Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 6

حسن و جان به خانه ی پدربزرگشان می روند و گلپری به آنها می گوید که بعد از پیدا کردن بدریه آنها را دوباره به استانبول خواهد برد. سپس او و کادیر به همراه ماموران پلیس برای پیدا کردن بدریه به خانه ی پدر علی می روند. از طرفی بدریه همراه خانواده ی علی در خانه ی عمویش سر میز ناهار است. آنها وقتی متوجه آمدن پلیس ها می شوند بدریه را در چاله ای که وسط حیاط است پنهان می کنند. وقتی پلیس ها وارد خانه می شوند، خانواده ی علی خود را بابت گم شدن بدریه به بی خبری می زنند و علی دزدیدن بدریه را گردن نمی گیرد. ماموران خانه را زیر و رو می کنند اما بدریه را پیدا نمی کنند. گلپری به کمیسر ارشد می گوید: «اگه اینجا هم نباشه یه جای دیگه قایمش کردن. علی جلوی چشمام دخترمو برد. » کمیسر هم به پیشنهاد کادیر خانواده ی سلیمان را برای بازجویی به اداره پلیس می برد. در استانبول،شیما وقتی از خواب بیدار می شود آرتمیس خبر رفتن دوباره ی کادیر به تاشکینان را به اومی دهد. شیما تعجب می کند و باز هم به شک می افتد. او در اتاقش به دوستش زنگ می زند و در و دل می کند و می گوید: «می دونم می خواد طلاقم بده. منو ترک کرده برای همین دیشب نیومده. خیانت کرد بس نبود؟! الانم منو نیمه راه ول می کنه. » آرتمیس حرف های مادرش را می شنود و با ناراحتی از خانه بیرون می رود. شیما هرچقدر که سراغ او را از دوستانش می گیرد نمی تواند دخترش را پیدا کند. حسن را برای بازجویی به اداره پلیس می برند و کمیسر از او می خواهد که به عنوان شاهد هرچیزی را که در استانبول برای خواهرش اتفاق افتاده است تعریف کند. حسن رفتن خواهرش را تایید می کند اما می گوید که کسی او را ندزدیده و گلپری بیخودی شلوغش کرده است. بعد از این که او از اداره پلیس خارج می شود گلپری دنبالش می رود و با عصبانیت به او می گوید: «تو میفهمی چیکار کردی؟ عمر بدریه رو تباه کردی. برای اینکه همدست بابابزرگ و فامیلت بشی دختره رو خاکش کردی. اگه کتکت هم بزنم کافی نیست. » حسن می گوید: «پس بزن. چون من هیچوقت پسرت نمیشم. فقط دردسرت می شم. » گلپری می گوید: «این کار رو نمی کنم. من از دوست داشتنت دست نمیکشم. تو هرچقدر که بگی پسرت نیستم من بیشتر مادرت میشم. » حسن کمی بغض می کند و بعد هم برای دیدن دوستانش به قهوه خانه می رود. در خانه ی یعقوب خان همه هر طرف درباره ی گلپری بد و بیراه می گویند. وقتی جان بد گویی های کادر و یعقوب خان درباره ی مادرش را می شنود با ناراحتی می پرسد: «شما چرا مامان منو دوست ندارید؟ مگه چیکارتون کرده؟ چرا همش پشت سرش حرف می زنید؟ » یعقوب خان و کادر دروغ های همیشگی شان را دوباره تکرار می کنند. یعقوب خان به جان می گوید: «مادرتون دوستتون نداره هرچی گفته دروغه. برای اذیت کردن ما از شما استفاده می کنه. اگه واقعا دوستون داشت باید تو این دو سال سراغی از شما می گرفت. اما نگرفت. » جان که از شنیدن این حرف ها ناراحت شده به گوشه ای می رود و با خرگوشش درد دل می کند. به او می گوید: «میگن مامانت دوستت نداره. اگه دوستم نداشت انقدر پیر میشد؟ عزیزدلم می گفت؟ سعی میکرد بغلم کنه؟ توی قلبم یه صدایی میگه مامانم دوستم داره. » پدر علی سلیمان، به او می گوید: «نباید بدریه رو از دست بدیم. یه جای دیگه ببرش اما درست نیست دوتایی برید پس خواهرت زلیخا هم باهاتون میاد. » علی قبول میکند. گلپری از پیدا نشدن دخترش بسیار پریشان و نگران است. کادیر به او قول می دهد که بدریه را پیدا خواهند کرد.

Leave a Comment