Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 7

گلپری که دنبال ردی از بدریه است به یاد ماجرای نهال و علی می افتد. او به کادیر توضیح می دهد که نهال قبلا نامزد علی بوده است و تا حد مرگ از او کتک خورده و حتی علی دست و پای دختر بیچاره را شکسته است و بعد از اینکه کار به شکایت کشیده خانواده ی سلیمان تاشکین، نهال را مجبور کرده اند که شکایتش را پس بگیرد و این موضوع هم به بیرون درز نکند. کادیر با این فکر که خانه ی نهال را پیدا کنند و از او کمک بگیرند موافقت می کند. اما در همین حال گوشی او زنگ می خورد و شیما با گریه رفتن آرتمیس از خانه را به کادیر اطلاع می دهد و می گوید: «هرجا که هستی زود پاشو بیااینجا چون آرتمیس به خاطر تو گذاشت و رفت و اگه پیدا نشه تا آخر عمرم نمی بخشمت. » کادیر که خیلی نگران شده است مجبور می شود که از گلپری معذرت خواهی کند و به استانبول برگردد. او می گوید بعد از پیدا کردن آرتمیس دوباره به تاشکینان خواهد آمد. در ادامه گلپری به تنهایی خانه ی نهال را پیدا می کند و به خانه ی آنها می رود.  زبیدا که مادر نهال است وقتی متوجه می شود که گلپری می خواهد از نهال به عنوان شاهد علیه علی استفاده کند از ترسش از او می خواهد خانواده ی آنها را قاطی این ماجرا نکند و می گوید دخترش به اندازه کافی از علی آسیب دیده است. نهال که دستش به خاطر کتک کاری های علی فلج شده می ترسد و فقط سکوت می کند. گلپری با خواهش و التماس به او می گوید: «اگه شهادت بدی هم حق خودتو پس می گیری و هم بدریه رو نجات می دی. » زبیدا گلپری را به زور از خانه بیرون می کند. بدریه در راه رفتن به خانه باغ، در کوچه ی خانه ی پدربزرگش از ماشین علی پیاده می شود تا کادر و مادربزرگش را ببیند. آنها از دیدن او بسیار خوشحال می شوند اما وقتی صحبت ازعقد و عروسی می شود، بدریه با ناراحتی می پرسد: «برای برگردوندن من راه دیگه ای نبود؟ واقعا پدربزرگ منو به علی میده؟ مگه نمی گفتید روانیه؟ مگه نمی گفتید نهال رو تا حد مرگ کتک زده؟ » کادر و فاطما که از این حرف ها نگران شده اند سعی می کنند او را برای این ازدواج راضی کنند. فاطما می گوید: «پدربزرگت به جای اینکه تورو به گلپری بده به علی میده. اون نهال هم بی صاحب بود. ولی تو اینجوری نیستی. علی عموزاده ته. » کادر حرف های مادرش را تایید می کند و ادامه می دهد: « با وجود پدربزرگت علی جرئت نمی کنه بهت آسیب بزنه. وقتی باهاش ازدواج کنی دیگه لازم نیست از پیشمون بری. » بدریه که از این حرف ها قانع شده است همراه علی و زلیخا به خانه باغ می رود. گلپری به زحمت خودش را به قائم مقام می رساند و بدی هایی که یعقوب در حق او کرده را توضیح می دهد و از او خواهش می کند که اجازه ندهد بدریه با آدمی مثل علی ازدواج کند. همچنین ماجرای علی و نهال را تعریف می کند. قائم مقام می گوید: «خانواده تاشکین از بزرگترین خانواده های اینجا هستند. شما هم مدرکی علیه علی ندارید. » ناگهان نهال که خود را به گلپری رسانده می گوید: «من شاهدم. من همون دختری ام که درباره ش صحبت شد. » قائم مقام که دلش برای گلپری سوخته دستور می دهد که یعقوب خان به دفترش بیاید. اژدر به همسر شانزده ساله اش، فیدان اجازه می دهد که دو روز پیش خانواده اش برود و آن ها را ملاقات کند. فیدان که خیلی خوشحال شده ساکش را جمع می کند و یعقوب خان او را برای رفتن پیش خانواده اش به خدمتکارشان سردار، می سپارد. سردار در ماشین علاقه ای که بین او و فیدان هست را یادآوری می کند. اما فیدان با بغض می گوید: «نمیشه! ما بخوایم هم نمیشه. پیشونی نوشت انصاف نداره. » یعقوب خان با غرور پیش قائم مقام می رود و بسیار حق به جانب صحبت می کند. او از علاقه ای که به نوه هایش دارد حرف می زند. قائم مقام با اینکه خیلی به او احترام می گذارد می گوید: «گلپری هم مادره. دلمون رو سوزوند. این قضیه رو حل کن منم از دستات می بوسم. » یعقوب خان با عصبانیت از دفتر او بیرون می رود و خود را به بازار می رساند و در آنجا گلپری را در میان جمعیت کتک می زند. گلپری کمک می خواهد اما مردم فقط تماشا می کنند. یعقوب خان هم بعد از تهدید کردن او از آنجا می رود. کادیر به همرا دوست آرتمیس، سو به خانه ی دوست پسر قبلی دخترش می رود و آرتمیس را در آنجا پیدا می کند. آرتمیس با نگرانی می گوید: «واقعا مامانمو ترک کردی؟ به مامانم خیانت کردی؟ » کادیر به او اطمینان می دهد که چنین چیزی نیست و خانواده اش را ترک نخواهد کرد.

Leave a Comment