Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 14

بچه ها به همراه عمویشان به خانه ی گلپری می روند تا وسایلشان را جمع کنند و بعد به خانه ای که پدربزرگشان در استانبول دارد بروند. بدریه موقع جمع کردن لباسهایش، وسایل قدیمی خود و برادرهایش را می بیند. او که می فهمد مادرش سال ها آنها را نگه داشته، غمگین می شود. گلپری در تمام مدت بازجویی اش سکوت کرده است. بازپرس که مدارک زیادی علیه او نمی بیند، فهمیده که سکوت او برای نجات دادن کسی است. او هرچقدر که گلپری را تحت فشار قرار می دهد کلمه ای نمی شنود. در آخر به گلپری می گوید: «تو یا داری از مردی که دوستش داری محافظت می کنی یا از پسرت. ولی بالاخره همه چی رو میشه. » سپس گلپری را به بازداشتگاه می فرستد. کادیر به خانه اش می رود و می خواهد با همسرش صحبت کند. شیما بدون اینکه به حرف های او گوش دهد، می گوید: «اگه زندگی و خانواده ت رو دوست داری و ناراحت نکردن من برات مهمه، دیگه نباید اون زن رو ببینی. من هم دروغ هات رو فراموش می کنم. » او بالش و لحافی را روی کاناپه می اندازد و به کادیر می گوید که تا وقتی تصمیمش را بگیرد همانجا بخوابد. بچه ها به همراه اژدر به خانه ی یعقوب خان می روند. او از دیدن آنها بسیار خوشحال می شود و ابتدا فکر می کند که دلیل آمدن نوه هایش این است که گلپری فهمیده نمی تواند از آنها مراقبت کند و خودش از حضانتشان منصرف شده است. اما اژدر و حسن با افتخار نقشه ای که با آن گلپری را به زندان انداخته اند را تعریف می کنند. یعقوب خان به شدت عصبانی می شود و آنها را به خاطر این کارشان سرزنش می کند. او می گوید: «پس من واسه چی اومدم استانبول؟ از شما احمقترم؟ خودم یه راهی پیدا می کردم. الان هم بگید اون مواد رو از کی و چطور گرفتید تا بتونم ردتون رو تمیز کنم. » نیمه شب جان بعد از اینکه از خواب بودن همه مطمئن شد، به کادیر زنگ می زند و بعد از معرفی خودش می گوید: «مامانم رو پلیس ها بردن. اونو نجات بده. » سپس تلفن را قطع می کند. کادیر پس از شنیدن این جمله بلافاصله آمده ی رفتن می شود و به کسی تلفن می کند تا دلیل گیر افتادن گلپری را بفهمد. شیما که صحبت های کادیر درباره ی گلپری را شنیده، او را تا اداره ی پلیس تعقیب می کند. او پنهانی خودش را همکار کادیر معرفی می کند وبه این ترتیب اجازه ی ورود پیدا می کند. گلپری از دیدن کادیر تعجب می کند و به او می گوید که لازم نیست کمکش کند چون وکیل دیگری دارد. کادیر که می داند فروش مواد مخدر نمی تواند کار او باشد، می پرسد که با سکوتش سعی در نجات چه کسی دارد؟ گلپری باز هم سکوت می کند و چیزی نمی گوید. کادیر دست او را می گیرد و اشک هایش را پاک می کند. شیما که این صحنه را از پشت پنجره ی اتاق می بیند، حالش خیلی بد می شود. او که تحمل این موضوع برایش سخت است، گریه کنان از آنجا بیرون می رود و در ماشینش با عصبانیت فریاد می زند: «کادیرچطور بامن این کارو می کنی؟ اجازه نمی دم خانواده م از هم بپاشه! تو کی هستی گلپری؟ کادیر رو به تو نمی دم. » از طرفی کادیر وقتی می بیند که گلپری چیزی نمی گوید، تصمیم می گیرد خودش حقیقت را بفهمد و از آنجا می رود. فاطما و کادر و فیدان که فهمیده اند بچه ها در خانه ی یعقوب خان هستند خود را به استانبول می رسانند. آنها از دیدن نوه ها خیلی خوشحال می شوند. IC1

Leave a Comment