Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 64

شیما و آرتمیس بعد از خرید به دفتر کادیر می روند. آرتمیس به دستشویی می رود و شیما در این مدت درباره ی برگشتن ایوب و به هم خوردن رابطه ی کادیر و گلپری به کادیر کنایه می زند و تهدید می کند که اگر از آن خانه نرود، همه چیز را برای ایوب تعریف خواهد کرد. کادیر هم عصبانی می شود و بلند فریاد می زند: «بسه دیگه. چیزی بهش نمیگی. » اما شیما باز حرف خودش را می زند و با او بحث می کند. ایوب با عصبانیت وارد خانه ی پدرش می شود و کشوها را زیر و رو می کند تا پول پیدا کند. او به فاطما می گوید که به پول نیاز دارد. فاطما به عصبانیت و آشفتگی او اعتراض می کند و ایوب با چشمان پر از اشک فریاد می زند: «دیوانه شدم. میدونی چرا؟ چون کارایی که مادر و پدر و خواهر و برادرم در نبودم کردند رو فهمیدم… ساکت… دهنت رو باز نکن و کلمه ای نگو… حرفی داری که کارای علی و اژدر رو توضیح بده؟ از پسرت اژدر که به ناموسم دست درازی کرد حساب پس گرفتی؟ اون پسر نور چمشمت ایوب، اون دیگه مرده. حالا هرچی پول و کارت و اینا دارید میدید به من. فهمیدید؟ » کادر و فاطما کیف پول هایشان را خالی می کنند و کارتهای بانکی را هم به او می دهند. ایوب النگوها و گوشواره های آنها را هم می خواهد. فاطما عصبانی می شود و به پسرش می گوید: «می گم عصبانی هستی، ساکت موندم. جونمو بخواه بهت بدم! طلا گرفتن یعنی چی؟! تو اومدی حساب پس بگیری یا اومدی دزدی کنی؟ » ایوب عصبانی می شود و با صدای بلند می گوید: «وقتی شماها حق منو خوردید، بچه های منو انداختید تو کوچه خوب بود؟ حالا که من اومدم حقمو بگیرم دزد میشم؟! برو دعا کن که نیومدم جونتو بگیرم. » ایوب طلاها و پول ها را در کیسه ای می اندازد و می خواهد از آنجا برود که فاطما با عصبانیت به او می گوید: «فقط ما مقصریم؟ خودتم نباید نظیف رو می کشتی و نباید جرمتو گردن پدرت می انداختی. » ایوب هم توضیح می دهد که کشتن نظیف کار یعقوب خان بوده و پدرش بوده که کنار مرز او را با آن حال زخمی رها کرده. فاطما ناباورانه گریه می کند و می گویدکه این حرف ها دروغ است. ایوب به سیفی زنگ می زند و می گوید که پول را جور کرده و همین روزها کار علی را تمام کند. سپس او به خانه گلپری می رود و وقتی می فهمد که در خانه تنها هستند، دستش را لای موهای گلپری می برد و می خواهد او را در آغوش بگیرد اما گلپری به بهانه ی اخراج شدنش از کار، خودش را کنار می کشد و می گوید که هنوز از دست او عصبانی است. ایوب صدایش را بالا می برد و می گوید: «چرا از من فرار میکنی؟ چرا؟ » گلپری که کمی ترسیده به آرامی می گوید که فرار نمی کند. ایوب با خشم می گوید: «هرگز، هرگز به من نگو که کس دیگه ای هست. منو از انسانیت خارج نکن. به غیر من با کس دیگه ای بودی؟ » او با فریاد سوالش را تکرار می کند و گلپری می گوید که با کسی نبوده است. ایوب می گوید: «اگه که به چشم یه نفر اومده باشی، یه نفر دل تورو لرزونده باشه، هم تورو می کشم هم اونو می کشم. » آرتمیس که از همسایه بودن با حسن خیلی خوشحال است وقتی او را می بیند با ذوق به سمتش می دود. حسن هم وقتی متوجه می شود که کادیر در آپارتمان آنها زندگی می کند با عصبانیت به دفتر او می رود و با داد و بیداد به او می گوید که خیلی زود خانه ی دیگری برای خودش پیدا کند. کادیر هم عصبی می شود و رو به حسن می گوید: «خونه ی خودمه. بخوام میمونم، نخوام میرم. کسی نمیتونه به جای من تصمیم بگیره. » حسن در جواب می گوید: «باشه بمون. اما بابام اومده. ببینیم نظرش درمورد این که اومدی بیخ گوش ما چیه! با هم میبینیم دیگه، نه؟ » از طرفی فاطما و کادر به ملاقات یعقوب خان می روند. یعقوب خان از دیدن آنها خوشحال می شود اما فاطما با چهره ای جدی واقعیت را می پرسد و وقتی می فهمد که قتل نظیف و بدبختی هایی که کشیده زیر سر شوهرش بوده، با بغض از او گله می کند و در آخر می گوید: «الان موقع رفتن، همه محبتم به تو، احترامم، باورم، تمام اعتمادم رو با خودم میبرم. » یعقوب خان با ناراحتی می گوید: «فاطما نکن. اگه تو هم دستمو ول کنی دیگه هیچکس رو ندارم. » فاطما می گوید: «تو که کسی رو نداری یعقوب تاشکین. تو فقط خودتی. » بعد از رفتن فاطما، کادر هم پدرش را به خاطر خودخواهی هایش سرزنش می کند. یعقوب خان هم گریه اش می گیرد. ایوب به محل کار حسن می رود تا با محیط کار و همکارانش آشنا شود. او با گوکهان و سعید چای می نوشد و درباره ی شغل آنها سوال می پرسد. سعید هم می گوید که فقط ماهیگیر هستند. در این بین کورای بسته ای را به سعید می دهد. او آن بسته را در کمد می گذارد و کلیدش را هم برمی دارد. ایوب با شک به این صحنه نگاه می کند. آیتن که کمی نگران گلپری شده به خانه ی او می رود. گلپری با آیتن درد و دل می کند و درباره ی آشنایی اش با ایوب می گوید: «خیلی بچه بودم. بابام بهم فشار آورد، کادیر هم خودش کلی دردسر داشت. تو این مدت با ایوب آشنا شدم. مراقبم بود و انقدر قشنگ دوسم داشت که ذهن منم درگیر شد… خیلی دوست داشتم ایوب رو… بعدش وقتی اون بلاها سرمون اومد همه جارو دنبالش گشتیم. همش درمورد اومدنش رویاپردازی می کردم. روزی که میومد بهترین روز زندگیم میشد و بغلش میکردم. اما نشد. از این که نمرده خوشحال شدم. من خیلی عوض شدم… اما اونم خیلی عوض شده… نمی دونم… واقعا نمی دونم چه حسی دارم. » IC1

Leave a Comment