Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 57

حسن به اسکله می رود و از سعید اجازه می گیرد تا چند روزی در آنجا بماند. سلن هم با صورت کبود پیش او می رود و حسن وقتی می فهمد که پدرش کتکش زده عصبانی می شود و می خواهد سراغ اردال برود اما سلن مانع می شود و می گوید که دعوا کردن فایده ای ندارد و فقط می خواهد بغلش کند. حسن هم مدتی او را در آغوش می گیرد و سپس برای شام ماهی درست می کند. شب، حسن می خواهد سلن را پیش دوست یا آشنایی ببرد و به فکرش می رسد او را به خانه ی گوکهان بفرستد. اما سلن قبول نمی کند و می خواهد همان جا پیش حسن بماند. سلن که می خواهد رابطه ی عاشقانه ای را با حسن شروع کند می گوید: «به قلبت گوش کن. مگه منو دوست نداری؟ داری. خودت گفته بودی اتفاقای خوب یهو میفته. » حسن شرایط زندگی اش را یادآوری می کند و می گوید: «الان آخرین چیزی که می تونم بهش فکر کنم عشقه. » سلن بعد از مدتی گفت و گو باز هم حرف خودش را می زند و می گوید: «دست به دست هم بدیم و به هم کمک کنیم. خوب نیست؟ » سپس دست های حسن را می گیرد و سرش را روی شانه ی او می گذارد. آرتمیس که به خاطر دوستی حسن و سلن ناراحت است با فکر کردن به عکسی که سلن برایش فرستاده بود گریه اش می گیرد و عکس را پاک می کند. اما اینبار چشمانش به عکس خانوادگی روی میز می افتد و باز هم غصه می خورد. سعید به محل کار گلپری می رود و به او خبر می دهد که حسن به اسکله رفته تا دیگر نگران نباشد. سپس به او پیشنهاد کار در ماهی فروشی را می دهد و می گوید: «اونجا یه عالمه ماهی هست که باید تمیز بشه. همه ی بچه های ما اونجا بی کس و کارند. غذا درست می کنید. » گلپری قبول می کند. دادستان بعد از دیدار با کادیر قبول می کند که پرونده ی ایوب را بررسی کند تا ببیند که یعقوب خان در قتل پسرش دست داشته یا نه. کادیر برای اجاره  ی خانه جدید به همراه مشاور املاک به واحدی سر می زند. اما وقتی متوجه می شود که گلپری سرایدار آنجاست منصرف می شود. بدریه وقتی وارد کلاس می شود می فهمد که همه به او خیره شده اند و می خندند و پنهانی با هم صحبت می کنند. یکی از پسرهای کلاس با تمسخر به او می گوید: «تو چی بودی بدریه؟! تو کلاس قیافه ی معصوم می گیری اما بیرون ژست های آتشین می گیری! » بدریه سراغ آتاکان می رود تا از ماجرا سر در بیاورد. اما او هم اعصابش خرد است و می گوید: «دیگه همو نبینیم بهتره. دیگه دوست دختر، دوست پسر نیستیم. » بدریه خیلی ناراحت می شود و آتاکان گوشی اش را به او نشان می دهد و می گوید: «این اکانت تو نیست؟! » بدریه با حرص سراغ داملا می رود و به خاطر این که با نامش اکانت باز کرده و عکس هایش را در آن گذاشته، با او دست به یقه می شود. داملا چیزی را گردن نمی گیرد. مدیر از دست هردو شاکی می شود و برای فردا اولیای آنها را فرا می خواند. حسن و سلن در آغوش هم خوابشان برده. بعد از رفتن سلن به مدرسه، سعید به حسن هشدار می دهد که دیگر کسی را به اتاقش راه ندهد. آن دو با هم پیش وکیلی می روند تا شرایط پس گرفتن جان را بدانند. وکیل می گوید که اگر گلپری متاهل شود و صاحب خانواده باشد می تواند به سرعت جان را پس بگیرد. اما حسن عصبانی شده و از آنجا بیرون می رود. هنگامی که حسن در ماهی فروشی مشغول کار است جان با او تماس می گیرد و به خاطر تنها ماندنش گله می کند. حسن وقتی می بیند که جان توضیحات او را نمی شنود به گریه کردن می افتد و با سعید درد و دل می کند و می گوید که حتما باید جان را پس بگیرد. IC1

Show one comment

Leave a Comment