سریال گلپری قسمت 65

فایل شنیداری این قسمت

حسن در مغازه همراه سعید و گوکهان به حساب و کتابها رسیدگی می کند. کمی بعد، او برای کاری بیرون می رود و ایوب که شاهد حساب و کتاب آنها بوده رو به سعید می گوید:« من فهمیدم که مغز این مغازه حسنه. می دونی چرا؟ چون به باباش رفته.» سعید که نمی خواهد با او سر و کله بزند با یک لبخند زورکی سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد. سپس ایوب می خواهد که دو کیلو از ماهی های داخل مغازه را بخرد اما کورای به او می گوید که آن ماهی ها مخصوص رستورانها هستند. ایوب از کوره در می رود و با صدای بلند می گوید:« یعنی می گی من لایق اینا نیستم؟ بفهم داری با کی حرف می زنی. من صاحب تاشکینان بزرگم. بده دو کیلو.» کورای هم با اشاره ی سعید ماهی ها را به او می دهد. بعد از رفتن ایوب، سعید به گوکهان می گوید:« الان فهمیدم که حسن به گلپری رفته. از این یارو اصلا خوشم نیومد. آدم درستی نیست. انشاالله که به حسن آسیبی نزنه.» گوکهان در جواب می گوید:« خوب یا بد یه بابا بالا سرشون دارند داداش. به نظر من همین کافیه.» سعید با شنیدن این حرف ناراحت و شرمنده می شود.

ایوب سر میز شام اعلام می کند که فردا با گلپری عقد خواهد کرد. بچه ها خوشحال و ذوق زده می شوند ولی گلپری با ناراحتی سکوت می کند. بدریه پدر و مادرش را در آغوش می گیرد و به آنها تبریک می گوید. بعد از شام وقتی که گلپری زباله ها را از خانه بیرون می برد جلوی واحد کادیر می ایستد و به او می گوید که فردا ازدواج خواهد کرد. سپس از پله ها پایین می دود. کادیر هم ناراحت و غمگین می شود.

روز بعد، ایوب و حسن برای مراسم عقد خرید می کنند. ایوب، کادیر را جلوی آپارتمان می بیند و با خوشحالی او را به حسن معرفی می کند و می گوید که او دوست دوران مدرسه اش بوده است. بعد از رفتن حسن، ایوب از رفتار سرد کادیر گله می کند و کادیر می گوید:« خیانت لقمه ای نیست که راحت بشه قورتش داد.» ایوب می گوید:« تو هنوز همونجایی هستی که منو ول کردی؟» کادیر نگاه تاسف باری به او می اندازد و می گوید:« برو خدارو شکر کن که جایی که ولت کردم رو به کسی نگفتم. مخصوصا گلپری. اما اشتباهات انسان دوباره سر راهش قرار می گیرن. بزرگترین اشتباه من اعتماد به تو بوده. بعد سالها اینو فهمیدم. بزرگترین زخم من خیانت تو بوده..» ایوب کلمه ای نمی گوید و سکوت می کند.

گلپری وقتی پیراهن سفیدی که ایوب برایش خریده را می بیند می گوید:« تو این سن لباس عروسی بپوشم؟ بی خودی خریدی.» اما وقتی بچه ها اصرار می کنند گلپری لباس را می پوشد و آماده می شود.

سلن که اصرار داشت همان روز حسن را ببیند، خودش را به مراسم عقد پدر و مادر او دعوت می کند. سلن جلوی آپارتمان با آرتمیس روبه رو می شود و بلافاصله پز رابطه اش با حسن را به او می دهد و می گوید:« من جسورانه رفتار کردم و مثل تو ننشستم که فقط از دور نگاه کنم و گریه و زاری کنم. هر حسی داشتم به حسن گفتم و برنده شدم. تو توی ذاتت جنگ نیست. تا آخر عمرت همینجوری تحقیر می شی.» آرتمیس ناراحت و عصبی می شود و آنجا را ترک می کند.

ایوب و گلپری و بچه ها سوار تاکسی می شوند تا به سالن عقد بروند. کادیر از دور با غصه به گلپری نگاه می کند. گلپری هم نگاه غمگینی به او می اندازد و به راهش ادامه می دهد.

از طرفی کادر که احساس می کرد فیدان حامله است، بعد از گرفتن جواب آزمایش با خوشحالی او را در آغوش می گیرد و خبر می دهد که جواب مثبت است و با ذوق می گوید:« یادگاری داداش اژدرمه.» فیدان و سردار با ناراحتی به صورت هم نگاه می کنند.

شیما شراکت با مسعود را قبول می کند سپس برای دیدن فاطما به خانه ی یعقوب خان می رود. فاطما از او می خواهد که برای آزادی یعقوب خان تلاشی نکند و اجازه دهد که هرچقدر مجازات دارد بکشد. شیما با تعجب به او نگاه می کند.

بارکان به خانه ی کادیر می رود تا اطلاعات جدیدی درباره ی ایوب بدهد. او می گوید:« این ایوب تاشکین محکوم مدت داره. یعنی مجازاتش تموم نشده. وقتی زندان خراب می شه فرار می کنه و می یاد… ایوب وقتی زخمی بوده به یه خانواده پناه آورده. خانواده ازش نگهداری کردن و حالش رو بهتر کردن…اونم وقتی به خودش اومده، از خانواده حساب پس گرفته. درگیری شده. کل خانواده رو کشته دیوانه…بی انصاف.. چشماش سیاه شده، قسم می خورم روانیه. پنج نفر رو کشته. یکیشون بچه بوده.» کادیر بلافاصله به طرف سالن عقد حرکت می کند و هراسان به آنجا می رسد. در لحظه ای که گلپری می خواهد جواب بله را بدهد، چشمش به کادیر می افتد.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز