Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 60

کادیر روزی که طلاق گرفته به رستورانی که گلپری در آن کار می کند می رود تا کمی با او درد و دل کند. بعد از گفت و گوی کوتاهی گلپری می فهمد که کادیر طلاق گرفته پس زیاد روی خوشی به او نشان نمی دهد و مشغول کار می شود. آیتن در گوشه ای به گلپری می گوید که مشخص است حس قوی ای بین آن دو وجود دارد. گلپری بخاطر حساسیت های حسن نگران است اما آیتن می گوید که مادرها هم حق عاشق شدن دارند و سپس از او می خواهد که بدون ترس برود و احساسش به کادیر را به او اعتراف کند. گلپری پس از کمی فکر کردن، هنگامی که کادیر از رستوران خارج می شود دنبالش می رود و بخاطر رفتارهای سرد اخیرش معذرت خواهی می کند. کادیر هم بعد از گله کردن از بی توجهی های او، از گلپری می خواهد که دیگر رویش را از او برنگرداند و می گوید:« ببین، من تو چشمای تو خودمو می بینم. تو هم تو چشمای من خودتو می بینی. این خیلی معصومانه ست. اینو از ما نگیر.» از طرفی شیما که در دورهمی دوستانش مست کرده، درمورد تصمیمش برای پیدا کردن یک دوست پسر جوان و سبزه حرف می زند!! دوستانش برای او قیافه می گیرند و از رفتارش خجالت زده می شوند. کادیر و آرتمیس به خانه ی جدیدشان می روند و آرتمیس به پدرش می گوید:« می دونم از دست مامانم خیلی عصبانی هستی. حقم داری. بخاطر من مجبور نیستی تحملش کنی.» کادیر به او تذکر می دهد و می گوید:« داریم درمورد کی حرف می زنیم؟ متوجهی؟ مادرت. عضوی از خانوادمونه. نمی خوایم که بخاطر طلاق تا آخر عمر همدیگه رو از زندگی هم بیرون کنیم. باشه؟» آنها برای شام همبرگر سفارش می دهند و آرتمیس زیاد از حد بخاطر اتاق و خانه ی جدید و اسباب و اثاثیه از خودش ذوق نشان می دهد. همین رفتارش باعث تعجب کادیر می شود. آرتمیس که از اضطراب زیاد در خوردن غذا زیاده روی کرده، بالا می آورد اما با این حال باز هم به کادیر می گوید که حالش خوب خوب است. همان شب شیما که همچنان مست است به رستوران آیتن می رود. او چیزی سفارش می دهد و مدام جلوی بقیه به گلپری بد و بیراه می گوید. گلپری هم وقتی حال بد او را می بیند در مقابلش سکوت می کند. شیما خودش به کاسه ی سوپی که گلپری برایش آورده ضربه ی آرامی می زند و بعد از ریختن کمی از سوپ، با صدای بلند می گوید:« دست و پاچلفتی! بی عرضه!! کاری بلد نیست، تازه دنبال شوهر پولدار هم می گرده.» شیما آنقدر مست است که حتی نمی تواند قاشق را در دستش بگیرد. گلپری سعی می کند به او کمک کند و برایش تاکسی می گیرد. شیما هنگام رفتن درحالی که تلوتلو می خورد به گلپری می گوید:« هیچ وقت نمی تونی با کادیر ازدواج کنی. هیچ وقت.» گلپری هم به او می گوید که چنین قصدی نداشته و ندارد. فاطما سینی غذا را برای ایوب به اتاق می برد و وقتی متوجه زخم های روی پشت او می شود، گریه می کند. ایوب با عصبانیت از او می خواهد که بیرون برود. کمی بعد ایوب بالای سر جان که خوابیده است می رود و با لبخند نگاهش می کند اما نمی تواند او را نوازش کند و گریه اش می گیرد. روز بعد، یعقوب خان با شیما دیدار می کند و به او می گوید که هفت سال پیش در جریان خصومتی که با یکی