Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 62

گلپری به ایوب خیره مانده است و ناگهان می خواهد از حال برود که ایوب او را می گیرد و می گوید: «دیگه حالت خوب میشه گلم… ببین… ایوبت اومده. مرگ رو شکست دادم و اومدم. بغلم نمی کنی؟ » گلپری که همچنان در شوک است ایوب را در آغوش می گیرد. حسن هم به جان می گوید که ایوب پدرشان است. این موضوع باعث تعجب جان می شود. بچه به اتاق می روند و پدر و مادرشان را تنها می گذارند. ایوب به گلپری می گوید: «سالها پیش وقتی بهت گفتم می خوام از مرز رد بشم خیلی عصبانی شدی. حتی اولین باری بود که وقتی منو راهی میکردی نبوسیدی. » گلپری می گوید: «جون یه آدم رو گرفته بودی. » ایوب توضیح می دهد که آن ماجرا دروغ بوده و کسی که قتل را انجام داده یعقوب خان بوده است. گلپری وقتی می فهمد که ایوب در زندان بوده و زنگ نزده و سراغی از آنها نگرفته، با عصبانیت می گوید که همه جا را دنبالش میگشته… ایوب کفشش را درمی آورد و می گوید: «حساب هفت سال پیش رو باید جلوی در پس بدم؟! بریم داخل. منم سوال هایی دارم. » ایوب که در گرفتن جواب سوالهایش عجله دارد همان ابتدا وقتی می فهمد گلپری سرایدار است با عصبانیت و داد و بیداد می گوید: «سرایداری؟!! زن ایوب تاشکین سرایداری میکنه؟! » گلپری توضیح می دهد که مجبور شده است و به پول نیاز داشته، اما ایوب ادامه می دهد: «زن من کار نمیکنه… تو اینو خوب میدونی. تو حرف منو زیر پا گذاشتی. مگه قرار نبود پیش پدر و مادرم بمونی. چرا اینجایید؟ » همه سکوت می کنند و ایوب سوالش را مدام تکرار می کند و ول کن ماجرا نیست. گلپری ناگهان نفسی می کشد و پشت سر هم با عصبانیت می گوید: «داداشت به من نظر داشت، سعی کرد صاحبم بشه. منم برای محافظت از خودم با چاقو زدمش. بعد افتادم زندان. هیچ کدوم از اینارو تو تاشکینان برات تعریف نکردن؟! » ایوب لحظاتی سکوت می کند و بعد رو به گلپری می گوید: «دروغه… دروغه. اژدر داداشمه به من خیانت نمیکنه. تو بهش رو دادی؟ بهش امید دادی؟ » حسن جلو می آید و از مادرش حمایت می کند. ایوب باز هم باور نمی کند و می گوید که پدر و مادرش هرگز اجازه ی چنین کثافت کاری ای را نمی دهند. ناگهان بدریه وسط می آید و با گریه و عصبانیت می گوید: «تو اونارو نمیشناسی بابا. مامانم گناهی نداره. نه کسی رو منحرف کرده و نه برای کسی دم تکون داده. میدونی اینارو از کجا می دونم؟ چون عین همین کارو با منم کردن. منو فروختن… به پسرعموی تو، به علی فروختن. اونم به من تجاوز کرد. » گلپری او را در آغوش می گیرد و ایوب ناباورانه دستش را روی صورتش می گذارد و می نشیند. کمی بعد بلند می شود و رو به حسن با عصبانیت می گوید: «پسرک تو چه جور مردی هستی؟ چرا مراقب خواهرت نبودی؟ من پسر بودن رو اینجوری بهت یاد دادم؟ » گلپری از حسن دفاع می کند اما حسن با شرمندگی و بغض به پدرش حق می دهد و معذرت خواهی می کند. بعد از آرام شدن فضای خانه همه در گوشه ای ناراحت ایستاده اند. ایوب به طرف حسن می رود و می گوید: «تو اون کارو حل کردی؟ الان کجاست قبر علی که برم روش تف کنم؟ » حسن می گوید که علی در زندان است. ایوب نگاه خشمگینی به او می اندازد و می گوید: «معلومه نتونستم چیزی بهت یاد بدم. » ایوب همان روز به زندان می رود و علی را به شدت کتک می زند و او را تهدید به مرگ می کند. سپس وقتی از زندان خارج می شود به شخصی زنگ می زند و از او می خواهد در زندان برایش آدم جور کند تا کار علی را تمام کند. حسن که پدرش را تعقیب کرده حرف های او را می شنود. از طرفی مسعود که به نظر به شیما نظر دارد در دفترش با او ملاقات می کند و وقتی می فهمد که شیما هنوز جایی را برای کار اجاره نکرده پیشنهاد می دهد که به دفتر او بیاید و شریکش شود. کادیر، آشفته و ناراحت و بهم ریخته است و وقتی در راه پله با گلپری روبرو می شود و حال او را می پرسد، گلپری می گوید که نمی داند حالش چگونه است. کادیر به خاطر آمدن ایوب به او تبریک می گوید و گلپری با ناراحتی فقط به صورت او نگاه می کند. بعد از گفت و گوی کوتاهی کادیر می گوید: «یعنی… بنفشه هارو پس بگیرم؟ » گلپری می گوید که آنها را برایش خواهد آورد. او در هر گوشه از خانه شان خوشحالی بچه ها به خاطر برگشتن پدرشان را مات و مبهوت و بدون زدن حتی یک لبخند تماشا می کند. گلپری چشمش به بنفشه هایی که کادیر برای او خریده بود می افتد و غصه می خورد. بارکان با کادیر تماس می گیرد و به او می گوید رجایی که برای تحقیق درمورد ایوب به سوریه فرستاده شده بود فهمیده  زندانی که ایوب در آن بوده، مدتی پیش بمب گذاری شده و زندانی ها یا فرار کرده اند و یا مرده اند. کادیر حدس می زند که با این حساب ایوب بلافاصله بعد از آزادی اش به ترکیه برنگشته. او از بارکان می خواهد که رجایی بیشتر در مورد ایوب تحقیق کند. بدریه برای جان که از رفتار پدرش ترسیده، درمورد خاطراتی که در کودکی با ایوب داشته اند حرف می زند و درباره ی عشقی که پدرشان به گلپری داشته می گوید: «همیشه توی چشماش نگاه می کرد. وقتی میومد خونه اول مامان رو بغل میکرد و می بوسید بعد نوبت به ما می رسید. به مامان میگفت خانم چشم فرشته ای من… » گلپری هم حرف های بدریه را می شنود. حسن درمورد خشم و عصبانیت ایوب به بدریه می گوید که باید پدرشان را درک کنند زیرا او هفت سال حبس کشیده و هنوز آشفته است. ایوب اینبار با خوشحالی به خانه می آید و دم در با گلپری شوخی می کند. سپس می گوید که خیلی دلش برای او تنگ شده است. گلپری زیاد روی خوش نشان نمی دهد و به آشپزخانه می رود تا شام درست کند. ایوب هم وارد اتاق بچه ها می شود… IC1

Leave a Comment