Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 58

شیما به همراه آرمان به شرکت جدید کادیر می رود تا او هم در آنجا مستقر شود. اما کادیر جلوی بقیه کارمندها به او می گوید که طبق پروتکل، فقط در شرکت قبلی سهم دارد و اگر بخواهد بماند، باید اجاره دهد. شیما در گوشه ای به آرمان می گوید که برای حرص دادن کادیر هم که شده یکی از طبقه ها را اجاره خواهد کرد. دادستان بعد از بررسی پرونده ی ایوب، پیش کادیر می رود و تایید می کند که به نظر، یعقوب خان در مرگ پسرش دست داشته اما می گوید که پرونده ها گم شده و مدارک ناقص است. همچنین او این فرضیه را مطرح می کند که با توجه به پیدا نشدن جسد ایوب شاید او زنده باشد و چون تحت تعقیب است خودش را نشان نمی دهد. اما کادیر می گوید که او خانواده و بچه دارد و حداقل می توانست زنگ بزند و از خودش خبری دهد اما این کار را نکرده پس احتمالا مرده است. گلپری برای دیدن جان به بیمارستان می رود تا بعد از جلسه ی درمانی دقایقی او را ببیند. اما کادر، پنهانی جان را از در پشتی می برد تا گلپری نتواند او را ببیند. جان که متوجه شده مادرش برای دیدن او آمده بود در ماشین مدام به کادر التماس می کند که اجازه دهد مادرش را در آغوش بگیرد. گلپری هم که نتوانسته جان را ببیند با ناراحتی به محل کارش برمی گردد. اما صدای جان را می شنود که همراه کادر برای دیدن او آمده است. گلپری بسیار خوشحال می شود و جان را در آغوش می گیرد. شب، گلپری برای کار به ماهی فروشی می رود و حسن که نمی دانست او می خواهد آنجا کار کند، عصبانی می شود. صبح روز بعد، حسن به دیدن آرتمیس می رود و بلاهایی را که شیما سر خانواده شان آورده و ماجرای تهمتی که باعث شده جان از آنها جدا شود را تعریف می کند. آرتمیس با ناراحتی و به سرعت به دفتر بورجو می رود و التماس می کند تا واقعیت را بداند. بورجو هم حرف های حسن را تایید می کند. از طرفی، شیما در سالن دادگاه به کادیر می گوید که می خواهد به قاضی بگوید قصد جدا شدن ندارد. سعید صبح همان روز به محل کار گلپری می رود و آرام آرام ابتدا به او توضیح می دهد که بد برداشت نکند و بداند که او هیچ توقعی ندارد و فقط می خواهد کمک کند. سپس پیشنهاد ازدواج می دهد تا گلپری بتواند سریعا جان را پس بگیرد. حسن حرف های سعید را نصفه و نیمه از لای در می شنود. مردی که حسن و بدریه را در محل کار و مدرسه تحت نظر داشت، به طرف خانه ی یعقوب خان می رود و زنگ در را به صدا درمی آورد. فاطما بعد از باز کردن در مات و مبهوت به آن مرد خیره می شود و با صدای لرزان می گوید: «بسم الله… خدایا عقلمو برام نگه دار…! ایوب؟!! » IC1

Show 3 comments

Leave a Comment