Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 82

کادیر بدون برخورد به کامیون، ماشین را کنار جاده متوقف می کند. در همین موقع جان که حسابی ترسیده با صدای بلند مادرش را صدا می زند و گلپری و کادیر متوجه حضور او می شوند و جان را در آغوش می گیرد. جان به ظاهر حالش خوب است اما گلپری و کادیر برای اطمینان از سلامتیش با عجله او را به بیمارستان می رسانند. از سویی ایوب هم مدام با گلپری تماس می گیرد اما وقتی جوابی نمی گیرد بیشتر نگران می شود و با ناراحتی با خود می گوید:« جواب بده گلپری…جواب بده دیگه. نفهمیدم تو هم تو اون ماشینی.» آرتمیس با خوشحالی کنار حسن در ساحل قدم می زند و از اینکه همیشه آرزوی آن لحظه ها را داشته حرف می زند. حسن هم از حرفهای او خوشش می آید اما می گوید که فعلا ابتدا باید هر دو با سلن و دوروک در این باره صحبت کنند تا به کسی ظلمی نشود. آرتمیس هم قبول میکند. آنها از طریق بارکان از تصادف باخبر می شوند و خود را به بیمارستان می رسانند. ایوب هم حال گلپری را از حسن می پرسد و خیالش راحت می شود. در بیمارستان دکتر به گلپری و کادیر می گوید که حال پسرشان جان، خوب خوب است. کادیر کمی جا می خورد و می گوید که برادر بزرگتر جان محسوب می شود. جان به کادیر نگاه می کند و می گوید:« البته فعلا…به زودی بابام می شی دیگه عمو سوپرمن، آره؟» کادیر با لبخند به او نگاه می کند اما نمی داند چه جوابی بدهد. گلپری هم زود بحث را عوض می کند. پس از مدتی بارکان که به سفارش کادیر ماشین او را پیش اوستای تعمیرکاری برده است به برادرش زنگ می زند و می گوید که حدسش درست بوده و ماشین دستکاری شده و کسی قصد جانش را داشته است. حسن حرفهای کادیر را می شنود و می خواهد همراه او به کلانتری برود اما کادیر قبول نمی کند و می گوید که تنها پیگیری خواهد کرد. حسن از اینکه احتمال می دهد شک کادیر به پدرش باشد، ناراحت می شود اما خودش هم نسبت به ایوب شک و تردید دارد. او با درماندگی سراغ سعید می رود تا از او کمک بگیرد. سعید به محض دیدن حسن با کنایه می گوید:« استغفرالله. توکمک می خوای چیکار؟! تنهایی می تونی بپری تو آتیش و به تونجان حمله می کنی!» حسن بخاطر بی احتیاطی هایش معذرت خواهی می کند و سپس ماجرای تصادف کادیر و شکش نسبت به ایوب را تعریف می کند و از او می خواهد که پیگیر قضیه شود و حقیقت را بفهمد. سعید می گوید:« چیزایی که می خوای بفهمی می تونه داغونت کنه. ممکنه بابایی که این همه مدت منتظرش بودی رو دوباره از دست بدی. واسه این حاضری؟» حسن مسئولیت فهمیدن حقیقت را قبول می کند. کادیر به گلپری می گوید که تصادف عمدی بوده است. گلپری هم بلافاصله به ایوب شک می کند و نگران بچه ها می شود. کادیر موضوع را به پلیس گزارش می دهد و قرار می شود که دادستان به زودی ایوب را برای بازجویی احضار کند. شیما گردنبندی پسندیده و وارد یک جواهر فروشی می شود. او از فروشنده می شنود که کادیر یک حلقه ی ازدواج خریده است. شیما گریه اش می گیرد و زود از مغازه خارج می شود و خیلی سریع با آرتمیس قرار می گذارد تا از ماجرا سردربیاورد. آرتمیس هم که چیزی نمی داند، می گوید اگر قرار ازدواجی وجود داشت پدرش حتما با او درمیان می گذاشت. گلپری و جان، بدریه را از مدرسه برمی دارند و با هم به یک رستوران می روند. آنها با اصرار از بدریه می خواهند که چند روزی به خانه برگردد. بدریه قبول نمی کند و می ترسد که با این کار پدرش احساس تنهایی کند. گلپری باز هم اصرار می کند و می گوید که فقط قصدش مراقبت از اوست. بدریه با ناراحتی می گوید:« بابام به ما آسیبی نمی زنه. اون که آدم بدی نیست.» جان می گوید:« آدم بدیه. مامان رو اذیت می کنه. دستای مامان کبود شده.» بدریه متعجب و ناراحت می شود و می خواهد حقیقت را از دهان مادرش بشنود. IC1

Leave a Comment