از آشناهایش داشته، کسی را کشته و می خواهد بداند در صورت اعتراف کردن چند سال حبس دارد. شیما می گوید که در بهترین حالت 15 سال. یعقوب خان از او می خواهد که برای نجاتش از آن وضعیت راهی پیدا کند. شیما جزئیات ماجرا را می پرسد و بعد از اینکه می فهمد که شوهر گلپری ایوب برگشته، چشمانش برق می زند. حسن بلاهایی که داملا سر بدریه آورده را از طریق گوکهان می فهمد و عصبانی می شود و جلوی مدرسه ی داملا منتظر او می ماند. داملا که شب قبل طبق نقشه ی حسن با او چت کرده بود، از دیدنش خوشحال می شود و از او می خواهد که به قهوه میهمانش کند. اما حسن هویت واقعی اش به عنوان برادر دوقلوی بدریه را آشکار می کند و سپس می گوید:« اگه به حرفم گوش ندی، اعترافات رو، رازهایی که مربوط به دوستات بود و مثل احمق ها تعریف کردی رو، فهش هایی که پشت سر معلم ها دادی رو اگه همه رو ننوشتم و به دیوارهای مدرسه نزدم اسم من حسن نیست.» داملا گریه می کند و از حسن خواهش می کند که آبرویش را نبرد. حسن هم درعوض از او می خواهد که پرونده اش را بگیرد و از آن مدرسه برود. آنها به توافق می رسند. از سویی بدریه که بخاطر داملا و اتفاقات پیش آمده دوست ندارد به مدرسه برود، به جای مدرسه به ساحل می رود تا کمی هوا بخورد. ایوب او را تعقیب می کند و در چند متری اش پشت سر او می ایستد و می گوید:« انقدر بزرگ شدی که مدرسه رو بپیچونی؟! دو روزه از خونه می یای بیرون و تو خیابونا می گردی. اصلا نمی ترسی که یه موقع بابات ببینه؟» بدریه باشنیدن صدای پدرش خشکش می زند و برمی گردد و وقتی چشمش به ایوب می افتد با بهت و حیرت به او خیره می ماند. ایوب به طرف بدریه می دود و او را در آغوش می گیرد. بدریه که چیزی نمانده بود از حال برود، مدتی به پدرش نگاه می کند و ناباورانه می گوید:« واقعا خودتی بابا؟» هردوی آنها گریه می کنند و کمی بعد روی نیمکت می نشینند و بدریه از ایوب می پرسد که در این سالها کجا بوده و چرا سراغشان را نگرفته. ایوب می گوید:« اصلا فکر نکن که می تونستم بیام و نیومدم. به تک تک سوالات جواب می دم. اما اول تو بگو. چرا دیگه با پدربزرگتون زندگی نمی کنید و تو استانبولید؟» بدریه سکوت می کند و می گوید که ترجیح می دهد مادرش جواب این سوالها را بدهد. گلپری هنگام کار در آپارتمان، متوجه می شود که کادیر در همان ساختمان واحدی را اجاره کرده است بنابراین با دلخوری و عصبانیت به این کار او اعتراض می کند. کادیر برای توجیه کارش بهانه هایی می آورد. اما گلپری می گوید:« من اینجا سرایدارم. سرایدار. از این به بعد سفارشات رو من می یارم. زباله هات رو من می برم. همینو می خوای ببینی؟!» کادیر از او معذرت خواهی می کند و می گوید که اشتباه کرده و به زودی جای دیگری را پیدا خواهد کرد. گلپری سطل آب را به خانه ی او می آورد و با حرص شروع به تمیز کاری می کند و مدام می گوید:« همینو می خوای؟ اینو می خوای ببینی؟ تحویل بگیر.» کادیر سعی می کند او را آرام کند. گلپری به طی کشیدن ادامه می دهد و ناگهان کادیر فریاد می زند:« می خواستم به تو نزدیک باشم.» گلپری دست از کار می کشد و آنها به چشمهای هم خیره می شوند. IC1

Leave a Comment