Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 63

ایوب در اتاق بچه ها درمورد وضعیت درس و مشق آنها سوال می کند و وقتی می فهمد که بدریه شاگرد ممتاز است می گوید: «بهترین کار واسه خانم ها اینه که مدیرخونشون باشن. یه زن وقتی مادر خوبی باشه، مفیده. » بدریه با ناراحتی سرش را پایین می اندازد و ایوب ادامه می دهد: «اما تو تا آخر عمرت هم درس بخونی اجازه داری. به مادرت قول دادم. » بدریه باز هم لبخند می زند. ایوب باز هم از دلتنگی هایش و حسرت دیدار آنها صحبت می کند. جان می گوید: «نمی شنوم چی میگی. ولی با قلبم شنیدم که حرف های قشنگی زدی. مارو دوست داری. » ایوب بچه ها را در آغوش می گیرد . جان که از بدریه شنیده بود پدرشان در کودکی قلقلکشان می داده، رو به ایوب می گوید: «پس کی قلقلکم میدی؟ الان بده. » ایوب او را قلقلک می دهد و همه می خندند. صدای خنده ی آنها بالاخره لبخندی هم به لب گلپری می آورد. آنها دور میز شام جمع می شوند و حسن و بدریه درباره ی حسرت هایی که به خاطر نبود پدرشان داشته اند، حرف های با احساس قشنگی می زنند. ایوب با لبخند به آنها نگاه می کند و رو به گلپری می گوید: «حالا چیکار کنیم؟! همه ی این بچه هارو شاعر کردی. » ناگهان دست جان به لیوان دوغ روی میز می خورد و دوغ روی شلوار ایوب می ریزد. ایوب با عصبانیت از جا بلند می شود و فریاد بلندی سر جان می زند. گلپری به این کار او اعتراض می کند. غذا نیمه تمام می ماند و حسن و بدریه به جان دلداری می دهند. ایوب هم به حمام می رود و از گلپری حوله می خواهد. در حمام، گلپری به او می گوید که دیگر با جان اینگونه رفتار نکند. ایوب می گوید: «تو زیادی احساساتی بزرگ کردیشون. بیرون از خونه، همه قراره با داد و بیداد با بچه ها حرف بزنن. انسان ها بی رحمن. آدمارو تحقیر می کنن. اینارو بچه ها باید از باباهاشون یاد بگیرن. خوبه که اومدم! » او از گلپری می خواهد که روی پشتش آب بریزد و صابون بزند. گلپری با دلسوزی به رد زخم های ایوب که در اثر شکنجه زیاد بوجود آمده اند نگاه می کند. ایوب به او می گوید: «اگه نمردم به خاطر عشقه. واسه این که می خواستم تورو دوباره ببینم نمردم. دنیا یه طرف، تو یه طرف. » گلپری سکوت کرده است. ناگهان ایوب دست او را می گیرد و می گوید: «یه ساعته دارم از عشق حرف می زنم و تو چیزی نمیگی. دلت برام تنگ نشده؟ » گلپری خودش را عقب می کشد و می گوید: «نکن. ما دیگه مزدوج نیستیم. » ایوب با عصبانیت می پرسد که منظورش از این حرف چیست؟ و گلپری توضیح می دهد: «هفت سال نبودی، فکر کردم مردی. بابات اینا گفتن نمی خوان به من ارثی برسه. منم برای این که حس خوبی داشته باشن و این که فامیلی اونارو نداشته باشم، ازت طلاق گرفتم. » ایوب دست و گردن گلپری را محکم می گیرد و صورتش را به او نزدیک می کند و با حرص می گوید: «تو چطور از من طلاق گرفتی؟ چطوری؟ تو زن منی. » گلپری با ترس به اتاق می رود و چند نفس عمیق می کشد. ایوب، شب را کنار بدریه و حسن و جان می نشیند و آنها با خوشحالی تلوزیون تماشا می کنند اما گلپری گلدان بنفشه ها را برمی دارد و به طبقه ی بالا می رود و در حالی که چشمانش پر از اشک شده آن را جلوی در خانه کادیر می گذارد. سپس روی پله ها می نشیند و اشک می ریزد. صبح روز بعد، شیما جلوی آپارتمان منتظر آرتمیس می ماند تا با هم صبحانه بخورند، در همان حال حسن و جان را موقع خروج از در آپارتمان می بیند و از این که کادیر کنار گلپری خانه پیدا کرده عصبانی می شود و غر می زند. اعصاب آرتمیس به هم می ریزد و به مادرش می گوید: « گلپری همراه شوهرش داره زندگی می کنه و لازم به حرص خوردن نیست. » شیما کمی آرام می شود. ایوب وقتی بدریه را در حال گرفتن سفارش واحدها می بیند به او می گوید که دیگر نباید کار کند. سپس آدرس رستورانی را که گلپری در آن کار می کند را می گیرد و به آنجا می رود و از او می خواهد که استعفا دهد. اما گلپری قبول نمی کند. ایوب با عصبانیت فریاد می زند: «زن ایوب تاشکین کار نمی کنه. بقیه باید به تو خدمت کنن. » او بشقاب غذایی که در دست گلپری است را زمین می اندازد و داد و بیداد می کند. مشتری ها با دلخوری از آنجا خارج می شوند و آجلا هم پالتوی گلپری را دستش می دهد تا برود. در پیاده رو هم ایوب جلوی گلپری را می گیرد و می گوید: «همه چیز همونجوری میشه که من میگم. مثل قبل. » گلپری می گوید که هیچ چیز قرار نیست به حالت قبل برگردد. اما ایوب کارت ملی او را از کیفش درمی آورد و با عصبانیت می گوید: «دوباره عقد می کنیم و همه چیز مثل قبل میشه. » ایوب برای ملاقات یعقوب خان به زندان می رود و تمام واقعیت هایی که درباره ماجرای علی و اژدر فهمیده را با عصبانیت به او توضیح می دهد و می گوید: «برو خدارو شکر کن که تو زندانی. اگه بیای بیرون آخرین باریه که آسمون رو میبینی. حالا هرچقدر مال و املاک داری، تا قرون آخرش همش رو میزنی به نام من. تاوان هفت سال تباه کردن زندگی منه . » یعقوب خان با تمسخر می گوید: «جان؟!! کسی که بهش میگی بابا و می ندازیش زندون، میای ازش پولم می خوای؟ ما حساب بی حساب شدیم. دیگه خونه منم پاتو نذار، به من نگو بابا و اینجا هم نیا. گمشو! » یعقوب خان می رود و ایوب پشت سر او داد می زند: «بابا نمی تونی بری! همش حق منه، همشو میگیرم. » گلپری با ناراحتی به خانه برمی گردد . بدریه هم وقتی موضوع بیکار شدن او را می فهمد می گوید: «عصبانی نشو. بابا هم می خواد تو خسته نشی. ناحق هم نمیگه. خودتو تیکه پاره کردی. » سپس با ذوق ادامه می دهد: «نذاشت منم کار کنم. گفت از اینجا هم میریم. فکرشو بکن… بازم پولدار می شیم. » گلپری با ناراحتی به صورت او نگاه می کند. سردار تصمیم دارد از فرصت به زندان افتادن یعقوب خان استفاده کند و فیدان را از فاطما خواستگاری کند. او به فیدان می گوید: «هم مامان فاطما، هم آبجی کادر خیلی منو دوست دارن. خوشحال هم میشن. » فیدان هم با این که تردید دارد قبول می کند. ایوب با عصبانیت به خانه پدرش می رود و سراغ فاطما را می گیرد… IC1

Leave a Comment