Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 18

  یعقوب خان به گلپری پیشنهاد می دهد که در ازای پرداختن پول برای آزادی حسن، حضانت بچه ها را به او بدهد. گلپری قبول نمی کند و می گوید که اگر نوه ات برایت اهمیتی داشت زود آزادش می کردی و سر این مسئله با من معامله نمی کردی. او می گوید: «من خودم پول رو جور می کنم. پسرمو به تو نمی دم. نمی ذارم اونو شبیه خودت کنی. » بعد از رفتن گلپری، آرتور پیش یعقوب خان می آید. یعقوب به او می گوید که هرطور شده نباید اجازه دهیم گلپری پول جور کند. آرمان وقتی مطمئن می شود که کادیر به خاطر پیدا شدن فیلم به او شک نکرده، با خیال راحت این خبر خوب را به شیما می دهد. در زندان، حسن که ذهنش درگیر صحبت های کادیر و وضعیت خودش است خود را قاطی دیگران نمی کند و مدام از پنجره به بیرون خیره می شود. گوکهان که آمار او را درآورده به او نزدیک می شود تا باهم بیشتر آشنا شوند. او سعی دارد حسن را طرف تیم خودش بکشد زیرا در زندان دو سردسته وجود دارد که هرکدام عده ای را دور و بر خود جمع کرده اند. یکی از آنها گوکهان و دیگری جنک است. جنک که به جرم قتل به زندان افتاده، بسیار قلدری می کند و همه از او حساب می برند. حسن تصمیم می گیرد که بی طرف باشد. گلپری پیش صاحب کارش عظمت خانم می رود و با شرمندگی از او پول قرض می خواهد. عظمت خانم می گوید که تازه مالیات داده و پول زیادی در صندوق ندارد. اما او حاضر می شود که برای وام گرفتن گلپری، ضامنش شود. گلپری چشمانش از شوق برق می زند و خیلی خوشحال می شود. یعقوب خان با بدریه تماس می گیرد و از او می خواهد که جاسوسی مادرش را بکند. بدریه که دلش نمی خواهد این کار را کند، بهانه می آورد. یعقوب خان می گوید: «مگه نمی خوای حسن بیاد بیرون. فقط من می تونم بیارمش بیرون. پس کاریو که میگم بکن. » بدریه قبول می کند که خبرچینی کند. وقتی گلپری وارد خانه اش می شود می بیند که همه جا مرتب است و غذا هم حاضر است. بدریه می گوید: «برای قدم برداشتن تو خونه جا نبود. غذا درست کردم از گرسنگی نمیریم. یعنی برای خوشحال کردن تو نیست! » او وقتی از مادرش می شنود که برای آزاد کردن حسن وام خواهد گرفت، این خبر را به یعقوب خان می دهد. بدریه از پدربزرگش می خواهد که با پولهایش حسن را زودتر آزاد کند تا او در زندان دچار دردسر نشود. یعقوب خان که از دخالت بدریه خوشش نیامده، به او می گوید چگونگی حل این مشکل به خودش مربوط است. شیما دوستانش را برای شام به خانه دعوت کرده است. یکی از دوستان او ساکن آپارتمانی است که گلپری در آنجا کار می کند. او به خاطر ماجرای دستگیر شدن گلپری فضولی می کند و سوالهایی می پرسد. کادیر جواب می دهد: «گلپری اصلا خطاکار نیست. بلکه یکی از درستکارترین آدماییه که تو زندگیم دیدم. » شیما از حرف او ناراحت می شود و چندبار از طرف کادیر اظهار نظر می کند و حرف دهن او می گذارد. وقتی حرف از کلاس های فوق برنامه می شود، شیما آرتمیس را تحت فشار قرار می دهد که مثل دختر دوستش به کلاس های مختلف برود. آرتمیس هم که دلش نمی خواهد این کار را بکند با ناراحتی از سر میز بلند می شود و به اتاقش می رود. کادیر و شیما هم دور از چشم همه باهم دعوا می کنند. شیما با عصبانیت می گوید: «تو به خاطر گلپری از خودت بیخود شدی. به خاطر اون منو نیست فرض کردی و لهم کردی و رد شدی. ازدواجمون رو از بین بردی و دیگه به من دست هم نمی زنی. می خوای این هارو برای بقیه تعریف کنم؟ » کادیر جواب می دهد: «برو تعریف کن. ولی دیگه به خاطر عصبانیتت من و دخترم رو بازیچه ی دروغ هات نکن. » حسن تا صبح بیدار مانده و فکرش درگیر پرونده ی مادرش است. او سمت پرونده می رود تا نگاهی به آن بیندازد. اما در همین موقع صدای عمر می آید که فریاد می زند و کمک می خواهد. جلوی در اتاق عمر، گوکهان و دیگران ایستاده اند و از ترس کاری نمی کنند. حسن رو به آنها می گوید: «مگه نمی شنوین؟ چطور آدمی هستین؟ اونی که اون توئه کوچکترین پسره. » جنک و دو نفر دیگر عمر را داخل کمد انداخته اند و زیر کمد آهنی را داغ کرده اند تا اذیتش کنند. حسن در اتاق را باز می کند و با آنها درگیر می شود. او هر سه نفر را کتک می زند و عمر را از کمد بیرون می آورد. یعقوب خان به مزون عظمت خانم می رود و از او می خواهد که ضامن گلپری نشود. عزمت خانم قبول نمی کند و با تندی او را بیرون می اندازد. یعقوب خان بعد از گفتن حرفای تهدید آمیز، از انجا بیرون می رود و از آرتور می خواهد که صاحب آن مغازه را پیدا کند. او می گوید: «یا مغازه رو می خرم یا بانک رو! گلپری نباید پول جور کنه. » روز ملاقات، گلپری به همراه بدریه و جان به دیدن حسن می رود. آنها با دیدن صورت کبود حسن خیلی نگران می شوند. بدریه برادرش را محکم بغل می کند و گریه اش می گیرد. IC1

Leave a Comment