Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 73

فایل صوتی این قسمت شب وقتی حسن به خانه برمی گردد با خشم به پدرش نگاه می کند و به خاطر این که او روی مادرش دست بلند کرده حساب پس می گیرد و توضیح می خواهد. ایوب می گوید: «یه اشتباهی کردم. من قلبمو در بیارن بازم زنده میمونم اما بدون مامانت نمی تونم زندگی کنم. می میرم. خیلی دوسش دارم. ولی تکرار نمیشه. از عذاب وژدان دارم می میرم. » حسن با جدیت به صورت او خیره می شود و می گوید: «اگه یه بار دیگه اشتباه کنی، نمیگم بابامی. بهت رحم نمی کنم. مراقب رفتارت باش. » نیمه شب آرتمیس با کارت بانکی بیرون می رود تا پول بردارد و ساعت مچی را هم بفروشد تا به این ترتیب بتواند فیلمی را که بی گناهی پدرش را ثابت می کند بخرد. حسن او را هنگام بازگشت به خانه می بیند. آرتمیس با بغض و ناراحتی به حسن می گوید: «تو به بابام شک کردی در حالی که اون به خاطر شماها افتاد تو زندان. از نظر من تو دیگه مثل بقیه آدمایی. لعنت به روز آشناییمون. » آرتمیس از او می خواهد که دیگر هم را نبینند. حسن هم با غصه فقط نگاهش می کند. گلپری وقتی خانه را خلوت می بیند سراغ ایوب می رود و به او می گوید: «اون همه آدم رو کشتی. انقدر بی رحم شدی؟ » ایوب گردن نمی گیرد و می گوید: «کار من نبود. انداختن گردنم. من نمی تونم جون کسی رو بگیرم. » در همین موقع حسن وارد خانه می شود و بحث نیمه تمام می ماند. صبح، وقتی بدریه از آپارتمان خارج می شود، بیگوم با خوشحالی به او می گوید که ارکان و بوآچ دنبالشان آمده اند که آنها را به مدرسه برسانند. بدریه به اصرار بیگوم قبول می کند. ارکان دستش را روی شانه ی او می گذارد و می گوید: «عشقم تو جلو بشین. » بدریه با بی میلی سوار می شود و گوکهان از دور آنها را می بیند و ناراحت می شود. روز دادگاه کادیر است و ایوب با سیفو تماس می گیرد و از او می خواهد یک شاهد دروغگو قبل از شروع دادگاه پیش دادستان برود و علیه کادیر شهادت بدهد. حسن در محل کارش دمق و غمگین است زیرا لحظه ی چاقو خوردن پدرش را ندیده اما علیه کادیر شهادت داده و دودل شده است. او به سعید می گوید: «کادیر میگه کار من نبوده، بابام میگه کارکادیر بوده. یه صدا تو دلم میگه حرفای باباتو باور کن. آخه مگه این آدم اینقدر دیوونه ست که به خودش چاقو بزنه؟! » سعید می گوید: «ببین پسر، یه حقیقت وجود داره، عوض هم نمیشه. فقط کافیه خوب نگاه کنی. » بارکان نتوانسته کاری برای برادرش بکند و کادیر هم می داند که احتمال بازداشت شدنش زیاد است. او قبل از دادگاه با آرتمیس روبرو می شود که نگران و مضطرب است و به تنهایی به آنجا آمده. شخصی که قرار بود فیلمی را به آرتمیس بفروشد کمی قبل از دادگاه با او تماس می گیرد و آنها در کوچه روبرویی دادگاه با هم قرار می گذارند. آرتمیس بدوبدو خودش را به محل قرار می رساند اما آن مرد اول پولش را می خواهد. آرتمیس متوجه می شود که فیلمی در کار نیست و آن مرد و دوستانش فقط پول را می خواهند پس شروع به داد و بیداد می کند و آنها هم او را به زور سوار ماشین می کنند. حسن که در راه دادگاه بود این صحنه را می بیند و به طرف ماشین می دود اما به آنها نمی رسد و فقط گوشی آرتمیس که روی زمین افتاده را برمی دارد. از طرفی قاضی دستور بازداشت کادیر را می دهد. ماموران به کادیر دستبند می زنند و گلپری با چشمان پر از اشک او را در آغوش می گیرد و سپس کاغذی که در آن جواب خواستگاری کادیر نوشته شده را در دستان او می گذارد. IC1

Show one comment

Leave a Comment