Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 9

یعقوب خان از گلپری می خواهد سریع تصمیم بگیرد که برای او عروسی بگیرند یا برای بدریه. آنها کمی باهم بحث می کنند و در نهایت گلپری به خاطر بچه ها فداکاری می کند و تسلیم می شود. در عمارت، اژدر در حالی که کت و شلوار پوشیده و خوشحال است خودش را برای عقدی که تا دو ساعت دیگر خوانده خواهد شد آماده می کند. او ماجرای این عقد را برای حسن تعریف می کند و حسن که عصبانی شده است می گوید: «اون زن نباید اینجا بمونه. بابابزرگ چطوری اونو بخشیدش. اون باعث مرگ بابام شد. تو چجور مردی هستی که اونو زن خودت می کنی؟ » اژدر هم عصبانی می شود و به او می گوید که حد و حدودش را بداند. سپس پیش یعقوب خان و گلپری می رود و وقتی متوجه می شود که گلپری قبول کرده با او ازدواج کند، خوشحال می شود. سپس هر سه ی آنها برای برگرداندن بدریه به سمت خانه باغ حرکت می کنند. در خانه باغ، علی بعد از تجاوز به بدریه لباس هایش را می پوشد و بدریه در گوشه ای گریه می کند. علی برای توجیه کارش می گوید: «من رو هم درک کن! عقل از سرم بردی. از بوی تو مست شدم و طاقت نیاوردم. دوستت دارم. از طرفی ما قراره ازدواج بکنیم و تو برای من حلال هستی. اصلا فقط من مقصرم؟ اگه تو هم به من نگاه نمی کردی و عشوه نمیومدی اونوقت منم کنترلم رو از دست نمی دادم. » بدریه که به شدت گریه می کند با عصبانیت به سمت علی هجوم می آورد و می گوید: «من کی بهت نگاه کردم؟ هان؟! کثافت! من هیچ وقت دوستت نداشتم و نخوام داشت. از اینجا برو. نمی خوام ببینمت. بابابزرگم که بیاد همه چیزو براش تعریف می کنم. تورو می کشن. » علی بعد از اینکه از خانه بیرون می رود از پشت در می گوید: «به عمو بگو زودتر عقدمون کنه. اینجا آبروی زن ها میره نه مردها. » حسن که راضی نیست گلپری وارد خانواده ی تاشکین شود، پیش یعقوب خان می رود و نارضایتی خود را نشان می دهد. سپس پیش عمه و مادربزرگش ناراحتی اش را بیان می کند. اما یعقوب خان تصمیمش را قاطعانه گرفته و اعتراض حسن مانع او نمی شود. کادیر که به تاشکینان رسیده، برای کمک گرفتن پیش وکیلی که از قدیم با او دوست است می رود و می گوید: «پرونده ی ایوب تاشکین سال 2011 دست تو بود. اون برای زن و بچه هاش قاطی کارهای قاچاق شده بود. اما بعد، خبر مرگ پسر بزرگ یعقوب تاشکین می یاد که جسدش هم پیدا نیست. و یعقوب هم دنبالش نمی گرده. تو هم دنبالش نمی گردی. » تورگوت ابتدا کمک به کادیر را قبول نمی کند اما وقتی حرف سرنوشت بچه های گلپری وسط می آید راضی می شود و پرونده ی ایوب را در اختیار کادیر می گذارد. گلپری وقتی به خانه باغ می رسد به سمت بدریه می رود و با دیدن چهره ی او متوجه می شود که اتفاقی افتاده است. او هرچقدر که اصرار می کند بدریه چیزی نمی گوید. بدریه در اتاق به علی می گوید که هیچ کدام از آن ها نباید حرفی بزنند و عروسی ای هم در کار نخواهد بود. اما علی می گوید: «به غیر من کسی تورو نمی گیره که. چیکار می خوای بکنی؟ مجبوری مال من بشی. » بدریه هم در جواب به او سیلی می زند. وقتی همه دوباره به عمارت برمی گردند، گلپری برای بچه ها توضیح می دهد: «من باباتون رو خیلی دوست داشتم. اون فقط آدمی که باهاش ازدواج کردم نبود. معنی زندگیم بود. من حاضر به ازدواج با کسی که دوستش نداشتم نمی شدم اما به خاطر شما مجبور شدم. » او نظر بدریه و حسن را می پرسد اما آنها که فکر می کنند گلپری دنبال ثروت پدربزرگشان است از ازدواج او ناراضی هستند. گلپری از بدبینی آنها گریه اش می گیرد و جان کمی با او صحبت می کند. از سویی بدریه دور از چشم همه مدام گریه می کند و زیر دوش آب فریاد می زند. کادیر که متوجه شده است تا یک ساعت دیگر گلپری و اژدر ازدواج خواهند کرد، با عجله به سمت عمارت یعقوب خان حرکت می کند.

Leave a Comment