Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 56

یعقوب خان برای تنبیه کردن، جان را در اتاقش زندانی می کند و جان مدام سراغ مادرش را می گیرد. فیدان نامه ای که گلپری برای جان نوشته بود را به دستش می رساند. جان نامه ی پر از محبت و امید مادرش را می خواند و کمی آرام می شود.

یعقوب خان و فاطما برای خوشحال کردن جان به بازار می روند تا برای او خرید کنند.

کادیر از بورجو می خواهد تمام اطلاعاتی که از خلاف های یعقوب و مرگ ایوب در دست دارند دسته بندی کند تا آن را با خود پیش دادستان ببرد. کادیر در شرکت جدیدش مستقر می شود و هنگام چیدن کلکسیون تسبیحش با ناراحتی در مورد طلاق با بورجو درد و دل می کند و می گوید: «هیشکی واسه طلاق گرفتن ازدواج نمیکنه. دیگه زندگی من مثل قبلش نمیشه. از این به بعد هدف من اینه که به آرتمیس ثابت کنم که ترکش نکردم. »

از سویی، شیما با آرمان صحبت می کند و به او می گوید که فقط پروتکل را امضا کرده و قصد دارد در داداگاه به قاضی بگوید شوهرش را دوست دارد و طلاق نمی خواهد، تا حکم تعویق بگیرد. آرتمیس حرف های او را می شنود و این سردرگمی اعصابش را به هم می ریزد.

حسن به کمک سعید و گوکهان، اسباب و اثاثیه را به خانه ی جدید می برد. گلپری با مهربانی از گوکهان می خواهد که هروقت دلش خواست به خانه ی آنها بیاید. بدریه هم از خانه ی جدیدشان خوشش می آید و امیدوار است جان هم به زودی پیش آنها برگردد. بعد از رفتن سعید و گوکهان، حسن می خواهد با مادرش صحبت کند و تکلیف رابطه ی او و کادیر را مشخص کند. او با عصبانیت و داد و بیداد به گلپری می گوید: «من بهت چی گفتم؟ نگفتم جایی که من هستم کسی نمیتونه جای بابامو بگیره؟ » گلپری از خودش دفاع می کند و حسن با حرص ادامه می دهد: «اگر اون تهمت هارو باور می کردم تو صورتت نگاه نمی کردم. محاکمه ت می کردم. » گلپری به خاطر نحوه ی حرف زدنش به حسن تذکر می دهد. اما وقتی می بیند او بیش از اندازه حساس است و واقعا آشفته شده کنارش می نشیند و با آرامش می گوید: «به خاطر این قضیه ی ناموس و آبرو، بابام نذاشت درس بخونم. بعد با بابات آشنا شدم و اونم همین کارو کرد، چهارتا دیوار کشید دورم. انگار وقتی من میرم بیرون همه دنبالم میدوئن و همه به من چشم دارن!! انقدر حسود بود که به خندیدن منم حسادت میکرد. » حسن از پدرش دفاع می کند و می گوید: «مگه چیکار کرده؟ دوست داشته دیگه. بدت رو خواسته؟ » گلپری می گوید: «عشق اینه؟! این فقط ناخوشی میاره. من و پدرت خیلی ناخوش بودیم. بعد بابات، پدربزرگت و مامان بزرگتم همین کارو کردن. دارم می گم کاری که پدرت کرده رو تو نکن. این حسادت چیز بدیه. من تا امروز کار خجالت آوری نکردم. » حسن ناگهان از کوره در می رود و با فریاد می گوید: «میدونی من به خاطر همین موضوع امروز نتونستم دادامشو پس بگیرم چون احتمالا قاضی هم مثل پدربزرگ و بابام و حتی من فکر می کرده. اصلا احتمالا تا آتیشی نباشه، دودی هم بلند نمیشه… » گلپری به او سیلی محکمی می زند و حسن هم وسایلش را جمع می کند و بدون توجه به خواهش های بدریه و گلپری از خانه می رود. در راه، سلن که دوباره از پدرش کتک خورده، با او تماس می گیرد و در حالی که گریه می کند از او آدرس اسکله را می خواهد تا پیشش برود.

کادیر در شرکت دوستش برای گلپری کار پیدا کرده است. پس به دیدنش می رود و موضوع را به او می گوید. گلپری از کادیر تشکر می کند اما به خاطر حسن با رفتار سردش به او می فهماند که نمی خواهد حرف مردم پشت سرشان باشد، بنابراین کمک را رد می کند.

IC1

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment