Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 70

فایل صوتی این قسمت ایوب در پیاده رو جلوی کادیر را می گیرد و به او می گوید: «من گلپری رو یار تو نمی کنم. اونو میکشم اما بازم یار تو نمیکنم. » کادیر با عصبانیت می گوید: «بهش دست نمیزنی، فهمیدی؟؟ » ایوب می گوید: «دست هم مال منه، زن هم مال منه. چیکار می خوای کنی؟ به موقع ازت گرفتمش و باهاش عقد کردم. کاری نتونستی بکنی. الانم اگه بکشمش فقط می تونی واسش عزا بگیری. » کادیر که حسابی عصبی شده مشتی به صورت ایوب می زند. آنها دست به یقه می شوند و ایوب با خشم ادامه می دهد: «تو از اون دست کشیدی. اما من دست نمیکشم. تو نمی تونی از پس ایوب تاشکین بربیای. » سپس چاقو را به شکم خود فرو می کند و در حالی که به زمین افتاده رو به کادیر در میان جمعیت می گوید: «چرا با من این کارو کردی کادیر؟! » حسن که از دور شاهد درگیری آنها بود هراسان به طرف پدرش می دود و او را در آغوش می گیرد و در حالی که گریه می کند مدام می گوید: «بابا چشماتو نبند. مارو تنها نذار. » کادیر که شوکه شده با اورژانس تماس می گیرد و مات و مبهوت نقشه ی زیرکانه ی ایوب است. ایوب بیهوش می شود و حسن به طرف کادیر هجوم می برد و یقه ی او را می گیرد. کادیر هم حسن را هل می دهد و فریاد می زند: «من کاری نکردم. من چاقو نزدم به بابات. » از سویی گلپری بعد از شنیدن حرف های جبار رو به او فریاد می زند: «می فهمی داری چی میگی؟ ایوب همچین کاری نمیکنه. میگی بینشون بچه هم بوده. بابای بچه های من این کارو نمیکنه. » جبار به جان بچه ی خودش قسم می خورد که ایوب قاتل است. گلپری هم که نمی داند چه بگوید فقط سکوت می کند و با کلی شک و تردید از اتاق ملاقات خارج می شود. کادیر در اتاق بازجویی توضیح می دهد که ایوب به خودش چاقو زده و قبل از آن فقط تنش کوچکی میان آنها بوده. اما کمیسر باور نمی کند و کادیر را به بازداشتگاه منتقل می کند. حسن خبر چاقو خوردن ایوب را با گریه و زاری به گلپری می دهد. گلپری سریع خودش را به بیمارستان می رساند و حسن را در آغوش می گیرد و او را دلداری می دهد. حسن با نفرت در مورد کادیر حرف می زند و به مادرش می گوید که صحنه ی حادثه را با چشمان خودش دیده است. مدتی بعد، دکتر به آنها می گوید که عمل موفقیت آمیز بوده است. حسن بسیار خوشحال می شود. در خانه ی یعقوب خان، سردار به فیدان می گوید که نمی تواند از او و بچه اش جدا باشد و قصد دارد همه چیز را به فاطما اعتراف کند اما فیدان تردید دارد و از این کار می ترسد. بدریه در آشپزخانه آنها را دست در دست هم می بیند و جا می خورد اما به رویشان نمی آورد. او بعد از باخبر شدن از چاقو خوردن پدرش همراه سردار به سمت بیمارستان حرکت می کند. در راه سردار به او می گوید که علی در زندان کشته شده است. گلپری و حسن وارد اتاق ایوب می شوند. او که تازه به هوش آمده می خواهد بداند کادیر به سزای عمل زشتش رسیده یا نه! حسن خبر بازداشت شدن کادیر را می دهد و حال پدرش را می پرسد. ایوب در حالی که نگاهش به گلپری است می گوید: «خوب میشم… مامانت منو خوب میکنه. مادرم اینا هم رفتن تاشکینان. کسی نیست ازم مراقبت کنه. » حسن می گوید: «یعنی چی کسی نیست؟ من هستم. بدریه و جان هستن. مامانم هم هست. » اما گلپری می گوید: «تا یکی دو روز دیگه مرخص میشی. تا اون موقع کادر اینا هم میان. » در بیرون از اتاق، حسن که از رفتار مادرش ناراحت شده به او می گوید: «برو واسه کادیر قیافه بگیر نه واسه بابام. کادیر چاقو زده. » بدریه هم از راه می رسد و بعد از این که بابت به هوش آمدن پدرش خیالش راحت می شود رو به گلپری با داد و بیداد می گوید: «تو چرا اومدی؟ به خاطر تو کم مونده بود بابام بمیره. یارو به بابام چاقو زده. اگه می مرد چی؟ » گلپری می گوید: «تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی! » حسن هم بدریه را آرام می کند. بدریه به دیدن ایوب می رود و بعد از احوال پرسی دست او را می بوسد و می گوید: «بابا خدا سایه ی تو رو از سرمون کم نکنه. » سپس می پرسد: «کار تو بود؟ علی رو میگم. تو زندان کشتنش. » ایوب می گوید: «آهاااا اونو میگی؟ به لیاقتش رسیده. » بدریه صورت پدرش را می بوسد و با لبخند نگاهش می کند. شیما به بازداشتگاه می رود و در حالی که از پشت میله های زندان با تاسف به کادیر خیره شده مدام به او نیش و کنایه می زند و می گوید: «چشماتو باز کن دیگه. ببین به خاطر یه عشق و عاشقی مسخره به چه روزی افتادی! » سپس می پرسد که این اتفاق چگونه افتاده است. کادیر جا می خورد و می گوید: «یعنی به نظرت من این کارو کردم؟ » دعوا و جر و بحث بین آنها بالا می گیرد و در نهایت شیما به کادیر می گوید که امیدوار است او واقعا به ایوب چاقو زده باشد تا به زندان بیفتد. شیما هنگام خروج با گلپری که برای اظهارات حسن همراه او به کلانتری آمده است روبرو می شود و به او هم متلک می گوید و می رود. گلپری برای دیدن کادیر به بازداشتگاه می رود. کادیر ابتدا خوشحال می شود اما بعد از این که می فهمد گلپری هم او را مقصر می داند با ناراحتی می گوید: «اصلا منو نمیشناسی؟ همه می تونن باور کنن اما تو… الان رسما نابودم کردی. » گلپری چیزهایی که حسن گفته را تعریف می کند و کادیر توضیح می دهد: «از حسن بپرس که دقیقا چی دیده؟ بپرس لطفا! بعضی وقتا آدم به جای واقعیت ها چیزی که مغزش میگه رو قبول میکنه… ایوب خودش به خودش چاقو زده. اونو نمیشناسی؟ دیوونه س. اونو باور کردی و منی که این همه مدت دارم بهت خوبی میکنم رو باور نمیکنی؟ » گلپری سکوت می کند و با همان حالت آنجا را ترک می کند. IC1

Leave a Comment