Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 76

در زندان، پیرمرد بعد از پرس و جوی کوتاهی به کادیر می گوید کسانی که آرتمیس را دزدیده اند از بچه های محله تونجان هستند اما نباید پای پلیس وسط کشیده شود تا آرتمیس به خطر نیفتد. کادیر با حسن تماس می گیرد و بعد از دادن این اطلاعات از او می خواهد که خبر را به سعید برساند تا سعید در پیدا کردن آرتمیس کمک کند. حسن به او قول می دهد که این خبر را به سعید بدهد اما بدون خبر دادن به سعید همراه گوکهان به محله ی تونجان می رود. تونجان محله ی فقیرنشین بزرگی است که ظاهرا تمام جوانها یکدیگر را می شناسند و به حسن و گوکهان که غریبه اند چپ چپ نگاه می کنند. چند نفر از پسرهای جوان محله دور آتش نشسته اند. حسن به آنها نزدیک می شود و می گوید که دنبال دوست دزدیده شده اش می گردد. حسن که جواب درست و حسابی ای نگرفته کمی تند صحبت می کند در نتیجه دعوا و کتک کاری می شود و او گوکهان حسابی کتک می خورند. حسن با صورت زخمی و آش و لاش دست از جست و جو نمی کشد و بدون این که سعید و یا مادرش را در جریان بگذارد همراه گوکهان در محله می ماند. دزدها از طریق اخبار متوجه می شوند مردی که با او تصادف کرده اند مرده است. یکی از آنها می گوید باید آرتمیس را هم که شاهد ماجرا بوده است بکشند. یک نفر دیگر از آنها که دچار عذاب وجدان شده و قصد ندارد به کسی صدمه ای بزند بعد از اعتراض کردن از مخفی گاهشان خارج می شود. آرتمیس حرف های آنها را می شنود و به شدت می ترسد. بدریه در خانه ی مادرش چمدانش را می بندد تا پیش ایوب برگردد. گلپری درباره ی گوشی جدید او می پرسد و بدریه می گوید که گوشی اش را ایوب خریده است. گلپری می گوید: «تو که گوشی داشتی. کاش بابات از منم می پرسید. » ناگهان بدریه از کوره درمی رود و با داد و فریاد می گوید: «اون بابامه، چه اشکالی داره اگه برام گوشی خریده باشه؟ بیگوم با راننده شخصی میره مدرسه، میدونستی مامان؟ منم با اتوبوس میرم اونم اگه پولم برسه. اونا چیزایی که میخوان رو می پوشن و من فقط تماشا می کنم. ریخت و قیافمو مسخره می کنن. اگه تو با بابام ازدواج می کردی لازم نبود انقدر فداکاری کنیم. چون تو نمی تونی بابامو تحمل کنی ما داریم فقر رو تحمل می کنیم. » بدریه با دلخوری از آنجا می رود و گلپری با چشمان پر از اشک به او نگاه می کند. از طرفی ایوب سر میز قمار همه ی پولهایی که از مادرش گرفته را به باد می دهد و عصبانیتش را سر سیفو خالی می کند. کادیر از پیرمرد و احمد که از بچه های محله تونجان است اطلاعات بیشتری می خواهد. آن دو که از جواب دادن به سوالات کادیر می ترسند و احساس خطر دارند با نگرانی به صورت هم نگاه می کنند. شیما که از گریه کردن دیگر نایی برایش نمانده به خانه گلپری می رود و با صدای ضعیفش باز هم به او کنایه می زند و از طرفی به خاطر غم گم شدن آرتمیس درد و دل هم می کند. گلپری با شیما همدردی می کند و می گوید که حاضر است همراه او کوچه به کوچه دنبال آرتمیس بگردد. شیما کلید خانه ی کادیر را از او می گیرد تا شب را روی تخت دخترش بخوابد. در همین موقع سعید که نگران حسن و گوکهان شده سراغ گلپری می آید تا از آنها خبری بگیرد. شیما که از راه پله حرف های آنها را شنیده و فهمیده که سعید هم دنبال آرتمیس می گردد جلوی ماشین او منتظر می ماند و به محض آمدن سعید خودش را به عنوان مادر آرتمیس معرفی می کند و زود سوار ماشین سعید می شود و می گوید که همراه او دنبال دخترش خواهد گشت. سعید از حرکت او عصبی می شود ولی به آرامی می گوید: «اینجوری نمیشه خانم محترم! » شیما یک ریز با عصبانیت و در حالی که فریاد می زند می گوید: «چطور میشه؟؟ هان؟! دخترم گم شده من هرلحظه دارم میمیرم. خیلی می ترسم. دخترم گم شده و نمی دونم کجاست، چیکار میکنه. » او شروع به گریه کردن می کند و سعید کمکش می کند تا به خانه برود. شیما در خانه از رفتارش عذرخواهی می کند و شماره سعید را می گیرد تا اگر خبری از آرتمیس شد در جریان باشد. IC1

Leave a Comment