبح با آرتی حرف میزنه. به نظرم می خوان فرار کنن. » گلپری از بدریه می خواهد که این حرف های بی معنی را نزند.

در استانبول، کادیر 24 ساعته در خانه کار می کند و دیگر به شرکت نمی رود و تلفنی با موکل هایش صحبت می کند. او هنگام کار به عکس گلپری نگاه می کند و آرتمیس به پدرش پیشنهاد می دهد که به دیدن گلپری برود اما کادیر سکوت می کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز