Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 4

در خانه یعقوب خان، بچه ها به خاطر این که مجبورند با مادرشان به استانبول بروند ناراحتند. پدربزرگشان اطمینان می دهد که به زودی آنها را برمی گرداند. عمه کادر و فاطما خانم گریه می کنند و بچه ها را در آغوش می گیرد. سپس همگی تا جلوی در خانه می روند تا بچه ها را راهی کنند. بدریه که جدایی از خانواده اش برایش سخت است گریه هایش تمامی ندارد. گلپری به خاطر زحماتی که کادر برای بچه ها کشیده از او تشکر می کند. اما کادر در جواب، او را نفرین می کند. وقتی گلپری و کادیر و بچه ها سوار ماشین می شوند گلپری که سعی دارد با آنها ارتباط برقرار کند می گوید: «من همش تو این آرزو بودم که به شما برسم. می دونم ازم ناامیدید ولی قول می دم که تمام اشک هایی که به خاطر من ریختید رو تبدیل به خنده کنم. دوست هم می شیم و یه زندگی جدید می سازیم. » حسن با بی ادبی می گوید: «تو حسابی تو زندان رویا پرداز شدی. سرمون رو درد آوردی. ببر صداتو! » در ادامه کادیر و گلپری در فرودگاه از هم جدا می شوند و گلپری و بچه ها باهم به استانبول می روند. در تمام مسیر حسن و بدریه با مادرشان حرفی نمی زنند و سرشان را به گوشی هایشان گرم می کنند. یعقوب خان، سلیمان و پسرش علی را صدا می زند تا کاری را به آنها بسپارد. او به سلیمان می گوید: «یه راهی پیدا کردم که هم اژدر رو تبرئه کنیم و هم نوه هام رو برگردونیم. » سپس به علی می گوید: «تو هنوز بدریه ی من رو میخوای؟ » در استانبول، گلپری بچه ها را به خانه اش می برد وقتی آنها خانه ی سرایداری و کوچک او را می بینند می گویند که نمی توانند در آن سوراخ زندگی کنند و مدام از آنجا ایراد می گیرند. گلپری با اینکه خجالت زده و شرمنده شده سرش را بالا می گیرد و محکم می گوید: «آره خونمون همینجاست. اینجا زندگی می کنیم. » حسن و بدریه هرکدام اتاق جداگانه ای می خواهند و جان هم با ناراحتی فقط نگاه می کند و چیزی نمی گوید. کادیر و شیما پیش یک مشاور خانواده می روند. کادیر با آرامش به مشاور توضیح می دهد: «شیما مامانم رو تو خونمون نخواست و مامانم هم رفت. البته متهمش نمی کنم اما یک هفته بعد از اون ماجرا مامانم تو خونه اش خونریزی مغزی کرد، 17 روز تو کما بود و سه ماه تحت نظر. خب… آدم نمیتونه به این فکر نکنه که اگه پیش خودمون بود و سریع می رسوندیمش بیمارستان… بعد از اون روز ما از هم دور شدیم. مثل دوتا غریبه شدیم. ماه ها گذشت، بعد از یک سال یه شب من با دوستام بیرون رفته بودم با یه زن آشنا شدم. بعدش رو هم به شیما گفتم. » شیما می گوید: «عشقم بگو که خیانت کردم. » کادیر ادامه می دهد: «خیانت نکردم. قصدش رو داشتم اما نکردم. گرچه می دونم چیزیو عوض نمی کنه. تو این رفتار رو، این لحن و تن صدا… این کار رو برای فشار آوردن به من انجام میدی و موفق هم میشی. بگذریم… بعدش هم شیما دُزش رو برد بالا، گوشیم رو بررسی کرد، لپ تاپم رو زیرو رو کرد، منو تعقیب کرد و به تازگی جلوی یکی از موکل های خانمم رو گرفته و تهدیدش کرده. » شیما می گوید: «چه انتظاری داشتی؟ برای محفاظت  از زندگیمون انجام دادم. من برات عمرم رو گذاشتم. به خاطر بزرگ کردن بچمون کارم رو ول کردم، برای این که تو تو کارت پیشرفت کنی خودم رو فدا کردم. » کادیر می گوید: «کاش که انجام نمی دادی. من خسته شدم از اینکه مقصر باشم .من اشتباه کردم و اشتباهم رو قبول کردم اما نمی تونم یه عمر تاوان پس بدم. باید این مشکل رو حل کنیم وگرنه نمی تونیم این ازدواج رو پیش ببریم. » شیما با شنیدن این حرف با ناراحتی از اتاق بیرون می رود. حسن سر میز شام همه ی غذاهای گلپری را بیرون می ریزد و همراه خواهر و برادرش از خانه ی او می رود. گلپری هم دنبال آنها می رود و می گوید: «من می خواستم دوباره یه خانواده باشیم. » وسط پیاده رو، بدریه با عصبانیت می گوید: «ما خانواده داشتیم. مادرمون کادر بود. پدرمون بابابزرگ بود. همه چیز داشتیم. اما تو مارو انداختی تو چاله. حقوق تو اندازه ی لاک من هم ارزش نداره. » گلپری با چشم های پر از اشک می گوید: «اینا مهمه دخترم؟ به اندازه دنیا پول داشته باشی اما خانواده نداشته باشی به چه دردی می خوره؟ »حسن می گوید: «مارو بفرست بریم. تو رو دوست نداریم. فراموشت کردیم. » این حرف ها باعث سرازیر شدن اشک های گلپری می شود. آنها در پارک کنار هم می نشینند.  ناگهان علی از راه می رسد. بدریه را صدا می زند و دست او را می گیرد و می گوید: «از بابابزرگت خواستگاری کردم تورو بهم داد. »سپس برای راحت شدن خیال حسن چشمکی به او می زند. گلپری از دخترش  دفاع می کند و سعی می کند که مانع رفتن او شود اما بدریه با اینکه خودش هم تعجب کرده به مادرش می گوید: «تو دخالت نکن. به جای اینکه تو طویله باشم میتونم با علی ازدواج کنم و خانم باشم. » سپس همراه علی سوار ماشین می شود و می رود. گلپری دنبال ماشین می دود و کمک می خواهد و کادیر که برای هواخوری به پارک آمده او را می بیند.

Leave a Comment