Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 55

بعد از پایان دادگاه یعقوب خان قصد دارد هرچه زودتر جان را با خود ببرد. گلپری درحالی که گریه می کند برای جان روی کاغذ می نویسد که برای مدتی به تنهایی باید به خانه ی پدربزرگش برود تا در اسرع  وقت او را پس بگیرند. جان مادرش را در آغوش می گیرد و با ناراحتی می گوید:« جایی نمی رم. من تو رو می خوام. قراره با دلتنگی تو بزرگ بشم؟» گلپری با چشمان پر از اشک معذرت خواهی می کند و حسن و بدریه هم گریه می کنند.

کادیر در سالن جلوی شیما را می گیرد ومی گوید:« دیگه قراره چقدر بد بشی؟ چقدر می خوای متعجبم کنی؟ تاوان اشکهای اون بچه رو پس می دی.» شیما در جواب می گوید:« منو از چی می ترسونی؟ زندگی و آشیونه ای که با هزار زحمت ساختم بخاطر اون زن خراب شده. می فهمی؟» سپس به راهش ادامه می دهد.

گلپری در محوطه ی دادگاه با شیما جر وبحث می کند و به او می گوید که دیگر درمقابل تهمت هایش سکوت نخواهد کرد. شیما هم دوباره همان تهمت ها را تکرار می کند و این موضوع باعث عصبانیت حسن و کادیر می شود.

گلپری هنگام تحویل دادن جان، یعقوب خان را بخاطر بدی های پی در پی اش سرزنش می کند. در این میان حسن و یعقوب خان هم دعوایشان می شود. جان به خانواده ی پدری اش اهمیت نمی دهد و فقط با ناراحتی در ماشین می نشیند. حسن به جان قول می دهد که دوباره او را به خانه برگرداند.

حسن که از دست همه و حتی مادرش عصبانی است به اسکله می رود و همه چیز را برای سعید تعریف می کند و می گوید که شیما به مادرش تهمت زده است. سعید او را دلداری می دهد و قبول می کند که در برگرداندن جان کمکش کند. از سویی بدریه هم با گوکهان درددل می کند. گوکهان بعد از آرام کردن او یاد دردهای خودش می افتد و چون از رفتن آنها به خانه ی جدیدشان ناراحت است می گوید:« دیگه خونه جای رفتن نیست. بازم قراره گرسنگی بکشم و تنها بمونم.» بدریه به او می گوید:« مامانم تو رو خیلی دوست داره. می تونی هر وقت خواستی بیای. از طرفی تو داداش حسن محسوب می شی.»

سعید که متوجه نقش حسن و گوکهان در پایان یافتن اعتصاب شده با لبخند و به شوخی به حسن کنایه می زند و از او می خواهد ماجرای دور زدن اردال را برایش تعریف کند.

گلپری همان روز به خانه ی یعقوب خان می رود تا جان را ببیند. اما یعقوب خان اجازه نمی دهد و می گوید که فقط هفته ای یکبار حق دیدن جان را دارد و حتی بعد از برگشتن آنها به تاشکینان این دیدارها کمترهم خواهد شد. گلپری سماجت می کند و داد و بیداد راه می اندازد و نگهبانها او را بیرون می کنند. جان که متوجه آمدن مادرش شده از پنجره او را صدا می زند.

کادیر شیما را سوار ماشین خودش می کند و با عصبانیت به خانه می رود و پروتکل طلاق را جلوی او می گذارد تا امضایش کند. شیما باز هم از کارهایی که کرده دفاع می کند. بعد هم گریه می کند و از کادیر می خواهد که آرام باشد تا این موضوع را در آرامش حل کنند و درباره ی طلاق کمی حرف بزنند. کادیرعکس دونفره شان را از روی میز برمی دارد و کنار شیما می نشیند و به آرامی می گوید:« چه قولهایی موقع ازدواج با تو به خودم دادم. می خواستم خوشبختت کنم. بهت ارزش بدم. هرکاری بابام برای مامانم نکرد می خواستم برای تو انجام بدم. اشتباه کردم. فکر نکرده بودم که چقدر می شناسمت. که ارزشهامون یکیه؟ ازدواجی که روی زخم های بچگی بنا بشه ناحقی بوده، هم برای تو و هم برای من.» شیما بیشتر گریه می کند و باز بحث را به سمت گلپری می کشاند و در نهایت با عصبانیت پروتکل را امضا می کند. در همین موقع آرتمیس از مدرسه برمی گردد و وقتی متوجه می شود که دیگر طلاق حتمی شده و قرار است سه روز پیش پدرش و چهار روز پیش مادرش زندگی کند، رو به کادیر با ناراحتی می گوید:« خونه ی من اینجاست. تو بیا و اینجا منو ببین.» آرتمیس به اتاقش می رود. شیما گریه می کند. کادیر هم از خانه خارج شده و نگاهی به حلقه ی ازدواجش می کند و آن را در جیبش می گذارد.

IC1

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment