Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 19

در اتاق ملاقات، بدریه به حسن می گوید که دیگر با کسی درگیر نشود و کتک کاری نکند. جان هم که به نوبه ی خودش نگران برادر بزرگترش است، به او یک تکه سنگ می دهد و از او می خواهد هروقت ناراحت و آزرده خاطر شد آن را محکم در دست بگیرد و فشارش دهد. گلپری به حسن می گوید که به زودی او را از زندان بیرون می آورد. حسن که دیگر رفتارش با مادرش مثل قبل بد و نچسب نیست، به آرامی می گوید: «زودتر آزادم کن! قبل از اینکه بمیرم. » موقع خداحافظی، حسن در گوش بدریه این جمله را می گوید: به بابابزرگ بگو بیاد و منو ببینه. گلپری با ذوق و شوق برای بچه ها روپوش مدرسه می خرد و بدریه و جان را تا مدرسه همراهی می کند. از طرفی علی هم مدرسه ی بدریه را پیدا می کند. جان از اولین روز مدرسه اش بسیار راضی و خوشحال است. اما بدریه که هیچ دوست و آشنایی ندارد خیلی ناراحت و بی انگیزه سر کلاس درس می رود. یعقوب خان به ملاقات حسن می رود و با چهره ای بشاش درمورد کارهایی که برای آزادی او انجام خواهد داد حرف می زند. لا به لای صحبت هایش می گوید: «اون زن قبول نکرد که پول آزادی تورو من بدم. بهش گفتم دو ساعته میارمت بیرون اما گفت خودش باید پول جور کنه. نگران نباش دو روزه به پام میفته. همه ی راه هارو بستم. » حسن با شنیدن این حرف ها مثل گذشته سر ذوق نمی آید و با چهره ای سرد فقط او را نگاه می کند. یعقوب خان که متوجه این حال او شده می گوید: «این چه قیافه ایه؟ خوشت نیومد؟ » حسن باوجود حرص و بغضی که دارد، مودبانه با پدربزرگش حرف می زند و چیزهایی که درباره ی دروغ های او از کادیر شنیده را تعریف می کند و سو ال هایی که مدام در ذهنش می چرخید را می پرسد: «عموم به گلپری دست درازی کرده؟ واسه همین می خواست باهاش ازدواج کنه؟ این همه وقت مارو با کلک و دروغ نگه داشتین؟ مامانمون رو از قلبمون کندین و انداختین دور. نفرت گذاشتین تو دلمون. حالا بهم بگو کی راست میگه و کی دروغ میگه؟ » یعقوب خان با شنیدن این حرف ها چهره اش درهم می رود و هیچ چیزی را گردن نمی گیرد. او که عادت ندارد بازجویی شود، با عصبانیت جواب می دهد: «بهت رو دادیم، دیگه رو سرمون که نمی ذاریمت. حدت رو بدون! » سپس اتاق ملاقات را ترک می کند. حسن در اتاقش در حالی که بسیار آشفته است گوشه ای نشسته و حرف های کادیر مدام در سرش تکرار می شود. ناگهان طاقتش تمام شده و با عجله سراغ پرونده ی گلپری می رود و آن را می خواند تا حقیقت را بداند. او بعد از نگاه کردن به چند تکه کاغذ، به نامه های مادرش می رسد. در بخشی از نامه هایی که گلپری در جواب به نامه های جان می فرستاد، نوشته شده: هم تو و هم بدریه م امانت دست حسنم هستین. اون شیرپسرمه. تو جون منی. بدریه هم دختر ماهمه. می دونم تاوقتی که من بیام، حسن مراقب همتون هست. جون و خونتون میشه. دستشو هیچ وقت ول نکنین. برای همتون جدا جدا دلم تنگ شده.  گلپری در نامه ی دیگری نوشته: دستبندی که توی پاکت گذاشتم رو به حسن بده. بهش بگو مامان این دستبند رو برای تو بافته. بگو بین نخ هاش حسرتش نسبت به تورو قاطی کرده.  حسن با خواندن این نامه های پراحساس با صدای بلند گریه می کند. از آنجایی که جنک زیر دستبندش تیغ قایم می کند، گوکهان و دوستش هم می خواهند که دستشان خالی نباشد و برای مقابله با جنک چیزی برای رو کردن داشته باشند. حسن یک تیغ به دست آورده. او تیغ را به گوکهان نشان می دهد اما برای اطمینان آن را پیش خودش نگه می دارد. یعقوب خان مغازه ای که عظمت خانم مستاجر آن است را می خرد و آن را به نام دخترش کادر می زند. سپس عظمت را تهدید می کند که اگر گلپری اخراج نشود، خودش باید آنجا را تخلیه کند. عظمت خانم هم قبول می کند که گلپری را اخراج کند. درست زمانی که با وام گلپری موافقت شده بود و او می خواست عظمت خانم را به عنوان ضامنش به بانک ببرد، در مزون با کادر روبرو می شود. کادر به او می گوید: «اومدم به مغازه م سر بزنم. تو اخراجی. برو یه جای دیگه گدایی کن. » گلپری که بسیار شوکه شده، به ناچار و با ناراحتی از آنجا بیرون می رود. او مجبور می شود که پول کادیر را به عنوان قرض قبول کند. از طرفی شیما وقتی متوجه می شود که کادیر قصد دارد به گلپری پول بدهد به مادرشوهرش زنگ می زند و از او می خواهد که باهم ملاقاتی داشته باشند. سونا خانم به خانه ی او می آید و شیما که از پیش هم گریه کرده بود، با دیدن سونا دوباره اشک هایش سرازیر می شود و با صدای غمگین ماجراهایی که درباره ی کادیر و گلپری فهمیده را برای او تعریف می کند. در آخر می گوید: «کادیر به من که هیچی، دیگه به آرتمیس هم اهمیت نمیده. بهش گفتم اون زن رو نبینه ولی اصلا توجهی نکرد. دیگه کار از حدش گذشته. داره به اون زن پول میده. 150هزار لیر. » سونا با شنیدن این حرف ها تعجب می کند و بسیار ناراحت می شود. او تصمیم می گیرد که از عروسش حمایت کند و طرف او باشد. پس به شیما می گوید: «من درستش می کنم. وقتی که کادیر خواست بره بانک به من خبر بده. » او شیما را در آغوش می گیرد. IC1

Leave a Comment