Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 13

حسن گزارش دروغین فروش مواد مخدر توسط مادرش را به پلیس می دهد تا او را دستگیر کنند. گلپری که صحبت های او با پلیس را شنیده، با ناباوری و اضطراب زیاد به حسن التماس می کند که ماجرا را دقیق تر برایش تعریف کند. حسن با بی رحمی می گوید برای نجات خودش از دست او، مجبور شده او را تحویل پلیس دهد. گلپری وقتی می فهمد که پسرش در خانه ی او مواد مخدر جاساز کرده، سعی می کند حسن را از این کار منصرف کند و خواهش می کند که جای مواد را به او بگوید. اما وقتی می بیند که حسن منصرف نمی شود، خودش شروع به زیر و رو کردن خانه می کند. بدریه بی تفاوت او را نگاه می کند. اما جان ناراحت است و سعی می کند در پیدا کردن بسته ی مواد مخدر به مادرش کمک می کند. وقتی گلپری چیزی پیدا نمی کند روبروی حسن می نشیند و با چشمان پر از اشک آخرین تلاشش را قبل از رسیدن پلیس می کند. او می گوید: «چرا با من این کارو می کنی؟ من و باباتون سعی کردیم شماهارو انسان های خوبی بار بیاریم. من فقط دو سال نبودم. » حسن با کنایه می گوید از وقتی که مادرش مرده به این روز درآمده! گلپری حرف هایش را ادامه می دهد: «من شماها رو هیچ وقت ول نمی کنم. تو وقتی اینجوری حرف می زنی، من حالم بهتر میشه چون تنفر از عشق میاد. همون طور که من از دوست داشتنت دست برنمی دارم تو هم از دوست داشتن من دست برنداشتی. » حسن با شنیدن این حرف ها متاثر می شود اما خودش را جمع و جور می کند و با تمسخر می گوید: «آره خیلی دوست دارم! میمیرم برات! » پلیس در خانه را می زند. گلپری ناچار می شود که در را باز کند. آنها پس از مدت کوتاهی بسته ی مواد مخدر را پیدا می کنند و گلپری را دستگیر می کنند. جان وقتی می بیند که پلیس ها مادرش را با خود می برند، با صدای بلند گریه می کند و چند بار گلپری را بغل می کند و از او می خواهد که جایی نرود. گلپری با چشمان گریان به او می گوید: «یادت نره که دوست دارم. » ماموران بچه ها را به مرکز نگهداری از کودکان می برند. در مرکز، جان به خاطر دوری از مادرش غصه می خورد و به حسن می گوید که این ماجرا تقصیر اوست. حسن برای ساکت کردن جان می گوید: «اگه چیزی بگی من هم میرم زندان. اون وقت علاوه بر پدر و مادر، دیگه داداش هم نداری. » در اداره ی پلیس گلپری را به اتاق بازجویی می برند. یک وکیل هم برای او می گیرند تا در روند پرونده کمکش کند. از طرفی کادیر با شیما تماس می گیرد تا درباره ی چیزهایی که او از برکان پرسیده بود، توضیحی دهد. شیما در یک رستوران سر قرار حاضر می شود و با خوشرویی از کادیر می خواهد که به خاطر کاری که کرده از دستش عصبانی نباشد. کادیر می گوید از او عصبانی نیست و به خاطر دروغ هایی که برکان گفته ناراحت است. او توضیح می دهد که گلپری عشق سابق خودش بوده. شیما به محض شنیدن این حرف، عصبانی می شود و داد و بیداد راه می اندازد و می گوید: «چطور اینو از من پنهان کردی؟ هی رفتی تاشکینان و شب و روز با اون زن بودی و نگقتی قبلا عشقت بوده! » کادیر در حالی که سعی می کند او را آرام کند می گوید که فقط وکیل گلپری بوده و به او کمک می کرده است. شیما می گوید: «چرا از همون اول که اومد چیزی نگفتی؟ خدا کنه تاوانشو بدی. » او با عصبانیت آنجا را ترک می کند و کادیر هم دنبالش می رود و وسط پیاده رو از او می خواهد که بیشتر صحبت کنند. شیما با گریه می گوید: «اگه من با عشق سابقم می رفتم و چند روزی رو باهاش سر می کردم تو چیکار می کردی؟ » کادیر جواب می دهد: «سعی می کردم موضوع رو بفهمم. » شیما ادامه می دهد: «من هیچ وقت این کارها رو با تو نکردم. اما تو مدام زن های دیگه رو بینمون قرار میدی. تو با من هر دعوایی که کردی اسمی از این زن وسط نیومد. حس واقعیت بهش چیه؟ » کادیر سکوت می کند و شیما با ناراحتی می رود. اژدر همراه وکیل آرتورسردار به مرکز نگهداری از کودکان می رود. و موفق می شود که بچه ها را همراه خود ببرد. IC1

Leave a Comment