سریال گلپری قسمت 87

آرتمیس با اصرار کادیر را مجبور می کند که شیما را بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خانه ی خود ببرند و از او مراقبت کنند. کادیر هم نمی تواند مخالفت کند و سکوت می کند. شیما وانمود می کند که مایل نیست به خانه ی کادیر برود اما وقتی مسعود به ملاقاتش می آید با خوشحالی به او می گوید که وقتی به خانه ی کادیر برود برای گلپری آرامشی باقی نخواهد گذاشت. شیما نگران است که کادیر از نقشه ی آنها با خبر شود اما مسعود مطمئن است که چیزی لو نخواهد رفت.
فاطما گریه می کند و مدام قربان صدقه ی ایوب می رود تا او را از رفتن و فرار کردن منصرف کند. اما ایوب بدون توجه به خواهش های مادرش از خانه خارج می شود. کادر از رفتن او نفس راحتی می کشد و رو به مادرش که گریه هایش تمامی ندارد می گوید:« اصلا یه حرف خوب ازش شنیدی؟ همش دشمنی کرد. حسن رو به زور از دستش خلاص کردیم… ان شاالله بمیره و برنگرده.» فاطما پس از شنیدن جمله ی آخر کادر کشیده ای به گوش او می زند و با عصبانیت می گوید:« اون پسرمه..پسرمه. خیر و شرش رو سرم جا داره. من به دنیا آوردمش و بزرگش کردم. هر کاری می خواد بکنه، بازم پسرمه. تو مگه مادر شدی که بفهمی چی می کشم؟»
حسن بخاطر بلایی که سر سعید آمده به پدرش شک دارد اما امیدوار است که شکش اشتباه باشد. او که هنوز از مرگ سعید بی خبر است به بیمارستان می رود اما در محوطه ی بیمارستان با گوکهان که غمگین و ناراحت روی نیمکتی نشسته است روبه رو می شود. گوکهان مشتی به صورت حسن می زند و درمیان جمعیتی که با تعجب به آنها نگاه می کنند بلند فریاد می زند:« به چه حقی ازم قایم کردی که سعید پدرمه؟ اگه می دونستی بابامه چرا نگفتی؟» او یقه ی حسن را می گیرد از ته دل فریاد می زند و می پرسد:« وقتی من باهات درد و دل می کردم چرا ساکت موندی؟» حسن از شرمندگی سرش را پایین نگه می دارد و سعی می کند گوکهان را آرام کند و او را در آغوش می گیرد. مدتی بعد هر دو آرامتر می شوند و حسن روی نیمکت کنار گوکهان می نشیند و دلداری اش می دهد و او را با خودش مقایسه می کند و می گوید:« با اینکه نتونستی بابا صداش کنی اما همیشه پیشت بود. سعید تو رو هم مثل خودش درستکار تربیت کرد. زیر سایه ی اون بزرگ شدی. اونی که شبیهشی یه مرد واقعیه…. خیلی سخته که آدم از پدرش خجالت بکشه.» گوکهان تصمیم می گیرد که هر طور شده قاتل پدرش را پیدا کند و در این راه از حسن کمک می خواهد. حسن قول می دهد که کمکش کند.
گلپری و بدریه با هم به سمت خانه می روند. وقتی گلپری در خانه را باز می کند، از دیدن ایوب که منتظرش بوده جا می خورد و از او می خواهد که زود آنجا را ترک کند. اما ایوب قصد دارد که با تهدید و به زور گلپری را هم با خودش ببرد. گلپری مقاومت کرده و با او جرو بحث می کند. ایوب هم با یک سیلی گلپری را به زمین می اندازد و به رویش اسلحه می کشد. بدریه و جان می ترسند و جان در اتاق با کادیر تماس می گیرد و از او کمک می خواهد. گلپری ملتمسانه می گوید:« ایوب نکن. با اسلحه و کتک کاری نمی تونی مجبورم کنی که دوست داشته باشم. من نمی تونم. دوست ندارم.» ایوب فریاد می زند:« من دوست دارم تو هم باید منو دوست داشته باشی. قلبت اگه برای من نتپه، نباید بتپه.» درهمین موقع کادیر که با عجله خودش را به آنها رسانده، مشت ناگهانی ای به صورت ایوب می زند. ایوب روی زمین می افتد اما زود خود را جمع و جور می کند و به طرف کادیر نشانه می گیرد. جان نگران و مضطرب به کادیر نگاه می کند و او را “بابا” صدا می زند. همه ی نگاه ها به طرف جان می چرخد. جان کادیر را در آغوش می گیرد و ایوب که دیدن این صحنه برایش بسیار سنگین است به گریه می افتد و کمی بعد خشمگین تر از همیشه به کادیر نگاه می کند و اینبار مصمم تر به طرف او نشانه می رود و می گوید:« کادیر خوب شد که اومدی.» در همین لحظه مامورها هم از راه می رسند و گلوله ای به سینه ی ایوب می زنند و او را نقش بر زمین می کنند. کادیر با دستش جلوی چشمان جان را می گیرد و بدریه در آغوش مادرش گریه می کند.
IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز