Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 81

جان با گوشی گلپری به بدریه خبر می دهد که دیگر می تواند بشنود. حسن هم این خبر خوب را از مادرش می شنود و خوشحال می شود. بدریه برای دیدن جان با ذوق و شوق به خانه ی گلپری می رود و به این بهانه هم رابطه اش با مادرش بهتر می شود. حسن و بدریه، جان را در آغوش می گیرند و مدت زیادی با او بازی می کنند اما آخر شب بدریه تصمیم می گیرد که به خانه ی مادربزرگش برگردد و به مادرش هم می گوید که زمان دیگری دوباره به آنها سر خواهد زد. ایوب همان شب کنار آپارتمان کشیک می دهد و آدمی که اجیر کرده بود ماشین کادیر را دستکاری می کند. صبح روز بعد گلپری بخاطر قراری که با کادیر دارد جلوی آینه لباسی انتخاب کرده و کمی آرایش می کند. حسن با دیدن او لبخندی می زند و می گوید که خیلی زیبا شده است. گلپری به حسن خبر می دهد که برای شام یک دورهمی دارند و سورپرایزی در کار است. حسن که از جزئیات ماجرا بی خبر است قبول می کند. از طرفی کادیر هم کت و شلوار شیکی می پوشد و خبر قرار شام دورهمی را به آرتمیس می دهد. جان شنیده است که گلپری و کادیر قصد دارند با هم ازدواج کنند به همین دلیل با خوشحالی کت و شلوارش را پوشیده است اما در این باره با کسی حرفی نمی زند. او به گلپری می گوید که از ذوق شنیدن دوباره کتش را پوشیده. گلپری هم باور می کند. یعقوب خان با شیما ملاقات می کند و مدام غر می زند و از او می خواهد که دیگر از زندان رهایش کند. شیما می گوید:« به این سادگی ها هم نیست… من روی مریض شدن شما حساب کرده بودم اما ماشاالله حالتون خیلی خوبه. فاطما خانم خوب بهتون رسیده!» یعقوب خان با ناراحتی می گوید:« یعنی تاآخر عمر می مونم تو زندون؟» شیما سکوت می کند و او هم با عصبانیت و دلخوری از جا بلند می شود و رو به شیما می گوید که روی هوش و توانایی اش حساب کرده بوده سپس در را می کوبد و اتاق را ترک می کند. آرتمیس سر راه حسن قرار می گیرد و با بغض احساسی که از روز آشناییشان به حسن داشته را اعتراف می کند و می گوید که عاشق او است. حسن که کمی جا خورده سکوت می کند. آرتمیس از سکوت و نگاه مبهوت او اینگونه برداشت می کند که هیچ چیزی بینشان تغییر نخواهد کرد بنابراین با چهره ی درهم و غمگین تصمیم می گیرد برود که ناگهان حسن دستش را می گیرد و می گوید:« منم عاشق توئم آرتمیس.» آنها یکدیگر را در آغوش می گیرند و هر دو می خندند. گلپری از آجدا می خواهد که به خانه شان بیاید و مراقب جان باشد. اما جان بی خبر از بقیه و پنهانی سوار ماشین کادیر می شود و خود را پشت صندلی عقب قایم می کند. گلپری بعد از باز کردن در ماشین، انگشتری که کادیر برایش خریده را می بیند اما کادیر که برنامه هایی دارد فعلا به او اجازه ی باز کردن جعبه را نمی دهد. کادیر شروع به رانندگی می کند و مردی که ماشین را دستکاری کرده بود بلافاصله به ایوب زنگ می زند و می گوید:« سوار ماشین شدن. چند دقیقه دیگه فاتحشون خوندست.» ایوب با تعجب می پرسد:« کیا سوار ماشین شدن؟» آن مرد می گوید:« وکیل و یه خانم.» ایوب که چنین انتظاری نداشت ناراحت و نگران می شود. کادیر و گلپری درباره ی روبه راه شدن اوضاع و خوب پیش رفتن همه چیز صحبت می کنند و به هم امید می دهند. در همین حال کادیر متوجه می شود که فرمان ماشین کار نمی کند. گلپری هم زود قضیه را می فهمد و وحشت می کند. کامیونی از روبه رو به آنها نزدیک می شود. هر دو فریاد می زنند و سعی می کنند ماشین را کنترل کنند. IC1

Leave a Comment