Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 5

گلپری بعد از اینکه دنبال ماشین علی می دود روی زمین می نشیند، گریه می کند و کمک می خواهد. کادیر این صحنه را می بیند و ماجرا را از او می پرسد و قول می دهد که بدریه را برگرداند. کادیر با پلیس تماس می گیرد و شماره پلاک ماشین علی را به آنها می دهد تا پیگیری کنند. حسن که از دیدن مادرش کنار کادیر خوشش نمی آید سعی می کند با حرف هایش کادیر را از کمک کردن پشیمان کند. علی با بدریه درباره ی ازدواج کردن صحبت می کند و به او می گوید: «یادته می گفتی نمی تونی منو بگیری؟ دیدی چطوری گرفتمت. » بدریه که از او اصلا خوشش نمی آید او را تحویل نمی گیرد. آرتمیس که متوجه گریه های مادرش شده دلیلش را از او می پرسد. شیما می گوید: «پدرت منو خیلی ناراحت کرد. » وقتی کادیر به خانه برمی گردد آرتمیس بابت این موضوع از پدرش گله می کند و کادیر توضیح می دهد: «با مادرت پیش مشاور رفتیم. یه سری مشکلات داریم که سعی می کنیم حلشون کنیم. الان کاری واسم پیش اومده که باید به تاشکینان برم. وقتی برگشتم سه تایی باهم میریم یه جایی و هوایی می خوریم. به من اعتماد کن. » آرتمیس خیالش راحت می شود و پدرش را در آغوش می گیرد. گلپری برای گرفتن ردی از بدریه از حسن خواهش می کند که اگر واقعا خواهرش را دوست دارد و چیزی می داند حرف بزند. حسن از تصمیم ازدواج بدریه دفاع می کند و می گوید: «اینجوری می تونه خانم خونه ی خودش باشه. » گلپری می گوید: «چیزی که به بدریه کمک می کنه درس خوندنه نه فرار کردن. » کادیر دوباره پییش گلپری می آید و می گوید که پلیس نتوانسته علی و بدریه را پیدا کند و از طرفی مدرکی هم ندارند که نشان دهد این ماجرا نقشه ی یعقوب خان بوده است. گلپری با اطمینان می گوید: «نمیذارم دخترم به سرنوشت خودم دچار بشه. » آنها تصمیم می گیرند که باهم به تاشکینان بروند تا بدریه را برگردانند. یعقوب خان به حسن زنگ می زند و درباره ی برخورد گلپری با این قضیه اطلاعات می گیرد. فاطما هم که حرف های او را می شنود ماجرا را می پرسد و وقتی از نقشه ازدواج علی با بدریه باخبر می شود با نگرانی و تعجب می گوید: «یعنی بدریه رو به علی میدی؟ » یعقوب خان جواب می دهد: «نمی دونم.  ببینم چی می شه. موندن نوه هامون پیش اون زن به صلاحمون نیست. دروغ هامون یکی یکی رو میشه. میگه بهشون که براتون نامه نوشتم، هرروز زنگ زدم، کتکم زدند… راه دیگه ای نداریم. » وقتی عمه کادر از طریق مادرش متوجه می شود که بدریه قرار است برگردد خیلی خوشحال می شود. اما وقتی می فهمد که بدریه با علی ازدواج خواهد کرد متعجب و عصبانی می شود و با گریه به فاطما می گوید: «هرگز! من اجازه نمی دم. مگه نمی دونی این علی کیه. دیوونه ست. داشت نامزدش رو میکشت. من میرم پیش بابا تا باهاش حرف بزنم. » فاطما سعی دارد او را ساکت کند اما کادر ادامه می دهد: «می خوای دخترمو زنده بذاری تو گور؟ » یعقوب خان از سر و صدای آنها بیدار می شود و می پرسد که چه شده است. کادر با ازدواج بدریه با علی مخالفت می کند و حتی به پای پدرش می افتد و او را التماس می کند اما یعقوب خان می گوید: «خفه شو! تو در حدی هستی که به من راه نشون میدی؟ دخالت نکن. » کادیر، گلپری و پسرهایش با یک پرواز به تاشکینان می روند. حسن به محض ورود به آنجا با حرکات اغراق آمیز و با صدای بلند خود را از رسیدن به خاک اجدادیش خوشحال نشان می دهد. سپس آنها باهم به خانه ی یعقوب خان می روند و گلپری در خانه ی آنها را محکم می کوبد و داد می زند: «آقا یعقوب اومدم دخترمو ببرم. درو باز کنید. » یعقوب خان جلوی او ظاهر می شود و خود را کاملا بی خبر نشان می دهد. حتی گلپری را به خاطر مراقبت نکردن از بدریه متهم می کند. گلپری به یعقوب می گوید: «برادر زاده ت علی، اومد و بدریه رو برد. به خاطر خدا مانع این ازدواج بشین. بدریه هنوز کوچیکه. » اما یعقوب خان قبول نمی کند.

Leave a Comment