Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 8

گلپری که توسط یعقوب کتک خورده با زحمت خودش را به هتل می رساند تا استراحت کند اما همانجا از حال می رود و او را به بیمارستان می رسانند. در خانه ی یعقوب خان، جان در گوشه ای نشسته و به مادرش فکر می کند. او از حسن سراغ گلپری را می گیرد و می گوید: «دیر شده نیومده. پول هم نداره. کجا میمونه؟ غذا می خوره؟ » حسن با بغض جواب می دهد: «ولش کن! اون به ما زنگ نزد. 6ماه رفت استانبول و برنگشت. به تو فکر نکرد پس تو هم بهش فکر نکن. » سپس جان بابت خوشحال بودن بدریه ابراز نگرانی می کند و حسن توضیح می دهد: «اگه ازدواج کرد و خوشبخت نشد، تو و من دیگه به علی داداش نمی گیم. می ریم و ازش حساب پس می گیریم. » بعد از این صحبت ها حسن با بدریه تماس می گیرد و حال او را می پرسد تا مطمئن شود که او اذیت نشده است. بعد از برگشتن آرتمیس به خانه کادیر از شیما می خواهد که برای نجات زندگی شان دوباره باهم پیش مشاور بروند و توضیح می دهد که واقعا قصد طلاق دادنش را نداشته است. اژدر که متوجه شده پدرش گلپری را کتک زده، مست به خانه برمی گردد و با ناراحتی به یعقوب خان می گوید: «وسط بازار گلپری رو کتک زدی و دماغ و دهنشو خرد کردی. می دونی این وضع سر من خراب می شه، نه؟ اگه یه احتمال هم وجود داشت زیر سایه ی تو دیگه وجود نداره.» اژدر به بیمارستان می رود و وقتی گلپری بیهوش است بالای سرش می نشیند. او مدتی گلپری را تماشا می کند و موهایش را می بوسد. علی با سرهم کردن دروغ هایی زلیخا را به سمت خانه ی پدری شان راهی می کند. وقتی که سلیمان متوجه می شود علی برای تنها بودن با بدریه نقشه کشیده، نگران و عصبانی می شود و برای اینکه خود را از اتفاقاتی که ممکن است بیفتد تبرئه کند سراغ یعقوب خان می رود و به او می گوید: «علی خودشو گم کرده. تا بدریه رو نگیره آروم نمیشه. برای مقابله با گلپری این کارهارو کردی نتیجه اش رو هم باید قبول کنی. » اما یعقوب خان حل کردن این موضوع را به خود او می سپارد و می گوید: «دخترمو بهت امانت دادم. اگه آسیبی بهش برسه تو و پسرتو با خاک یکسان می کنم. » علی که با بدریه تنها شده است هنگامی که او خواب است به سراغش می رود. بدریه وقتی که متوجه حضور او می شود مقاومت می کند اما علی به زور به او تجاوز می کند. کادیر وقتی متوجه می شود که گلپری در بیمارستان بستری است زود خودش را به تاشکینان می رساند. از طرفی گلپری از بیمارستان مرخص شده و به خواسته ی یعقوب خان پیش او می رود. یعقوب خان با لحن آرام و ملایمی به گلپری می گوید: «پسرم اژدر یه اشتباهی کرده. منم ازش حساب پس گرقتم. نگو که دل باخته ی تو بوده و قصدش سواستفاده ازت نبوده. می خواسته صاحبت بشه. باهاش ازدواج کن. » گلپری که خیلی تعجب کرده با عصبانیت می گوید: «میدونی داری چی میگی؟ » یعقوب خان توضیح می دهد: «اینجوری هم تو و هم بچه ها میاین و با ما زندگی می کنین. بدریه هم میاد دستاتو می بوسه. منم دلم نمی خواد اونو به علی بدم. اگه بچه هات رو خیلی دوست داری فداکاری کن و تصمیم بگیر، یا تو عروس میشی یا بدریه! » IC1

Leave a Comment