سریال گلپری قسمت 69

فایل صوتی این قسمت

در شب مهمانی، بیگوم بدریه را به دوستانش معرفی می کند. بدریه معذب و ناراحت است و در آنجا کسی را نمی شناسد. ارکان که از او خوشش آمده سعی می کند با او دوست شود و شماره اش را می خواهد. بدریه روی خوشی به ارکان نشان نمی دهد.
حسن و آرتمیس هرچقدر که دنبال پرونده ی ایوب می گردند آن را پیدا نمی کنند. گوکهان در پارکینگ کشیک می دهد و به عکس های بدریه نگاه می کند. در همین حال کادیر با خونسردی به طرف او می اید و همراه گوکهان وارد دفترش می شود. آرتمیس و حسن با دیدن آنها خشکشان می زند و کادیر هرسه را روی مبل می نشاند و سرزنششان می کند و با جدیت می گوید: «فقط جرم تجاوز به خانه مونده بود که اونم حل شد؟! عقلتون بیاد سر جاش دیگه! » همه با شرمندگی به او نگاه می کنند و سرها را پایین انداخته اند. حسن همه چیز را گردن می گیرد و می گوید که دوستانش بی تقصیرند. آرتمیس و گوکهان از دفتر خارج می شوند و کادیر وقتی با حسن تنها می شود باز هم او را سرزنش می کند. آنها کمی جر و بحث می کنند و ناگهان حسن در جواب به این که چرا عاقلانه تصمیم نمی گیرد و مدام کارهای احمقانه می کند، با بغض فریاد می زند: «چون می ترسم. من خیلی می ترسم که بابام رو از دست بدم. اومدم مثل آدم ازت پرسیدم. نگفتی و قایم کردی. باید می فهمیدم تو پرونده ی بابام چی هست. » فضا آرام می شود و کادیر این بار با مهربانی به درد و دل های حسن گوش می دهد و خودش هم ماجرای رفتن پدرش را تعریف می کند و می گوید: «بابای من هیچ وقت برنمی گرده اما تو فرق داری، بابات برگشته، زنده اس. این شانس بزرگیه. برو بابات رو بشناس و به خاطر سال هایی که نبوده ازش حساب پس بگیر. » کادیر به حسن قول می دهد که اگر تا فردا ایوب قضیه را تعریف نکرد خودش این کار را بکند.
حسن همراه گوکهان به مهمانی ای که سلن حرفش را زده بود می رود تا بدقولی ای که به سلن کرده را از دلش دربیاورد. گوکهان سر کوچه می ایستد و حسن وارد مهمانی می شود. بدریه هم بدون این که با حسن روبرو شود از آنجا خارج می شود و گوکهان را می بیند. آنها از دیدن هم تعجب می کنند و بعد از کمی گفت و گو، گوکهان به بدریه ابراز علاقه می کند. بدریه هم می گوید که در وضعیت مشابهی قرار دارد اما فعلا لازم نیست که کسی از این موضوع باخبر شود. گوکهان خوشحال می شود.
همان شب ایوب به خانه ی گلپری می رود و در را محکم می کوبد و او را صدا می زند. گلپری با ترس در را باز می کند و از او خواهش می کند که برود. ایوب می گوید: «چرا گلم؟ چرا میترسی؟ مگه من بهت آسیب می زنم؟ » گلپری جواب می دهد: «آره می ترسم. چون اذیتم می کنی. اگه یه بارم بهم دست بزنی به پلیس شکایت می کنم. » ایوب با دست به سر خودش می کوبد و زانو می زند و در حالی که گریه می کند می گوید: «من چطور به تو آسیب زدم؟ خدا لعنتم کنه. » گلپری سعی می کند او را آرام کند و کمکش می کند که بایستد. ایوب از او می خواهد که بچه ها را بردارد و با هم به جای دوری بروند. گلپری می گوید: «باشه… باشه… بریم… اول تو بگو با کادیر درمورد چی حرف زدی بعد با هم می ریم. » ایوب از توضیح دادن ماجرا طفره می رود و گلپری او را بیرون می کند.
صبح، کادیر در خانه ی گلپری را می زند تا بفهمد ایوب قضیه را تعریف کرده یا نه. گلپری می گوید که او هنوز توضیحی نداده و از کادیر می خواهد خودش همه چیز را تعریف کند. کادیر می گوید: «خودش باید بگه. درستش اینه. اگه هنوز یه جایی تو قلبت داره خودش اونو بکشه. من نمی خوام اونو بکشم. » در ادامه کادیر می گوید: «من از ما دست نمیکشم. باشه دیر کردیم اما از پسش برمیایم. من می خوام با هم خانواده تشکیل بدیم. فقط همینو می خواهم… تورو. » گلپری سکوت می کند اما با لبخندش به او جواب می دهد.
سردار که به خاطر باردار بودن فیدان عصبی و ناراحت است قصد استعفا دارد و مدام از فیدان گله می کند. فیدان با چشمان گریان به او توضیح می دهد: «بچه ی تو شکمم از توئه سردار. اگه می خوای بری مارو ول کن و برو. باشه. راهت باز باشه. » سردار که بی خبر بود، از شنیدن این موضوع جا می خورد.
بدریه و ایوب در رستورانند و در همین موقع کادیر با ایوب تماس می گیرد تا او را برای تعریف کردن قتل هایش تحت فشار قرار دهد. ایوب که اوقاتش تلخ شده از کادیر می خواهد مدرک رو کند. کادیر هم او را به دفترش دعوت می کند.
کادیر که هنوز مدرکی علیه ایوب ندارد از بارکان می خواهد که در یک پرونده ی قدیمی انگلیسی به جای اسم متهم اسم ایوب تاشکین را بنویسد. ایوب وارد دفتر می شود و چون انگلیسی بلد نیست بعد از نگاه کردن به پرونده با درماندگی از کادیر خواهش می کند که کنار بکشد و بگذارد با خانواده اش زندگی اش را بکند. کادیر او را به خاطر کشتن پنج نفر سرزنش می کند و می گوید: «من درکت نمی کنم. ولی خانواده ات دوستت دارنو برات ارزش قائلن. شاید اونا درکت کردن. » در آخر کادیر می گوید که اگر او این کار را نکند خودش همه چیز را برای گلپری تعریف خواهد کرد. سپس از دفتر خارج می شود و پیاده راه می افتد. ایوب هم در حالی که با نفرت به او نگاه می کند تعقیبش می کند.
حسن که قرار بود صبح همه چیز را از کادیر بشنود به طرف دفتر او حرکت می کند.
از سویی گلپری به ملاقات جبار می رود. او که می داند جبار برای تحقیق درمورد ایوب به سوریه رفته بود، با اصرار و خواهش می خواهد بداند که ایوب به چه جرمی در زندان بوده است. جبار که تمام مدت همه چیز را میدانسته و به دستور اژدر سکوت کرده بوده بعد از مدتی فکر کردن جریان قتلهای ایوب را تعریف می کند. گلپری هم با تعجب به او نگاه می کند.
ایوب هنگام گذر از پیاده رو از روی میز رستورانی چاقویی را برمی دارد و به کادیر که از تعقیب شدنش بی خبر است نزدیک و نزدیکتر می شود.
IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز