Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 59

حسن به طرف سعید هجوم می برد و با داد و فریاد او را متهم می کند به اینکه به مادرش چشم داشته است. سعید از خودش دفاع می کند. آنها حرفهایشان را با صدای بلند به هم می زنند و حسن به تندی با سعید صحبت می کند. گلپری سعی می کند پسرش را آرام کند. سعید با عصبانیت به اسکله می رود و وارد اتاق کارش می شود. حسن هم مدتی بعد به آنجا می رسد تا از او حساب پس بگیرد. سعید می گوید که تنها خوسته اش برگرداندن جان بوده و قصد کمک داشته است. اما حسن باور نمی کند و با حرص به او می گوید:« اگه انقدر آدم خوبی هستی چرا پسرتو کارگرت کردی؟ یعنی گوکهان به اندازه ی برادر من واسه تو ارزش نداره؟!!» سعید با شنیدن این حرفها مشت محکمی به صورت او می کوبد و فریاد می زند:« تو از کجا فهمیدی که گوکهان پسر منه؟» حسن بعد از کمی سکوت با خشم از اتاق او خارج می شود. آرتمیس با عصبانیت به دادگاه می رود و در سالن جلوی شیما را می گیرد و او را بخاطر بلاهایی که سر خانواده ی حسن آورده سرزنش می کند. سپس مادرش را تهدید می کند که اگر از کادیر طلاق نگیرد دیگر هرگز او را نخواهد دید. شیما که از رفتار آرتمیس متعجب شده گریه می کند و مجبور می شود که طلاق بگیرد. بعد از پایان جلسه ی دادگاه، آرتمیس به مادرش می گوید که هنوز از دست او عصبانی است و می خواهد چند روزی پیش پدرش بماند. شیما باز هم گریه می کند و با حرص با کادیر صحبت می کند و رو به آنها با ناراحتی می گوید:« باشه، همتون یکی یکی ترکم کنید.» کادیر سعی می کند او را آرام کند اما شیما با گریه ادامه می دهد:« وقتی مادر خودم ترکم کرد از شماها چه انتظاری داشته باشم؟ اصلا همتون منو نیست فرض کنید.» او با عصبانیت و حال بدش آنجا را ترک می کند و آرتمیس درباره ی رفتار مادرش می گوید:« حتی وقتی مقصره به آدم احساس گناه می ده. چرا مامان من اینجوریه؟!» از طرفی فاطما بعد از دیدن پسرش از حال می رود و کادر هم وقتی ایوب را می بیند با بهت و ناباوری به او خیره می شود. فاطما وقتی به هوش می آید درحالی که گریه می کند، با خوشحالی خدا را شکر می کند و برگشتن ایوب را یک معجزه می داند. یعقوب خان که از چیزی خبر ندارد وقتی با پسرش روبه رو می شود از تعجب خشکش می زند. ایوب با نفرت به او نگاه می کند و سلام سردی می دهد. آنها دور هم می نشینند و ایوب ماجراهایی که باعث فرارش شد را تعریف می کند. او از شبی حرف می زند که یعقوب خان کنار مرز از او می خواست که به جایش فرار کند و برای متقاعد کردنش گفته بود:« راهی نیست. صد نفری رفتیم تو و اسلحه شلیک شد، بعد دوتامون اومدیم بیرون. جسدش موند داخل. اگه برملا بشه که اون آدم رو من کشتم اعتبار و همه چیزم نابود می شه. مال و اموالمون نیست می شه. اما اگه بگیم کار ایوب بوده و فرار کرده، من نجات پیدا می کنم و تو رو هم نجات می دم.» ایوب با گریه به پدرش التماس می کرد و می گفت:« من نمی تونم. جان هنوز نوزاده. بدریه و حسن کوچیکن. پریشون می شن. گلپریم نابود می شه.» اما یعقوب خان بعد از مدتی بحث کردن با اطمینان به او قول داد که از امانت هایش خوب مراقبت کند و به سال نکشیده خودش را هم با یک هویت جدید برگرداند. آن شب بعد از اینکه ایوب پایش را به آن طرف مرز گذاشت، انفجاری رخ داد. ایوب این ماجراها را با سانسور کنار مادر و خواهرش تعریف می کند و می گوید که پس از انفجار زخمی شد و خودش را به آن طرف رساند و یک قاچاقچی به او پناه داد اما پلیسها در خانه ی مرد قاچاقچی مواد مخدر پیدا کردند و همراه آنها او را هم به زندان انداختند و او هم برای اینکه به ترکیه برنگردد و به جرم قتل مجازات نشود، هویتش را مخفی کرد تا فقط هفت سال حبس بکشد. فاطما با شنیدن ماجراهایی که ایوب از شب فرارش تعریف می کند با شک و تردید به یعقوب خان نگاه می کند و یعقوب خان هم از کارهایش خجالت زده می شود و می ترسد که ایوب همه چیز را جلوی بقیه بگوید. ایوب مدام با خشم و نفرت