Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 15

فیدان که همسر اژدر است، از صندوق عقب ماشین وسایل فاطما و کادر را جمع می کند. سردار وقتی که می بیند با او تنها شده، می گوید: «پنج دقیقه می تونم ببینمت؟ مردم از دلتنگی. » فیدان ازترسش قبول نمی کند و سردار می گوید: «اول من دیدمت. اول من عاشقت شدم. بهم حق بده. » فیدان با ناراحتی از او فاصله می گیرد. کادیر به خانه ی یعقوب خان می رود. یعقوب که از دیدن او جا خورده است، همه چیز را عادی نشان می دهد و وانمود می کند که نمی داند کادیر برای چه به خانه ی او آمده. کادیر می گوید: «تا جایی که می تونی انکار کن! اما تو این ماجرا تاشکین ها دست داشتند. من اینو ثابت می کنم. کسی هم جلومو نمی گیره. » او موقع رفتن جان را می بیند که در حیاط تنها نشسته و از ناراحتی نبود مادرش، با خرگوشش دردودل می کند. کادیر کمی او را به حرف می گیرد و سپس می پرسد که آن شبی که پلیس ها گلپری را بردند جه اتفاقی افتاد. جان جواب می دهد: «مامانم اومد خونه. داشت غذا درست می کرد ولی بعد از دست داداشم عصبانی شد. اونم از مامانم عصبانی شد. داداشم تو خونه یه چیزی قایم کرده بود که پلیس ها دنبالش می گشتند. » او از کادیر قول می گیرد که مادرش را برگرداند. کادیر هم برای اینکه جان را خوشحال کند با گلپری تماسی برقرار می کند.  گلپری با شنیدن صدای جان از خوشحالی گریه می کند و به او می گوید که از حسن ناراحت نباشد. جان هم مدام از او می خواهد که برگردد. شیما با آرمان که یکی از همکارهای کادیر است، قرار می گذارد و از او درباره ی گلپری اطلاعات می خواهد. آرمان که کادیر را مثل برادر خود می داند قبول نمی کند. اما شیما اصرار می کند و می گوید: «من زندگیم داره از هم می پاشه. تا حالا چیزی ازت نخواستم ولی این خیلی مهمه. من زن هایی مثل گلپری رو خوب میشناسم. کمکم کن. » آرمان با شنیدن این حرف ها تسلیم خواسته ی او می شود. کادیر و بورجو و آرمان ازطریق دوربین های مدار بسته به فیلمی که در آن اژدر کیفی را به حسن می دهد می رسند. کادیر با دیدن این فیلم مطمئن می شود که حسن با کمک عمویش برای مادرش پاپوش درست کرده است. او به آرمان می گوید: «به تاشکینان برو و چک کن و ببین که اژدر دو روز قبل از این فیلم، کجاها بوده و کی رو دیده و چی کار کرده. » کادیر به دیدن گلپری می رود و به او می گوید که از نقش حسن در این ماجرا خبر دارد. گلپری که نمی خواهد پای پسرش به زندان باز شود، می گوید که امکان ندارد علیه او حرفی بزند. کادیر هم به گلپری قول می دهد راهی پیدا کند که هردو را نجات دهد. از طرفی شیما به عنوان وکیل و با اسم دیگری در اداره ی پلیس با گلپری دیدار می کند. او ابتدا وانمود می کند که قصد کمک دارد اما لا به لای صحبت هایش شروع به تحقیر کردن می کند و گلپری را بیچار می نامد. گلپری از جا بلند می شود و به او می گوید: «بسه! کافیه دیگه. وکیل کادیرآیدین هست. اون به من کمک می کنه. به خاطر همین نه بیچاره م و نه تنهام. » او کمک شیما را قبول نمی کند و از اتاق بیرون می رود. بعد از رفتنش، شیما پرونده را محکم روی زمین می کوبد. گلپری در بازداشتگاه با زنی مواجه می شود که او هم به خاطر اشتباه دخترش گرفتار شده است. آن زن می گوید: «همیشه من خطاهای دخترم رو گردن گرفتم. اون مدام اشتباه کرد و یاد نگرفت و خطاهای بزرگتری مرتکب شد. » او که از ماجرای گلپری و پسرش باخبر شده، از گلپری می خواهد که درباره ی تصمیمش بیشتر فکر کند. حسن در یک  پاساژ به طور اتفاقی آرتمیس را می بیند. آنها کمی صحبت می کنند و آرتمیس به او می گوید که شب ها با دوستانش در جایی جمع می شوند و اگر دلش می خواهد او هم می تواند به آنها اضافه شود. حسن با لبخند قبول می کند. وقتی هوا تاریک می شود، حسن با ماشینی که یعقوب خان به تازگی به او داده سر قرارش حاضر می شود و با غرور سر میز می نشیند. آرتمیس با خوشرویی او را به دوستانش معرفی می کند. حسن که فکر می کند همه ی مردم دنیا زیردست پدربزرگش هستند، خود را از دیگران بالاتر می داند و متفاوت رفتار می کند. دوستان آرتمیس در عین حال که از رفتار او حرص می خورند، خنده شان هم می گیرد. IC1

Leave a Comment