Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 68

فایل شنیداری این قسمت فاطما مقداری پول نقد به ایوب می دهد تا دست او فعلا خالی نباشد. سپس با ذوق می گوید که فیدان باردار است و بچه ای از اژدر یادگاری مانده. ایوب که اصلا خوشحال نشده با یک لبخند مصنوعی تبریکی زورکی می گوید. در شرکت، کادیر پرونده ی ایوب را از بارکان می گیرد و از او می خواهد که خیلی زود مدارکی علیه ایوب در سوریه پیدا کند. وقتی کادیر در اتاقش را باز می کند با حسن روبرو می شود که منتظر اوست و سوالاتی دارد. حسن می گوید: «بابام گفت چون تو عاشق مامانم بودی به عقد حمله کردی ولی من خیلی فکر کردم. تو همچین آدمی نیستی. چیزی که میدونی رو قایم نکن و بگو. » کادیر می گوید که با ایوب توافق کرده که خودش به زودی همه چیز را تعریف کند. نگاه حسن به عکس پدرش روی پرونده ای که زیر دست کادیر است می افتد. او بالافاصله بعد از این که پایش را از دفتر کادیر بیرون می گذارد با آرتمیس تماس می گیرد. حسن در کافه ای آرتمیس را ملاقات می کند و با اصرار زیاد او را راضی می کند که کارت ورود به شرکت را از کادیر بدزدد تا او بتواند پرونده ی پدرش را از آنجا بردارد و آن را بخواند. ایوب شماره ی وکیل پدرش را از فاطما می گیرد و شیما را ملاقات می کند. شیما چیزی درمورد این که قبلا همسر کادیر بوده نمی گوید. ایوب که توسط یعقوب خان از لیست ملاقاتی ها خارج شده از شیما می خواهد به عنوان واسطه به یعقوب خان خبر دهد که او خیلی سریع حقش را می خواهد. اما شیما می گوید که یعقوب خان از دست همه عصبانی است و حتی می خواسته یک موسسه ی خیریه به نام خودش تاسیس کند. او به ایوب توصیه می کند فعلا به پدرش فشار نیاورد تا حداقل حق ارث برایش بماند. ایوب که از باردار بودن فیدان نگران شده درمورد نحوه ی تقسیم ارث و میراث هم سوالاتی می پرسد. شیما چون نمی داند فیدان باردار است می گوید: «از اونجایی که همسر اژدر صیغه بوده و بچه ای هم نداره ارث بین شما و مادر و خواهرتون تقسیم میشه. » ایوب همچنین می گوید: «من یه دوستی دارم که تو سوریه پنج نفرو کشته. البته نه عمدا. همه چیز به خاطر انسانیت بوده. بعدش فرار کرده و اومده ترکیه. مجازاتش تموم نشده. اگه بفهمن اون تو ترکیه است میان میبرنش یا همینجا مجازات میشه؟ » شیما توضیح می دهد: «هیچ جرمی بدون مجازات نمی مونه. دوستتون شانسی نداره و باید مجازاتشو بکشه اگرچه پنج نفرو کشته و حبس ابد گرفته. » ایوب می گوید: «شما دوست منو نمی شناسید. اون همیشه فرار می کنه. یه راهی پیدا می کنه و خودشو نجات میده. به بابام هم سلام برسون و بگو که ایوب پولشو می خواد. » سیف الله خبر مرگ علی را به ایوب می دهد. ایوب هم خوشحال می شود و از او می خواهد که یک میز قمار خوب برایش جور کند تا بتواند پول بیشتری دربیاورد. حسن به خانه ی مادرش می رود و این بار بدون عصبانیت و داد و بیداد از او می خواهد که اگر چیز تازه ای فهمیده بگوید. گلپری چیزی نمی داند. حسن کمی با او درد و دل می کند و بعد می گوید: «من با قلبم می دونم که بابام بی تقصیره. من به زودی همه چیزو می فهمم. ایوب تاشکین هر خطایی میکنه، بکنه. اون آدم همیشه بابای منه. » کادر یک دست لباس نو برای بدریه می خرد و او را خوشحال می کند. بدریه برای مهمانی حاضر می شود و ایوب با حرص به دامن کوتاه او نگاه می کند اما با لحن نسبتا آرامی می گوید: «دخترم این چه وضعیه؟ همه جات بیرونه! بیرون سرده، سرما می خوری! » کادر از بدریه دفاع می کند. بدریه هم پدرش را می بوسد و به خاطر این که اجازه داده به مهمانی برود تشکر می کند. کادر، بدریه را به مهمانی می رساند و به او می گوید که ساعت ده دنبالش خواهد آمد. خودش هم برای رد گم کنی و عصبانی نشدن ایوب به خرید می رود. حسن و آرتمیس همان شب وارد شرکت کادیر می شوند و سعی می کنند پرونده را پیدا کنند. سلن هم که در مهمانی منتظر حسن بود به خاطر دیر کردن او ناراحت می شود. بیگوم از بدریه می خواهد که در مهمانی هویت دختر سرایدار بودنش را مخفی کند. سپس می گوید: «اینجا یه پسری به اسم بوآچ هست که من ازش خوشم میاد. اما یه دوستی داره که همیشه پیششه. تو ارکان رو سرگرم می کنی تا من بتونم با بوآچ تنها باشم. » بدریه به این کار او اعتراض می کند و بیگوم ادامه می دهد: «تو اینجا هیشکیو نمیشناسی. اگه کاری که میگم رو نکنی من تنها می گردم تو هم مجبور میشی برگردی خونه. » IC1

Leave a Comment