به پدرش نگاه می کند. او بعد از این توضیحات، سراغ گلپری و بچه ها را می گیرد و می پرسد که چرا آنها به استانبول آمده اند و آواره شده اند و از هم جدا هستند. همه سکوت می کنند. ایوب گلدانی را به زمین می کوبد و اینبار سوالهایش را با فریاد می پرسد. کادر هول می شود و می گوید که قضیه ناموسی بوده است. ایوب بیشتر عصبی می شود و صورتش را به پدرش نزدیکتر می کند و با حرص می گوید:« من نه بابا می شناسم نه مامان. می کشم!! من اون هفت سال رو با فرض اینکه خانوادم پیش توئن با صبر گذروندم. اگه پشت ناموسم حرفی باشه اول تو رو می کشم بابا. بگو کی به زنم دست درازی کرده. حرف بزن.» فاطما برای اینکه قضیه را جمع و جور کند با بغض و گریه به ایوب می گوید که گلپری بعد از رفتن او خیلی تغییر کرده بود و مردم پشت سرش حرف می زدند اما یعقوب خان مردم را ساکت کرد! ولی گلپری باز هم آرام ننشست و بچه ها را برداشت و به استانبول آمد و بدین ترتیب آنها هم برای کمک کردن به نوه هایشان به استانبول آمدند اما گلپری مدام کمک های آنها را رد می کرد!! ایوب که سردرگم شده کمی آرام می گیرد اما باز هم با شک به همه نگاه می کند. ایوب در گوشه ای از خانه با بغض به یعقوب خان می گوید که چرا هنگام انفجار او را ترک کرده و می پرسد که چگونه بعد از خراب کردن زندگی او این سالها را راحت زندگی کرده است؟ یعقوب خان ابتدا از او می خواهد که آرام صحبت کند تا فاطما چیزی نشنود سپس می گوید که فکر می کرده او مرده است اما با این حال کمک خبر کرده و جسدی پیدا نشده. ایوب با چشمان پر از اشک و نفرت به پدرش خیره می شود و با تهدید می گوید:« الان می ری و مثل مرد می گی اون آدم رو تو کشتی و حساب پس می دی. اسم منو پاک می کنی. بعدشم می ری زندان. منم به آزادیم می رسم و با زنم و خانوادم زندگی ای که تجربه نکردم رو تجربه می کنم.» بدریه بعد از روز بدی که در مدرسه گذراند، با گوکهان کنار دریا می نشیند و چند خاطره ی زیبا از پدرش تعریف می کند. گوکهان با ناراحتی می گوید که چون پدر ندارد، خاطره ای هم از او ندارد. بدریه او را دلداری می دهد. سعید بعد از دعوایی که با حسن داشت کنار او می ایستد و با آرامش می گوید که در زندگی فقط یک زن را دوست داشته و آن هم مادر گوکهان بوده که مدتها پیش پسرشان را برداشته و او را ترک کرده. او توضیح می دهد که بعد از کلی جست و جو گوکهان را زمانی پیدا کرده که مادرش مرده بوده و ده سال داشته. سعید با بغض می گوید:« نتونستم بهش بگم من باباتم.» حسن به او می گوید که با این کار اشتباه بزرگی کرده و کمی از پدر خودش صحبت می کند. پس از مدتی گفت و گو سعید از او می خواهد که این ماجرا مخفی بماند و برای آخرین بار می گوید که مقصودش از پیشنهاد ازدواج به گلپری فقط کمک کردن بوده است. آرتمیس که دیگر رفتارش با کادیر خوب شده، با او به رستورانی می رود و درباره ی شیما هم می گوید که او بخاطر اشتباهاتش باید مدتی فکر کند تا خودش را دوباره پیدا کند. ایوب به اتاق جان می رود و او را در حال مطالعه می بیند و چون می داند که جان نمی شنود، درحالی که قدم به قدم به او نزدیک می شود با بغض می گوید:« آخرین باری که تو رو دیدم نوزاد بودی. توی بغلم می خوابیدی و بوی شیر می دادی. شبیه مادرت شدی. به تو می گفت عزیز دلم. هنوزم می گه؟» جان با تعجب به او نگاه می کند و از کادر می پرسد که آن مرد کیست. کادر می خواهد توضیح دهد اما ایوب اجازه نمی دهد و می گوید:« من متهم به جرمم. اول باید بابا اسممو پاک کنه و بعد..» شیما در قراری با دوستانش در جواب به سوالهای آنها که می خواهند دلیل حال گرفته و ناراحتی اش را بدانند، می گوید که کادیر با یک زن سرایدار به نام گلپری به او خیانت کرده و سپس به التماس کردن افتاده اما او که زنی مغرور است (!) هرگز نمی تواند چنین چیزی را بپذیرد بنابراین کادیر را نبخشیده و از او جدا شده. دوستان شیما از این کار کادیر تعجب می کنند و او را دلداری می دهند. IC1

Leave a Comment