Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 74

فایل صوتی این قسمت هنگامی که ماموران کادیر را سوار ماشین می کنند تا به زندان منتقل کنند، کاغذ از دست او به زمین می افتد. گلپری کاغذ را برمی دارد و سوار بر تاکسی دنبال او می رود. از سویی آرتمیس مدام در ماشین دزدها جیغ و داد می کند و با عصبانیت از آنها می خواهد که رهایش کنند. ناگهان در مسیر، راننده با شخصی تصادف می کند. همه شوکه می شوند و آرتمیس با صدایی لرزان می گوید: «کمک کنیم. آمبولانس خبر کنیم… باید نجاتش بدیم. » اما دزدها بی توجه به او به راهشان ادامه می دهند. حسن هراسان این طرف و آن طرف می دود و شیما که پیش بارکان است با آرتمیس تماس می گیرد. حسن که حسابی هول شده جواب او را می دهد و من من کنان می گوید چند نفر آرتمیس را دزدیده اند. شیما به شدت گریه می کند و از او می خواهد برای توضیح به اداره ی پلیس برود. در اداره ی پلیس، حسن چیزهایی که دیده را تعریف می کند و بارکان به یاد مطلبی که آرتمیس در فضای مجازی منتشر کرده بود می افتد. کمیسر رو به شیما می گوید که اگر خبری از دخترش شد او را در جریان خواهد گذاشت. شیما باز هم به گریه می افتد و لا به لای گریه هایش به حسن می گوید: «همش تقصیر شماست. ما خوشبخت داشتیم زندگیمونو می کردیم. » بارکان به شیما دلداری می دهد و سعی می کند آرامش کند. حسن هم می گوید هرطور شده آرتمیس را پیدا خواهد کرد. گلپری جلوی زندان از پشت در ورودی با فریاد جواب مثبتش به خواستگاری را به کادیر که هنوز در محوطه ی زندان است می رساند. کادیر خوشحال می شود و در جواب فریاد می زند که او را دوست دارد. گلپری همان روز وسیله های مورد نیاز کادیر را به زندان می فرستد و در نامه ای برایش می نویسد: «امروز سخت ترین و زیباترین روز زندگیم بود. از الان دلم واست تنگ شده. خیلی زیاد. » فاطما و کادر بعد از فروختن زمین ها به استانبول برمی گردند. ایوب هم از سیفو می خواهد که یک میز قمار خوب برایش ردیف کند تا پول بیشتری در بیاورد. او قصد دارد با پول هایش خانه ای بخرد. ارکان و بیگوم و بوآچ که قصد مدرسه رفتن نداشتند برای اسب سواری بیرون می روند و بدریه هم که سوار ماشین آنها بود به ناچار و با بی میلی همراهشان می رود. ارکان موبایلی به بدریه هدیه می دهد. بدریه می گوید که آن را قبول نمی کند اما ارکان می گوید: «باید قبول کنی. اسممو تو گوشیت عشقم سیو کردم! » دزدها آرتمیس را به محله ی خودشان می برند و در خانه ای او را زندانی می کنند. یکی از آنها می گوید: «قرار بود پولو بگیریم و دختره رو ول کنیم. » دیگری می گوید: «آره ولی تصادف شد، دختره هم اونجا بود. اگه تصادفی بمیره دختره هم می میره. » آرتمیس از پشت در حرف های آنها را می شنود و بیشتر می ترسد و در گوشه ای گریه می کند. IC1

Leave a Comment