Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 61

ایوب از بدریه می خواهد که فعلا ماجرای ملاقاتشان را به جز حسن از بقیه مخفی کند. بدریه به اسکله می رود و با ذوق و شوق از حسن می خواهد که همراهش بیاید. آنها جلوی کافه ای می ایستند و بدریه همان ابتدا از حسن قول می گیرد که درمورد سورپرایزش با کسی صحبت نکند. آنها وارد کافه می شوند و وقتی حسن پدرش را می بیند مدتی با غصه نگاهش می کند و در حالی که گریه اش گرفته اجازه نمی دهد که ایوب او را در آغوش بگیرد. او بدون اینکه به پدرش اجازه ی توضیح دادن بدهد مدام از نبودنش و بلاهایی که در این مدت سرشان آمده گله می کند و با گریه و داد و فریاد می گوید:« من بابا ندارم . بابای من مرده… اون همه سال کجا بودی؟ تو اصلا می دونی ما چی کشیدیم؟ تو تا حالا بی پدر شدی؟ نابود شدی؟ اما ما نابود شدیم… تو می دونی در نبودت پدر و مادرت با ما چی کار کردن؟» بدریه و ایوب از رفتار حسن جا می خورند و بدریه به برادرش اعتراض می کند. خند از صورت ایوب محو می شود و او با چشمان پر از اشک فقط معذرت خواهی می کند. اما حسن معذرت او را هم نمی خواهد و با عصبانیت آنجا را ترک می کند. بدریه هم با گریه ایوب را در آغوش می گیرد. آنها مدتی همانجا می نشینند و ایوب ماجرای به زندان افتادن و سختی هایی که کشیده را برای بدریه تعریف می کند و قسم می خورد که تمام بدهی هایی که به آنها دارد را جبران کند. کادیر و دادستان مشغول تحقیق درمورد پرونده ی ایوب هستند و از سویی شیما هم با یکی از دوستان قدیمی اش مسعود، دیدار می کند تا درمورد قتلی که یعقوب خان مرتکب شده با او مشورت کند. سلن در مدرسه با هیجان و خوشحالی زیاد برای آرتمیس تعریف می کند که دیگر دوست دختر حسن شده است. آرتمیس ناراحت می شود و بی توجهی می کند سپس از کوره در می رود و به سلن که می خواست دلیل ناراحتی اش را بداند، با حرص توضیح می دهد:« اومدی جلوی من و می گی با حسنی که من عاشقش شدم وارد رابطه شدی و از خوشحالی داری پرواز می کنی.» سلن جا می خورد و بعد از کمی گفت و گو وقتی متوجه می شود که حسن از احساس آرتمیس بی خبر است، می گوید:« خوبه که نمی دونه. چون اگه می فهمید آبروت می رفت. آخه حسن تو رو به عنوان خواهر کوچیکترش می بینه.» آرتمیس هم از این حرف او ناراحت می شود و با کنایه می گوید که باید بعضی از آدم ها را از زندگی اش حذف کند. سلن جلوی مدرسه با حسن رو به رو می شود. او قصد دارد با آرتمیس درد و دل کند. اما سلن می گوید که آرتمیس با دوست پسر سابقش دوروک آشتی کرده و با خوشحالی مثل دو مرغ عشق با هم از مدرسه خارج شده اند! سلن و حسن مدتی قدم می زنند و هوا تاریک می شود. هنگام خداحافظی، سلن لبهای حسن را می بوسد و او را در آغوش می گیرد و می گوید که دلش می خواهد رابطه شان به جایی برسد که درد ودلهای حسن را خودش بشنود. آرتمیس همراه پدرش برای شام به رستورانی می رود و باز هم بیش از حد انتظار کادیر، با اشتها غذا می خورد. از طرفی بدریه در خانه خوشحال و شاد و پرانرژی است و فقط اجازه ندارد دلیل آنرا به کسی بگوید. شیما به دیدن یعقوب خان می رود و نتیجه ی بررسی هایش را اینگونه توضیح می دهد:« اگه به جرمتون اعتراف کنید به 15 سال محکوم می شید و به زندان می رید. درمدتی که باید عمل جراحی انشعاب داشته باشید درخواست ترخیص سریع می دم. در این مدت هم برای بیرون آوردنتون تلاش می کنیم.» یعقوب خان که از شیما انتظار معجزه داشت با عصبانیت می گوید که در این باره باید فکر کند. همان شب ایوب با اسلحه پدرش را از خواب بیدار می کند تا صحبت کنند. ایوب با حرص می گوید:« صبرم دیگه تموم شده. امروز فهمیدم که در امانت من خیانت کردی. دقیق نفهمیدم ولی بچه هام رو هم اذیت کردی. اما مقصر اصلی اونیه که به تو اعتماد کرده… منم…من. الان یا تو منو می کشی یا من تورو، و یا هر دو سالم از این در می ریم بیرون به شرطی که همین الان بری پیش پلیس و به قتل اعتراف کنی.» صبح روز بعد کادیر از اعتراف یعقوب خان با خبر می شود و موضوع را به گلپری هم خبر می دهد. آنها هنوز دلیل این حرکت عجیب یعقوب خان را نمی دانند. کادیر به کلانتری می رود و وقتی یعقوب خان را با دستبند می بیند لبخندی می زند و می گوید:« عدالت بالاخره راه خودشو پیدا می کنه.» پلیسها یعقوب خان را با خود می برند و او رو به شیما می گوید:« من به کسی اعتماد ندارم اما به تو اعتماد دارم. ناامیدم نکن.» شیما هم برای اطمینان دادن به او سرش را تکان می دهد. جریان دستگیری یعقوب خان باعث می شود که قاضی جان را به مادرش برگرداند. کادیر جان را در محل کار گلپری به او تحویل می دهد و آنها خیلی خوشحال می شوند. از سوی دیگر فاطما و کادر بخاطر این اتفاقات بد غصه می خورند. حسن هم چیزهایی که پدرش برای بدریه تعریف کرده را از خواهرش می پرسد و تصمیم می گیرد که به دیدن ایوب برود. آنها در این ملاقات محکم یکدیگر را در آغوش می گیرند و وهر دو گریه می کنند. حسن بابت رفتاری که روز قبل داشت معذرت خواهی می کند و به ایوب می گوید:« ببخش. حرص بی تو بودن رو سر خودت خالی کردم.» ایوب دست در دست حسن و بدریه به طرف خانه ی گلپری حرکت می کند. کادیر از داخل ماشین آنها را می بیند و درحالی که بسیار تعجب کرده زیر لب زمزمه می کند:« ایوب؟!!!» حسن و بدریه خوشحال و خندان در خانه را می زنند و گلپری و جان در را باز می کنند. حسن از گلپری مژده می خواهد و بدریه رو به مادرش با لبخند می گوید:« ببین کی اومده.» گلپری ایوب را روبه روی خود می بیند و به او خیره می ماند. IC1

Leave a Comment