Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 42

حسن و بدریه در کوچه و خیابانها دنبال جان می گردند و بدریه یکریز گریه می کند. حسن هم او را آرام می کند. از طرفی گلپری و کادیر در راه کلانتری هستند. در همین موقع شخصی با کادیر تماس می گیرد و خبر فوت یک بچه ی هشت ساله ی تصادفی را به او می دهد. کادیر آرام آرام به گلپری می فهماند که هنوز چیزی قطعی نیست اما باید به سرد خانه بروند تا جسد را شناسایی کنند. حال گلپری بد می شود و به زور روی پاهایش می ایستد. دربیمارستان، گلپری به اصرار خودش تنها وارد سردخانه می شود. او هنگام بیرون آمدن با گریه می گوید که جان نبوده است. جان که هنگام فرار کم مانده بود تصادف کند آسیبی ندیده و به همراه اژدر و جبار به خانه ای می رود. او مدام به اژدر التماس می کند و مادرش را می خواهد. در کلانتری دوربین های جلوی مدرسه ی جان چک می شود و اژدر را شناسایی می کنند اما چهره ی جبار دیده نمی شود. گلپری و بقیه با وسط آمدن اسم اژدر فکر می کنند که یعقوب خان هم در این قضیه نقش دارد بنابراین به همراه پلیس به خانه ی او می روند. یعقوب خان برای اولین بار از دهان گلپری می شنود که اژدر جان را دزدیده است. او هم نگران می شود و می گوید که نمی داند اژدر کجاست. گلپری باور نمی کند و یعقوب خان قسم ی خورد که بی خبر است. ماموران یعقوب خان را برای بازجویی به کلانتری می برند و او بر خلاف انتظار به این موضوع هیچ اعتراضی نمی کند و می گوید:« جان پاره ی تن و نوه ی یکی یه دونه ی منه. لازم باشه جونم رو واسه نوه هام می دم.» اما حسن همچنان مطمئن است که دزدیدن جان نقشه ی پدربزرگش بوده، پس با عصبانیت یعقوب خان را تهدید می کند و می گوید که اگر جان برنگردد اژدر را خواهد کشت. دعوایی بین آن دو شکل می گیرد و گلپری سعی می کند حسن را آرام کند و در گوشه ای به او می گوید:« اون از چیزی خبر نداره. از چشماش معلومه. نفهمیدی؟ راست می گه.» جان برای کمک گرفتن نامه هایی می نویسد و از پنجره ی آپارتمانی که در اتاقش زندانی شده آنها را بیرون می اندازد تا شاید کسی به دادش برسد. او با فکر کردن به گلپری غصه می خورد و اشک می ریزد. اژدرغذایی که دوست دارد را برایش می برد اما جان چیزی نمی خورد و می گوید:« نمی خورم چون دماغ صورتی هم گشنشه. تا من نرم چیزی نمی خوره.» اژدر کمی اصرار می کند و جان می گوید:« عمو تو رو خدا. اگه نرم دماغ صورتی گرسنه می مونه و بعدش می میره.» اژدر با حرص می گوید:« زهرمار بخوری.» سپس غذا را برمی دارد و بیرون می رود. یعقوب خان را برای بازجویی به اتاقی می برند و شیما هم به عنوان وکیلش به آنجا می رود. سلن درباره ی حسن سوالهایی از آرتمیس می پرسد اما او که اصلا حالش خوش نیست داد می زند و جوابی نمی دهد. بعد هم به اصرار سلن دلیل این رفتارش را توضیح می دهد و می گوید:« رابطه ی پدر و مادرم بده واسه همین ناراحتم.» آرتمیس از جایش بلند می شود و در پارک شروع به دویدن می کند. سلن او را متوقف می کند تا آرامش کند اما آرتمس او را پس می زند و با عصبانیت و دلخوری می گوید:« برای هیشکی مهم نیستم. همه ترکم کردن. کسی دوستم نداره.» سپس به دویدن ادامه می دهد و سلن هم دنبالش می افتد. آرتمیس وقتی که نفس کم می آورد روی نیمکت می نشیند و به سلن می گوید که قلبش خیلی تند می زند سپس از هوش می رود. سلن هول می شود و با دوستش دوروک تماس می گیرد و از او کمک می خواهد. IC1

Leave a Comment