Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 75

فایل صوتی این قسمت گلپری بعد از این که می فهمد آرتمیس دزدیده شده مصمم می شود که کادیر را زودتر از زندان بیرون بیاورد تا با کمک او آرتمیس پیدا شود. او در اطراف محل درگیری کادیر و ایوب پرس و جو می کند و با زن میوه فروشی روبرو می شود که مدام حرفی را نوک زبانش می چرخاند اما تحت تاثیر نگاه های معنادار شوهرش چیزی نمی گوید. گلپری که به آنها شک کرده در اطراف مغازه می ایستد و بعد از دور شدن مرد، دوباره سراغ زن میوه فروش می رود و با اصرار و خواهش می خواهد بداند که آنها چه چیزی را مخفی می کنند. آن زن می گوید: «من چیزی ندیدم. شوهرم دیده و حتی فیلم گرفته. فیلمو به منم نشون داد و گفت یه آدم چطور می تونه به خودش چاقو بزنه! اما امکان نداره که شوهرم بره پیش پلیس. یه بار داداشش بخاطر انسانیت رفت و شاهد شد اما جرم رو گردنش انداختن و الان هم بی گناه زندانه. » گلپری که نمی تواند با خواهش کردن فیلم را بگیرد پس از کمی فکر کردن اسم و فامیل برادر شوهر او را می پرسد. ایوب به ملاقات کادیر می رود و به خاطر شکست دادن او مدام فخرفروشی می کند و با تمسخر می گوید: «بلا دور باشه! از این به بعد اگه خواستی با ایوب تاشکین در بیفتی، نه یه بار هزار بار فکر کن! » کادیر هم به او می گوید حقیقت پنهان نخواهد ماند و به زودی جایشان عوض خواهد شد. حسن به خاطر دزدیده شدن آرتمیس آرام و قرار ندارد. او ماجرا را برای سعید تعریف می کند و کمک می خواهد. آنها به قهوه خانه می روند و سعید از طریق آشناهایش پرس و جو می کند و به حسن می گوید منتظر بماند تا به نتیجه برسند. حسن که درگیر پیدا کردن آرتمیس است به پیام های پی در پی سلن توجه نمی کند. بدریه همچنان به ارکان بی توجهی می کند. او بعد از اسب سواری همراه بوآچ و ارکان و بیگوم ناهار می خورد و مدام غر می زند و می خواهد به خانه برگردد. از سویی مربی والیبال بدریه با گلپری تماس می گیرد و به او خبر می دهد که دخترش به مدرسه نیامده. شیما به ملاقات کادیر می رود. کادیر به محض دیدن چهره ی غمگین و آشفته ی او حال آرتمیس را می پرسد. شیما گریه می کند و توضیح می دهد که دخترشان دزدیده شده است. او که به خاطر این موضوع گلپری و کادیر و حتی حسن را مقصر می داند با جملات تند و تهدید آمیز به کادیر حمله می کند و با وجود این که به خاطر گریه های مداومش صحبت کردن برایش سخت است می گوید: «اگه دخترم چیزیش بشه تورو میکشم فهمیدی؟ بذار پیداش بشه اون وقت پرونده ی حضانت باز می کنم و حضانتشو ازت می گیرم. دیگه نمی تونی ببینیش. » کادیر که تا آن لحظه در شوک بود و سکوت کرده بود ناگهان عصبانی می شود و از شیما می خواهد که کمکش کند تا دخترشان پیدا شود. اما شیما بعد از نفرین کردن کادیر از اتاق ملاقات خارج می شود. کادیر که از غم و نگرانی برای آرتمیس درمانده شده و از طرفی زندان هم دست و پایش را بسته، پس از درگیری با نگهبان خودش را به اتاق مدیریت می رساند و با خواهش و التماس موفق می شود که به کمیسر زنگ بزند. اما او از حرف های کمیسر متوجه می شود که سرنخ زیادی برای پیدا کردن آرتمیس وجود ندارد. کادیر با ناراحتی به سلولش برمی گردد. پیرمردی که به تازگی در زندان با او آشنا شده بود موضوع را می پرسد و بعد از فهمیدن ماجرا می گوید: «آدم های اینجا بهت کمک می کنن. فقط بگو دخترت رو کجا گرفتنو چجور آدمایی بودن؟ » کادیر کمک پیرمرد را قبول می کند و توضیح می دهد. IC1

Leave a Comment