سریال گلپری قسمت 88

ماموران ایوب را با آمبولانس به بیمارستان می برند. بدریه و جان و گلپری هم بعد از این ماجرا ماتم زده و غمگین کنار هم می نشینند. بدریه دلیل شهادت حسن علیه پدرش را می پرسد و گلپری توضیح می دهد که ایوب ماشین کادیر را دستکاری کرده بوده تا او را بکشد. بدریه گریه می کند و می گوید:« یعنی بابای من کسیه که مامانو و داداشمو کتک می زنه و می خواد بقیه رو بکشه؟! پس چرا برگشت؟ چرا برام صبحونه درست کرد و موهامو نوازش کرد؟ چرا بهم قول داد که ازم مراقبت می کنه؟ من باورش کرده بودم. اگه نمی خواست پدری کنه چرا برگشت؟!» گلپری به بدریه دلداری می دهد و او را در آغوش می گیرد.
کادر بعد از کشیده ای که از مادرش خورده و حرفهایی که شنیده، به حال خود و برادرهایش گریه می کند. فاطما سعی می کند از دل او دربیاورد اما کادر می گوید:« با بابام همدست شدی و ما رو مثل گوسفند بار آوردین. اگه حال و روز ما الان اینجوریه همش تقصیر شماست.»
کادیر به گلپری می گوید:« تیر به بازوی ایوب خورده…دیگه همه چی تموم می شه و اون حبس زیادی می کشه.» گلپری هم از اینکه دیگر بچه ها در امنیت خواهند بود خوشحال می شود.
حسن در گوشه ای از راهروی آپارتمان نشسته و به شدت گریه می کند. گلپری و بدریه او را به خانه می برند و حسن لابه لای گریه هایش می گوید که سعید مرده است. آن شب بدریه و جان و گلپری پیش حسن می نشینند و با دلسوزی او را نوازش می کنند تا خوابش ببرد. نیمه شب حسن بیدار می شود و با بدریه درد و دل می کند. بدریه هم اتفاقی که بعد از ظهر در خانه افتاده و ماجرای اسلحه کشیدن ایوب به روی مادرشان را برای حسن تعریف می کند. حسن بیشتر عصبی می شود و زیر لب ایوب را نفرین می کند.
کادیربه شیما پیشنهاد می دهد که به یک شهرک امن اسباب کشی کند. شیما هم که مدام خود را از بودن در خانه ی او معذب و ناراحت نشان می دهد می گوید که فکر بسیار خوبی است. آرتمیس حرفهای آنها را می شنود و دلخور می شود و رو به پدرش می گوید:« چرا نظر منو نمی پرسی؟ طرف داشت مامانمو می کشت و من بی مادر می شدم. تا وقتی اون آدم پیدا بشه مامانم اینجا می مونه.» کادیر قبول می کند.
صبح، شیما میز صبحانه را می چیند و در همین موقع گلپری که از حضور او در خانه ی کادیر بی خبر است زنگ خانه را می زند. شیما در را باز می کند و گلپری مات و مبهوت به او نگاه می کند. کادیر هم جلوی در می آید. گلپری بدون گفتن کلمه ای ناراحت و عصبانی از پله ها پایین می رود و کادیر هم دنبال او راه می افتد تا برایش توضیح دهد. کادیر به او می گوید:« آرتمیس خیلی ترسیده و فکر می کنه یارو ممکنه برگرده و بلایی سر مادرش بیاره. ما هم نتونستیم بهش نه بگیم.» گلپری او را درک می کند و کادیر ادامه می دهد:« لطفا هیچ شکی نداشته باش. تو قلب من کسی جز تو نیست… من خیلی عاشقتم.»
گوکهان در حال جست و جو برای پیدا کردن قاتل سعید است و متوجه می شود که پسر بچه ای قاتل را دیده است.
حسن تصمیم می گیرد به بیمارستان برود تا جواب سوالات باقی مانده اش را از پدرش بگیرد. بدریه هم دنبال او راه می افتد تا آخرین حرفهایش را به ایوب بزند.
IC1

قبلی «
بعدی »

2 دیدگاه ها

  1. اگرطبق جدول موجود ارائه خدمات نماییدواقعاعالی میباشدامیدوارم درارائه خدمات متنوعواهدافتان موفق باشید

  2. تماشای سریالهای ترکی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز