Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 66

فایل شنیداری این قسمت گلپری در “بله” گفتن درنگ می کند و در همین حال کادیر سر میز عقد می آید و از ایوب می خواهد که کمی با هم صحبت کنند. ایوب ابتدا قبول نمی کند اما بعد از اینکه کادیر اسم افرادی که او کشته را به زبان می آورد، بلافاصله از جا بلند می شود و همراه او به اتاقی می رود. همه از رفتار کادیر تعجب می کنند. حسن بسیار عصبانی می شود و گلپری سعی می کند او را آرام کند. در اتاق، کادیر ماجرای قتل های ایوب را به او یاد آوری می کند و با عصبانیت می گوید:« گلپری حق داره بدونه که می خواد با یه قاتل ازدواج بکنه.. همینطور بچه ها. الان هم باید بری و همه چیز رو دونه دونه تعریف کنی.» ایوب با حرص به کادیر می گوید که این موضوع به او ربطی ندارد. کادیر یقه ی ایوب را می چسبد و دعوای آنها بالا می گیرد. در همین حال گلپری در را باز می کند و آنها را از هم جدا می کند و موضوع را می پرسد. ایوب می گوید:« چیزی نیست. اومده به عقد حمله کنه.» کادیر هم روبه گلپری می گوید:« بیست سال پیش باید به عقد حمله می کردم… من چیزی رو برات تعریف نمی کنم فقط اینو بدون که یه جرم بزرگ وسط هست. بقیشو ایوب تعریف کنه.» کادیر آنجا را ترک می کند و ایوب از گلپری می خواهد که دوباره سر میز عقد برگردند. اما گلپری می گوید که تا ماجرا را نفهمیده چیزی را امضا نخواهد کرد. ایوب دست او را می گیرد و فشار می دهد و با تهدید او را سرمیز عقد می کشاند. گلپری جواب منفی می دهد و همه را ناراحت می کند. در راه برگشت، بدریه به اینکه گلپری آبروی پدرش را برده اعتراض می کند و گلپری هم می گوید که در خانه همه چیز را توضیح خواهد داد. ایوب دور از چشم بچه ها باز دست گلپری را فشار می دهد و با خشم به او نگاه می کند. گلپری هم می گوید:« جلوی بچه ها چیزی نگتم تا باباشون رو به عنوان یه آدم بد نشناسن. اگه یه بار دیگه به من دست بزنی اتفاقهای بدی می افته.» در خانه بچه ها منتظر توضیحات مادرشان هستند. گلپری می گوید که کادیر در اتاق با ایوب حرف زده و در اصل ایوب است که باید توضیح دهد. چشم ها به سمت ایوب می چرخد و او هم رو به گلپری می گوید:« من چیزی برای گفتن ندارم. تو به من نه گفتی، من هیچ وقت اینجوری آبروم نرفته بود.» بدریه بخاطر ازدواج نکردن گلپری با پدرش معترض است و حسن اصرار دارد بداند که کادیر در اتاق چه چیزهایی گفته که باعث به هم خوردن عقد شده. گلپری هم تحت فشار بچه ها، منتظر توضیح ایوب است. ناگهان بدریه لیوانی را می شکند و فریاد می زند و توضیحی برای اتفاقی که سر عقد افتاد می خواهد. حسن رو به گلپری با داد و بیداد می گوید:« کادیر چی گفت؟ چرا از سر میز عقد بلند شدی؟» ایوب هم از جا بلند می شود و با عصبانیت به حسن می گوید که بی تربیتی نکند. گلپری سعی می کند آنها را آرام کند اما حسن که صبرش تمام شده، می خواهد سراغ کادیر برود تا ماجرا را از او بپرسد. در همین موقع ایوب با صدای بلند می گوید:« باشه..می گم.» همه چشمشان را به او می دوزند. ایوب توضیح می دهد:« همونجا می خواستم بگم اما نخواستم مادرتونو خجالت بدم… کادیر از گذشته به مامانتون چشم داشت…اومد گفت من گلپری رو دوست دارم!!…گفت ازدواج نکنید..التماس کرد.» گلپری مات و مبهوت به او خیره می شود و می گوید که چنین چیزی نیست و کادیر از یک جرم صحبت کرده است. ایوب می گوید:« گفت دوست داشتن که جرم نیست!!! تو لابد اونو شنیدی.» بدریه با گریه رو به مادرش می گوید:« مگه شما فقط با هم دوست نبودین؟ به ما دروغ گفتی؟ تو بخاطر اون مرد به بابام نه گفتی؟» گلپری درمانده شده و نمی داند چه کار کند. حسن هم به او می گوید:« من به زور جلوی خودمو گرفتم. من و تو قرار بود اصلا به هم دروغ نگیم.» بدریه به گریه کردن ادامه می دهد و با غصه می گوید:« ما قرار بود یه خانواده بشیم. قرار بود یه بابا بالا سرمون باشه.» گلپری او را دلداری می دهد و می گوید:« ایوب همیشه بابای شماست.. ولی نشد دیگه… همه چیز بدتر شد. خیلی زمان گذشته…نتونستیم.» ایوب هم بدریه را در آغوش می گیرد و درحالی که نگاهش به گلپری است می گوید:« گریه نکن. اول وآخرش یه امضاست.. من جایی نمی رم. عقد منو مامانت دلیه..همیشه بالا سرتون هستم.» گلپری هم مودبانه از ایوب می خواهد که مدتی آنها را تنها بگذارد و به خانه ی مادرش برود تا فرصتی برای فکر کردن پیدا شود. ایوب بلافاصله کتش را می پوشد و می گوید:« جایی که منو نخوان حتی اگه بابای بچه ها هم باشم نمی مونم. منم غرور دارم.» حسن و بدریه از او می خواهند که نرود اما وقتی می بینند که ایوب تصمیمش را گرفته، به او ملحق می شوند و همراهش می روند. گلپری با اصرار و خواهش هم نمی تواند بچه ها را راضی به ماندن کند. او بعد از رفتن حسن و بدریه، درمانده و ناراحت کنار جان می نشیند. جان به او می گوید:« خواهر وبرادرم خیلی ناراحت شدن، اما من نه. من نفهمیدم بابام منو دوست داره یا نه. منو نمی شناخت. اگه دست خودم بود بابای دیگه ای انتخاب می کردم. عمو سوپر منو انتخاب می کردم!» از سویی ایوب بخاطر اینکه حسن و بدریه هوایش را داشتند و ترکش نکردند ابراز خوشحالی می کند. کادیر که نمی داند بعد از رفتن او، در سالن عقد چه اتفاقاتی افتاده با ناراحتی وسایلش را جمع می کند و قصد دارد که خانه اش را عوض کند. گلپری سراغ او می رود و می پرسد که منظور از جرم بزرگ چه بوده است. کادیر که فعلا مدرکی ندارد، توضیحی نمی دهد. او وقتی می فهد که گلپری با ایوب ازدواج نکرده خوشحال می شود. IC1

Leave a Comment