Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 41

گلپری و کادیر به کمک هم مشغول تزیین خانه و خرید کیک برای جشن تولد هستند. کادر از حرفها و نگاه های محبت آمیز آنها متوجه علاقه ی بینشان می شود و پنهانی با یعقوب خان تماس می گیرد و این اطلاعات را با آب و تاب به او می دهد. حسن بخاطر وضعیت گوکهان به گریه افتاده و درماند شده است و بدون اینکه کسی متوجه شود او را روی کولش حمل می کند و بعد با ماشین به بیمارستان می رساند. یکی از آدم های سعید که به خواست خود او حسن را تعقیب می کرد گوکهان را با آن سر و وضع می بیند پس به سعید زنگ می زند و این خبر را به او می دهد. سعید با عجله و در حالی که خیلی نگران و مضطرب است خود را به بیمارستان می رساند و دلیل ضربه خوردن گوکهان را از حسن می پرسد. حسن فقط می گوید که او به زمین افتاده است. سعید عصبی می شود و وقتی کنار تخت گوکهان می رود دستش را روی سر او که هنوز بیهوش است می گذارد و با بغض می گوید: «پسرم! نترس شیر پسرم. بابات اینجاست.» حسن از لای در حرف های او را می شنود و تعجب می کند. اژدر و جبار، جان را به یک پارکینگ نیمه کاره می برند. جان فرصتی دستش می آید و خود را میان ماشین ها قایم می کند. او وقتی که با عجله می دود و می خواهد از دست عمویش فرار کند با ماشینی که برای پارک کردن به آنجا آمده بود رو در رو می شود. سپس صدای تصادف بلند می شود و اژدر و جبار مات و مبهوت به آن صحنه خیره می مانند. آرتمیس به خاطر قضیه ی طلاق پدر و مادرش غصه می خورد و برای اینکه تنها باشد کنار دریا می رود. سلن اتفاقی او را می بیند و کنارش می نشیند و با هیجان درباره ی حسن صحبت می کند. او می خواهد بداند که آرتمیس هم حسن را دوست دارد یا نه. آرتمیس احساسی که به حسن دارد را انکار می کند. سلن خوشحال می شود و با خیال راحت می گوید: «من عاشق حسن شدم.» وقتی حسن به خانه برمی گردد و کادیر را به عنوان مهمان می بیند عصبانی می شود و مدام به او و گلپری کنایه می زند و می خواهد کادیر از آنجا برود. گلپری او را به اتاق کناری می برد تا آرامش کند. حسن فریاد می زند: «این واسه چی اینجاست؟ هر چی نگاه می کنم زن و بچه ش رو نمی بینم. چرا اونا رو نیاورده؟!» گلپری از او می خواهد که به خاطر تولد جان همان یک روز را کوتاه بیاید. حسن قبول می کند. صدای باز شدن در باعث می شود که گلپری و بقیه جلوی میز بایستند و شعر تولد را برای جان بخوانند. اما بدریه که از تمرین برگشته در را باز می کند و از اینکه جان هنوز به خانه نرسیده تعجب می کند. گلپری از حال می رود. کادر هول می شود و بدریه با گریه توضیح می دهد که به خاطر تمرین والیبال مجبور شده جان را تنها به خانه بفرستد. کادیر بلافاصله می گوید باید به کلانتری بروند سپس همراه گلپری به راه می افتد. IC1

Show one comment

Leave a Comment