Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 67

فایل شنیداری این قسمت حسن که به حرف های ایوب شک کرده و متوجه شده که او چیزهایی را مخفی می کند به ماهی فروشی می رود و در این باره با سعید مشورت می کند. حسن تصمیم میگیرد پیش کادیر برود و با خود او حرف بزند و سر از ماجرا دربیاورد. در همین گیر و دار سلن با حسن تماس می گیرد و او را برای یک مهمانی دعوت می کند. گلپری اصرار می کند تا حقیقت را از کادیر بشنود اما او باز هم چیزی نمی گوید. بعد از کمی گفت و گو کادیر متوجه کبودی های روی دست گلپری می شود. بنابراین با عصبانیت می گوید: «نمیذارم کسی ناراحتت کنه. » سپس سراغ ایوب را می گیرد و متوجه می شود که او به خانه ی پدرش رفته است. در خانه ی یعقوب خان، فاطما و کادر از دیدن بدریه ذوق زده می شوند. فاطما از ایوب معذرت خواهی می کند و می گوید که سالها کور و نادان بوده و نفهمیده که پسرش چقدر بی گناه است. ایوب هم باوجود به هم خوردن عقد به همه اطمینان می دهد که جان و گلپری را هم به زودی پیش خود خواهد آورد. در زندان، طی دعوایی شخصی به نام فاتح علی را با چاقو می زند و در گوش او آرام می گوید: «ایوب تاشکین سلام رسوند. » علی بی حرکت روی زمین می افتد. فاطما وقتی متوجه می شود که ایوب به پول نیاز دارد تصمیم می گیرد زمین هایی که از پدر خودش برایش باقی ماند را بفروشد و پولش را به او بدهد. از طرفی بیگوم با بدریه تماس می گیرد تا با هم به مهمانی ای که قرار گذاشته بودند بروند. کادر وقتی این موضوع را می شنود به ایوب اصرار می کند تا اجازه دهد که بدریه به مهمانی برود. اما او قبول نمی کند. در همین حین کادیر به حیاط خانه یعقوب خان می آید و با ایوب روبرو می شود. کمی بعد هردو یقه ی یکدیگر را می گیرند و کادیر با عصبانیت می گوید: «کارایی که کردی بس نبود، رفتی رو گلپری دست بلند کردی. دیگه بهش دست نمیزنی. فهمیدی؟ » ایوب با خشم به او نگاه می کند و می گوید: «اون زن منه. من! دوسش دارم. » کادیر می گوید: «چه دوس داشتنیه؟ مثل حیوون دوس داری! » آنها در همان حالت که یقه ی هم را محکم چسبیده اند به یاد خاطرات بیست سال پیش می افتند… ایوب که میخواسته برای خدمت سربازی به شهر گلپری یعنی فوچا برود، قرار بوده گلپری را پیدا کند و نامه ی کادیر را به او برساند زیرا کادیر به خاطر مشکلات خانوادگی خودش و سختگیری های پدر گلپری نه می توانسته به فوچا برود و نه زنگ بزند. ایوب به کادیر اطمینان داده که نامه را به دست گلپری خواهد رساند. مدت ها بعد ایوب که خودش عاشق گلپری شده نامه ها و حرف های کادیر را به او نرسانده و به کادیر هم گفته که گلپری را پیدا نکرده است. بعد از خدمت سربازی هم ایوب با گلپری ازدواج کرده و کادیر بطور اتفاقی وقتی که آنها را در بازار با هم دیده متوجه این موضوع شده… کادیر و ایوب بالاخره یقه هم را ول می کنند و کادیر با عصبانیت فریاد می زند: «من بهت داداش می گفتم. انقدر اعتماد داشتم که عزیزترین کسمو بهت امانت بدم. » ایوب می گوید: «کار دله کادیر! حرف گوش نمیده. » کادیر می گوید: «دل آدم جوونمرد گوش میده. جوونمرد به عشق دوست صمیمیش نظر پیدا نمیکنه. » بعد از مدتی جر و بحث ایوب مشتی به صورت کادیر می زند که بی جواب هم نمی ماند. کادیر قبل از رفتن رو به ایوب می گوید: «تا ساعت 11 وقت داری که ماجرای قتل هات رو برای گلپری تعریف کنی وگرنه خودم بهش میگم. » ایوب با تهدید به سردار که حرف های آنها را شنیده بود می گوید: «اگه کسی حرف های اینجارو بفهمه تورو میکشم. » او در خانه به بدریه اجازه می دهد که به مهمانی برود اما با کادر! IC1

Leave a Comment