Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 3

گلپری و کادیر به بازار تاشکین می روند و کادیر با دیدن آنجا یاد خاطراتش می افتد. او در خیالش به زمان کودکی اش برمی گردد. زمانی که پدرش چمدان به دست می خواهد از آنجا برود و کادیر که پسر کوچکی است با گریه از او خواهش می کند که بماند. اما خیری خانواده اش را به پسرش می سپارد و می رود. گلپری و کادیر زودتر از همه در دادگاه حاضر می شوند. دختری به نام ملک هم به خواسته کادیر به آنجا می آید. یعقوب خان قبل از ورود به جلسه به اتاق قاضی می رود و سبد سبد از محصولاتشان را به او می دهد تا خانم قاضی را تحت تاثیر قرار دهد. بالاخره با حضور قاضی جلسه آغاز می شود. ابتدا کادیر از طرف شاکی صحبت می کند. سپس وکیل یعقوب خان می گوید: «آقا یعقوب می خواد نوه هاش رو خودش بزرگ کنه چون عروس قبلیش هم سابقه داره و هم پشت سر عفتش خیلی حرف و حدیث هست. برادر شوهرش مچ اون رو به خاطر هوا و هوس با کسی گرفته. و اون هم از ترسش برادر شوهرشو زخمی کرده و باعث شده کلیه ش رو از دست بده. حتی رابطه دوستیش با اون آدم هنوز هم ادامه داره و در ضمن این رابطه قبل از مردن شوهر خدا بیامرزش شروع شده. » گلپری که نمی تواند این دروغ ها را تحمل کند کمی کنترلش را از دست می دهد. قاضی اجازه می دهد که نجدت ییلماز وارد جلسه شود. وکیل یعقوب خان به نجدت می گوید: «رابطه ای که در گذشته با خانم گلپری داشتی رو به اطلاع دادگاه رسوندم حالا میشه بگی که این رابطه ی ممنوع هنوز هم ادامه داره یا نه؟ » نجدت که نامزد ملک است و از از دست دادن او می ترسد برخلاف انتظار می گوید: « من با کس دیگه ای نامزدم و به جز اون چشمم هیچ کس رو نمی بینه. » کادیر یادآوری می کند که او قبلا حرف های متفاوتی می زده و یعقوب خان هم با عصبانیت به نجدت اعتراض می کند و می گوید: «بگو که اژدر مچ من رو با این زن گرفت. بگو که گلپری می خواست اژدر رو بکشه. » قاضی از نجدت می پرسد: «یعنی به خانم گلپری تهمت زدید؟ » او جواب می دهد: «خدا لعنتم کنه. اژدر گفت اگه بابام اتفاقاتی که افتاد رو بفهمه منو میکشه. اونوقت منم تورو می کشم. من هرچی که اژدر می خواست رو گفتم. » بعد از این حرف ها گلپری نفس راحتی می کشد. در ادامه قاضی به بچه ها اجازه می دهد که وارد جلسه شوند. گلپری که بعد از دو سال آنها را می بیند از خوشحالی گریه می کند و آنها را در آغوش می گیرد. اما بچه ها بی احساس، او را نگاه می کنند. قاضی ابتدا از بدریه می پرسد که دوست دارد با مادرش زندگی کند یا با پدربزرگش. بدریه می گوید: «من از تصمیمم مطمئنم و با پدربزرگم میمونم. من این زن رو نمی شناسم. اون فقط من و برادرام رو شرمنده کرده، باعث مرگ پدرم شده، می خواسته عمومو بکشه و به پدربزرگم توهین کرده. » خنده ی گلپری از صورتش محو می شود. حسن هم حرف های بدریه را تایید می کند. وقتی از جان سوال می شود او با ناراحتی نگاهی به مادرش می اندازد و با بغض می گوید: «پدربزرگم رو می خوام. » بعد از این صحبت ها کادیر به قاضی می گوید :«بچه ها از پدربزرگشون تاثیر گرفتن و ترسیدن. » قاضی تصمیم می گیرد که یک ساعت دیگر نتیجه را اعلام کند. بیرون از دادگاه کادیر به گلپری دلداری می دهد و آنها تصمیم می گیرند حتی اگر قاضی رای را به آنها نداد، تسلیم نشوند. کادیر و گلپری برای ناهار به رستورانی می روند و کادیر باز هم یاد خاطرات گذشته، یعنی زمانی که عاشق گلپری بوده است می افتد.در همین حال، ویسل سراغ کادیر می آید تا او را پیش یعقوب خان ببرد. او هم همراهش می رود. یعقوب خان کادیر را تهدید می کند و می گوید: «می دونم که زن و بچه داری. وقتی میخوای قهرمان بازی دربیاری اونارو فراموش نکن. » آنها مدتی جر و بحث می کنند و در آخر کادیر می گوید: «فکر نکن چون پسر خیری ترسو هستم پس خودم هم ترسو ام. اونو فراری دادی ولی من رو نمی تونی. یه بار دیگه اون زن رو اذیت کنی همتون رو به زندان میفرستم. » دادگاه اعلام نتیجه برگزار می شود و خانم قاضی سرپرستی بچه ها را به گلپری می دهد. گلپری که بابت رای دادگاه خیالش راحت شده با خوشحالی خدا را شکر می کند و به فکر به دست آوردن دل بچه هایش است. یعقوب خان با عصبانیت به خانه اش می رود و سیلی محکمی به اژدر می زند. او می گوید: «تو آبروی من رو بردی نه اون زن. به خاطر کدومش عصبانی باشم؟ برای اینکه خواستی به زنداداشت تجاوز کنی یا برای اینکه دروغت ثابت شد؟ » فاطما نمی گذارد که اژدر بیشتر کتک بخورد. یعقوب به پسرش می گوید: «اگه دلت پیش زن داداش بیوه ت بوده راه و رسمش این بود؟ گمشو از جلو چشمم. » در ادامه می بینیم که کادیر و گلپری برای بردن بچه ها به خانه یعقوب خان می روند.

Leave a Comment