Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 17

ماموران حسن و اژدر را دستگیر می کنند و با خود می برند. گلپری و خانواده ی یعقوب خان آنها را با نگاه های غمگین بدرقه می کنند. گلپری از جان و بدریه می خواهد که آماده ی رفتن به خانه شوند. او بعد از یک دعوای لفظی با عمه و مادربزرگ بچه ها، بالاخره چمدان به دست همراه آنها راهی می شود. بدریه جلوتر حرکت می کند و در همان حین علی سراغش می رود و دستش را محکم می گیرد و حرف های تهدید آمیز را شروع می کند. او می گوید: «این قضیه دیگه خیلی طولانی شد. من مجبورم همه چیو به عموم بگم. منو دیوونه نکن. » گلپری وقتی این صحنه را می بیند به طرف علی می رود و با جدیت به او می گوید: «داری چیکار می کنی؟ دست نزن بهش. دیگه یه بار هم دور و بر دخترم پیدات نشه. اگه یه اشتباه ازت ببینم دیگه نمی گم که مخلوق خدایی. » بعد از اینکه گلپری مانع مزاحمت علی شد، بدریه چمدان را از دست او می گیرد تا خودش آن را حمل کند. گلپری از این کار او خوشحال می شود و لبخند می زند. وقتی آنها به خانه می رسند همه جا به هم ریخته است. گلپری که قصد دارد باز هم به دادگاه برود، به جان می گوید که اگر علی دوباره خواست خواهرش را اذیت کند با او تماس بگیرد. بعد از رفتن گلپری، جان به خرگوشش می گوید: «دیدی چه مامان خوبی دارم. داداشمو برمی گردونه. بازم یه خانواده می شیم. » بدریه با شنیدن حرف های او لبخندی می زند. او در نبود مادرش، به کمک جان خانه را تمیز و مرتب می کند. دختر جوانی که از ساکنان آپارتمان است، در خانه ی گلپری را می زند. او بعد از اعتراض کردن به اوضاع آپارتمان و نبودن سرایدار، با لحن تمسخرآمیزی از بدریه می خواهد که زباله ها را جمع کند. وقتی بدریه قبول نمی کند، او می گوید که با این اوضاع به زودی مجبور خواهند شد که در کوچه بمانند. بدریه در را به روی او می بندد اما جان دور از چشم خواهرش تمام زباله ها را جمع می کند. کادیرسراغ منشی دادستان می رود تا بفهمد که او فیلم را از چه کسی تحویل گرفته است. منشی بااینکه آن را از شیما گرفته، اما طبق قراری که با او گذاشته به کادیر می گوید پلیس ها آن را آورده اند. آرتور به یعقوب خان خبر می دهد که اولین دادگاه حسن و اژدر سه ماه دیگر برگزار خواهد شد و بنابراین فقط می توان با گذاشتن وثیقه آنها را آزاد کرد. یعقوب خان می گوید: «فورا این کار رو بکن اما برای حسن نه! فقط برای اژدر. چون حضانت حسن با مادرشه. پس خودش باید به فکر باشه. » از طرفی وقتی گلپری می فهمد که برای آزادی حسن باید 150هزار لیر وثیقه بگذارد، ناراحت می شود و به فکر چاره می افتد. کادیر حاضر می شود که این پول را به او قرض دهد اما گلپری قبول نمی کند. در آخر آنها تصمیم می گیرند که اگر گلپری تلاشش را کرد و نتواست پول را جور کند از کادیر قرض بگیرد. کادیر در زندان به دیدن حسن می رود و سعی می کند دروغ هایی که یعقوب خان و دیگران سال ها به او گفته اند را رو کند. حسن از گوش دادن به حرف های او امتناع می کند. اما کادیر با سماجت و در حالی که پرونده ی گلپری را باز کرده و یک به یک مدارکش را روی میز می گذارد، برای او توضیح می دهد: «اون عموت که خیلی دوستش داری و با کمکش برای مادرت نقشه کشیدی، میدونی چرا گلپری بهش چاقو زد؟ مردی که گفتن دوست پسر مامانته قبول کرد که هرچی گفته تهمت بوده و از عموت پول گرفته تا اون دروغ ها رو بگه. در واقع عموت می خواست به مامانت تجاوز کنه. » حسن که در بهت و حیرت فرو رفته با بغض می گوید: «الکی نگو! همچین چیزی نیست. » کادیر ادامه می دهد: «من دروغ نمی گم. اونا بهت دروغ گفتن. پدربزرگت، مادرتو وسط بازار کتک زد. کسی بهت گفت؟ وکیل های قبل از من رو بابابزرگت با پول می خرید. اونا هم تاریخ دادگاه حضانت رو اشتباه اعلام می کردن. » او نامه های گلپری را به حسن نشان می دهد و قسمتی از آنها را برای او می خواند. حسن که هیچوقت نامه ها به دستش نرسیده، اشک هایش سرازیر می شود. اما به ادامه ی حرف های کادیر گوش نمی دهد و حاضر نمی شود که پرونده ها را بخواند. کادیرهم آنها را به وسیله ی نگهبان زندان برایش می فرستد. در زندان، تعدادی از بچه های همسن و سال حسن باهم درگیر می شوند. حسن که تازه به آنجا رفته در گوشه ای می نشیند و نگاه می کند. نگهبان، گوکان را با حسن آشنا می کند و می گوید که او لیدر گروه است و حسن هرچه که بخواهد می تواند از او بپرسد. گلپری به خواسته ی یعقوب خان با او دیدار می کند. یعقوب خان صحبت هایش را اینگونه شروع می کند: «هم پسر تو و هم پسر من تو زندانن و ما هردو ناراحتیم. می دونم که برای وثیقه گذاشتن پول نیاز داری. من می تونم اون پول رو بهت بدم… » گلپری حرف او را قطع می کند و می گوید: «رک و روراست حرف بزن و بگو چی می خوای! » IC1

Leave a Comment